persianweblog persianblog
من و روزبه و مانی

High-Risk Pregnancy

!Such devastating pain has to be a labor sign

.That means I am pregnant

!I made love, after all

?Will I survive the final agony, before I deliver my baby

,In solitary confinement, it is a high risk act to teem a loud live being

. and to bawl

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩۱/٦/٢۳ - پروانه

اعلام موضع، و بس!

- "همین  جاها پارک کنم؟ هی این ساختمونه رو می بینی؟ ساختمون رادیوه. می بینی؟ اصلن از بیرون به نظر نمی رسه. عین یه خونه معمولیه."

- "رادیوی توسان؟ از کجا می شناسیش؟ نه بپیچ تو کوچه جلوی خود کلاب پارک کن."

- "رفتم توش. هم پارسال و هم پیرارسال برنامه مستقیم روز زن داشتند که توش شرکت داشتم. اینجا جریمه نشیم؟"

- "آهان. نه این ساعت آزاده جریمه نمی شی. ما تا جایی که شما فمینیست ها به ما آسیب نزنید با شما مشکلی نداریم. "

- "خوب راستش ما (اصلن هم نمی گم که من کی گفتم فمینیستم؟) قول نمی دیم به شما آسیبی نزنیم. ولی... تا شما آسیب رو چی معنی کنید. اگر از پس دادن امتیازها آسیب می بینید متاسفیم ولی چاره ای نیست." ماشین رو خاموش می کنم. "ولی حقیقت اینه که مردها هم قربانی های همین ساختارند"

راکت پینگ پنگ و توپش رو از کوله اش بیرون می کشه: "اشکالی نداره کیفم تو ماشین بمونه؟ بریم؟"  

-         نه، بمونه. بریم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩۱/٦/٦ - پروانه

پناه

پناهنده هایی هستند که از دنیایی خیلی متفاوت می آیند. مثلن اصلن کتابخانه در کشورشان وجود ندارد. یا اگر هم دارد آنقدر کم و غیر فعال هستند که شناخته شده نیستند. بعد در همان روزهای اولی که اینجا اسکان می گیرند راهنمایی و تشویق می شوند به استفاده از کتابخانه های عمومی شهر. سرویس های رایگانی مثل کلاس زبان برای بزرگسالان و قصه گویی و داستان خوانی برای کودکان کتابخانه را محل مناسبی می کند برای تمرین مهاجر/پناهنده برای ورود به اجتماع جدید.

 عضو کتابخانه شدن آسان است. اسم و آدرست را می گویی و تمام. عضوی! می توانی تا 12کتاب بگیری و بروی. خب اما تا 3 هفته بعد باید آنها را برگردانی. این را دیگر آنها که با کتابخانه آشنا نیستند و زبان هم بلد نیستند گاه متوجه نمی شوند.  آنقدرها هم عجیب نیست. کتابخانه را نمی شناسند زبان هم بلد نیستند. به همین سادگی. مدتی ست که ناچار دارند یاد می گیرند که در  دنیای جدید با چیزهایی زندگی کنند و با کسانی مراوده کنند که نمی فهمندشان. و البته قرار است که آدم های این دنیا مهربان باشند و بخشنده.

 می شود که تازه وارد کتاب ها را  بگیرد، برود، و فکر نکند که باید آنها را برگرداند. مدتی می گذرد و نامه ای دریافت می کند که از آن سر در نمی آورد. همراه با چندین نامه تبلیغاتی دیگر دورش می اندازد. نامه از طرف کتابخانه بود که به او یادآوری می کرد که کتاب ها را باید برگرداند. این روند اتوماتیک است. رسم  قانونی پیگیری  تاخیر.  چند وقت بعد نامه ای می رسد که تذکر می دهد که مورد آنها به سازمان های واسطه اخذ وام ها سپرده شده و دیگر سر و کارشان با کتابخانه نیست.  اگر کتاب ها را نیاورند  برایشان  پرونده ای تشکیل خواهد شد که به اعتبارشان لطمه می زند. چنین بازی هایی کی به ذهن پناهنده خطور می کند؟ حتمن این نامه هم  تبلیغ است. حتمن سطل آشغال بازیافتی برای همین نامه ها درست کنار صندوق پستی نصب شده. می گذرد و یک روزی سرانجام پناهنده لازمش می شود که از  اعتبارش استفاده کند. مثلن خانه ای اجاره کند. اعتبار شما مسدود است. متاسفیم!

 کتابخانه ی مهربان، کتابخانه ی بخشنده، محل پناه، ناخواسته تبدیل می شود به جایی که به تو ضربه می زند. و تو منگ به جا می مانی. 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩۱/٦/٢ - پروانه

! Good, thank you

 حالم را پرسید.  مهربان بود.  حالم خراب. از کجا شروع کنم. چطور بگویم.

 

 همیشه برایشان ازانقلاب 1979 شروع می شوی. و زن ایرانی بودن. و حجاب اجباری. و تاریخی مملو از تبعیض جنسیتی. نمادی هستی از یک کلیت استریو تایپ تاریخی. حالا چطور بگویم که حالیش شود که من الان اصلن به انقلاب فکر نمی کنم. برایم مهم نیست که چرا 99 درصد مردم به جمهوری اسلامی رای دادند. دوگانگی اصلاحات یا براندازی برایم وجود ندارد. این که او درک می کند که کودتای 28 مرداد باعث تنفر مردم ایران از آمریکا شده به هیچ دردم نمی خورد. تاسف اوازکشته شدن یک میلیون انسان در جنگ ایران-عراق تسلی ام نمی دهد.  بحث این که جنبش سبز آیا فقط متعلق به طبقه متوسط بود یا نه ملولم می کند.  سر به افسوس جنباندنش بابت اشتباه تحریم ها مفت نمی ارزد. هیچ حرف وزینی روی دلم سنگینی نمی کند.  

من فقط می خواهم پسرم را به پارک ستارخان ببرم تا شاهد باشم که سرسره ای که زمانی بالا رفتن از پلکان آن برایش  به منزله فتح قله  بود حالا در برابر قدش حقیر است. فقط می خواهم همینطور هوسی به مادرم زنگ بزنم بگویم  ما داریم می آییم، فسنجان را برای داماد دردانه ات ردیف کن. فقط می خواهم سری بزنم به میدان توحید ببینم حالا که   از زیر میدان پلی گذر کرده، هنوز هم مردم عابر وسط میدان سرگردانند؟ همینطور، بیخودی.

 من  نگرانم. که نکند که آن لبخند، با دندان های ردیف به هم فشرده، راهش را ، در ازدحام کودتاها و انقلاب ها و جنگ ها و تحریم ها ، گم کند. راهش را، که عمق جان من بود.

 

    سری تکان دادم و چشم هایم را روی هم گذاشتم که بگذریم. و گذشتیم با  عبارت بی معنای

 “I’m good. Thank you!” 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩۱/٥/۳٠ - پروانه

اتاق پرو

محل اقامت ما اینجا در مدیسن خیلی نزدیک به داون تاون شهر است. یکی از سرگرمی های من و مانی این است که بعد از خوردن ناهار با  شاگردها و معلم های فارسی در کافه تریای ریتا، برای اردک  ها ی دریاچه نانی ببریم و مانی حواسش را جمع کند که به گنجشک های کوچکی که با احتیاط  دورش جمع می شود هم برسد و مرغان دریایی پر سر و صدا را دعوا کند که هم به اردک ها در آب و هم به گنجشک ها در ساحل زور نگویند. بعد راه می افتیم  سلانه سلانه در خیابان استیت در داون تاون و سری به کتاب فروشی دانشگاه می زنیم و پای بساط نوازندگان دوره گرد درنگی و گاهی هم سرک می کشیم به هر فروشگاهی که بطلبدمان.

رفته بودیم در یکی از فروشگاه های مورد علاقه من که پر از عکس های قدیمی باب مارلی و پینک فلوید  است و همیشه بوی عود می دهد. از لباس تا ابزار دخانیاتش همه با طرح هایی متفاوت با طرح های رایج  در بازار. مانی مجذوب میز عود ها شد. یکی یکی شاخه های عود را انتخاب می کرد، می بویید، و اگر می پسندید در دستش مثل یک دسته گل جمع می کرد. من لباس ها را تماشا کردم و چند  لباس برداشتم تا بروم برای خودم تفریحی پرو کنم. لباس ها بهانه بودند، بیشتر از اتاق  پروش خوشم می آمد. اتاقکی پارچه ای، تشکیل شده از پرده ای آبی رنگ آویخته  از چوب پرده ی  کوتاه و گرد که گوشه فروشگاه نصب شده بود . همین. پرده را باز می کردی، وارد می شدی، لای پرده را کیپ می کردی، لخت می شدی، و خودت را درون یک استوانه آبی رنگ پارچه ای می دیدی که از بالا و پایین باز است و رو به هیچ جهتی هم قفل و بست ندارد. جالب تر این که آینه هم ندارد. اگر می خواهی خودت را در لباس انتخابیت ببینی باید پرده را باز کنی، از اتاقک پرو  بیرون بروی، و در حضور فروشنده ها و دیگر مشتریان خودت را در آینه قدی وسط فروشگاه برانداز کنی. پیراهن را پوشیدم.  پرده را که باز می کردم انتظار نداشتم که مانی دسته عود به دست آن پشت باشد. چشمانش برق زد، دهانش به ذوق باز شد و "هاه!". او هم انتظار نداشت مادرش با تی شرت و جین گم بشود و با پیراهنی بلند ساتنی چهل تکه پر از رنگ های بنفش و آبی و نقره ای ظاهر.  خندیدم و پرسیدم قشنگه؟  سرش را تند تند تکان داد. دیگر احتیاجی به آینه نداشتم. پشتم را به مانی کردم و گفتم "تگ لباس را نگاه کن بهم بگو چنده؟"    

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩۱/٥/۱۱ - پروانه

غریبه ، دوست

در مدیسن هستیم. در دانشگاه ویسکانیسن به روش ایمرژن آموزش فارسی می دهیم. با دانشجویان که از شهر های مختلف آمده اند در ساختمانی اقامت می کنیم. یک طبقه گروه فارسی، یک طبقه گروه عربی، و یک طبقه گروه ترکی. دو طبقه زبرزمین و همکف هم سالن ها و فضاهای آموزشی/ورزشی/تفریحی مشترک.

یکی از آن روزهایی بود که حالم خوش نبود. دل تنگ بودم. دلتنگی زیاد که می شود، به دلخوری منجر می شود. و دلخوری از دوست زهر است به جان. و آن سوال سمج که "من اینجا  بین این آدم ها چه می کنم" باز به جانم افتاده بود. در سالن فارسی ساختمان، جایی که پاتوق استادها و دانشجو های گروه فارسی هست پشت کامپیوترم نشسته بودم و داشتم برای خودم نوشتاری فکر میکردم. نوشته بودم که

"غریبه غریبه هست، دوست دوست. غرییه حالت را می پرسد ولی نمی تواند  بفهمد. دوست حالت را می تواند بفهمد ولی نمی پرسد.  تنهایی ات را چاره ای نیست..."

که یک دانشجو  دفتر و قلم در دست وارد شد، صاف به سراغ من آمد، زانو زد کنار مبل من، دفترش را که شعری روی صفحه بازش بود گرفت جلویم و به  فارسی لهجه دارش پرسید که بیت در مثنوی چه ساختاری دارد و در غزل چه. بدون آن که به متن شعرش توجهی کنم به قافیه های شعرش نگاهی کردم و توضیح دادم که مثال قافیه  در این شعر "ذار" "کار" و "مست" " است" و اینکه قافیه در مثتوی در پایان هر مصرع  در هر بیت هماهنگ است و غزل اما فلان جور است و چند خط بی معنی روی صفحه دفترش کشیدم که یعنی دو نوع شعر و با ضربدر علامت زدم آخر مصرع اول بیت اول خطی که یعنی شعر بود را و آخر  بیت های بعدی را و از آنطرف مصرع اول و دوم هر بیت را و و و. جوابش را گرفت. تشکر. تمام.   بلند که شد و راه افتاد به صرافت افتادم که وایسا ببینم. شعرت در باره دوست بود؟  اصلا به شعر دقت نکرده بودم ولی انگار کلمه دوست اسکن شده بود در حافظه ام. شعر را برگرداند تا این بار برای خودم ببینمش.       

بگفتا دوستیش از طبع بگذار  / بگفت از دوستان ناید چنین کار

بگفت آسوده شو که این کار خامست / بگفت آسودگی بر من حرام است

بگفتا رو صبوری کن درین درد/ بگفت از جان صبوری چون توان کرد

بگفت از صبر کردن کس خجل نیست/ بگفت این دل تواند کرد دل نیست

بگفت از عشق کارت سخت زار است/ بگفت از عاشقی خوشتر چکار است

بگفتا جان مده بس دل که با اوست/ بگفتا دشمنند این هر دو بی دوست

بگفتا در غمش می‌ترسی از کس/ بگفت از محنت هجران او بس

 (مناظره خسرو و فرهاد، نظامی)

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩۱/٤/٢٠ - پروانه

از طرف دانشجویان فارسی دانشگاه آریزونا به شاگردهای مدرسه کالو

پارسال به بهانه پروژه درسی مدرسه کالو، کوچک ترین مدرسه دنیا، را به شاگردهای کلاس فارسی ام در دانشگاه آریزونا  معرفی کردم و به آنها پیشنهاد کردم که اگر دوست دارند با شاگردان این مدرسه نامه نگاری کنند. اغلب شاگرد ها استقبال کردند. نامه نوشتند و عکس گرفتند و بعضی هدیه های کوچکی برای ابراز علاقه تهیه کردند. برای این که مزه اش بیشتر باشد و بچه ها این ارتباط را بیشتر لمس کنند تصمیم گرفتیم از خیر آسانی و سرعت دنیای اینترنتی بگذریم و همه اینها را پست کنیم به مدرسه کالو: "برسد به دست بچه های مدرسه کالو". معلم با صفای مدرسه  کالو هم همت کرد و این ارتباط را دو طرفه کرد. شاگردانم به ترم دوم زبان فارسی رفته بودند که پاسخ نامه هایشان را دریافت کردند. چقدر برای نقاشی های بچه ها ذوق زده شدند. همه به کری حسودی می کردند که نقاشی خصوصی دریافت کرده! رسما نامه های بچه های کالو مطلب درسی چند جلسه از کلاس فارسی ما را تشکیل داد. پر بار از نکات فرهنگی-زبانی مثل تفاوت "قربان تو" و "قربان شما" وقتی که دو طرف گفتگو هم سن نباشند...

دوست و همکار خوبم آقای شعرانی، معلم مدرسه کالو، مطلبی در مورد نامه نگاری های کالویی اش نوشته که شامل نامه های شاگردهای من و ایشان با یکدیگر است. 

اینجا بخوانید:

http://www.dayyertashbad.blogfa.com/post-233.aspx

اگر به نمایشگاه عکس نوروزی مدرسه کالو می روید از طرف من و کری و الکس و جان و ثنا و هاتف و سم و بقیه ما  بچه های گل کالو را ببوسید.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/۱٢/٢۳ - پروانه

سهیلا و فرهاد : داستانی به قلم شاگرد آمریکایی-ایرانی

این داستان را یکی از شاگردان کلاس فارسی من نوشته. دختری نوزده ساله که اصالت ایرانی دارد ولی در امریکا بزرگ شده.  این داستان بخشی از کار کلاسی اش هست. باید بگویم که اغلب بچه های ایرانی الاصل که اینجا بزرگ می شوند یا اصلا فارسی حرف نمی زنند یا فقط دایره محدودی ازاین زبان را می دانند که در اصطلاح آموزش زبانی به آن فارسی آشپزخانه ای می گویند. معمولا خواندن و نوشتن را اصلا یاد نمی گیرند تا اینکه وارد دانشگاه بشوند و (اگر بخواهند) چند واحد درس فارسی بگیرند. این شاگرد بین شاگردهای خیلی خوب کلاس مبتدی محسوب می شود. در خانواده با او کار شده است و حتی در کودکی مدتی کلاس فارسی رفته. خودش معتقد است که چیز زیادی از کلاس یادش نمانده جز اینکه معلمش "mean" بوده. بماند که برای بچه هایی که به رفتارهای معلم های امریکایی عادت دارند برخوردهای معلم های سنتی ایرانی تند و غریب به نظر می رسد. با این وجود همین تجربه ها این دختر را از ابتدای ورودش به دوره های زبان آموزی در دانشگاه بین بهترین فارسی آموزان قرار می دهد. اما هنوز مشخصات زبانی خاص این گروه بچه ها را که به آنها "heritage Persian students " می گویند در متن داستانش می توان یافت.   داستان:

یک مرد بود از تهران آمد آمریکا. اسم او فرهاد بود. فرهاد یک مرد خیلی مهربون بود. وختی بیست سالش بود فرهاد آمد آمریکا. فرهاد دمبل یک زن خوشگل بود. یک روز، فرهاد با یک خانوم حرف زاد تو خیابان. این خانوم اسمش سهیلا بود. سهیلا خیلی خانوم خوشگل بود. سهیلا از اصفهان آمد آمریکا والی فکره فرهاد نمی کرد. فرهاد سهیلا را خیلی دوست دشت. سهیلا والی با یک مرد دیگه ازدهواج می کرد. اسمه او مهران بود. فرهاد مدونهست اگر هیچی نکنه، سهیلا به مرد اشتباه ازدهواج میکرد.

 

یک روز، فرهاد رفت خونه مهران و دید که او با یک خانوم دیگه دشت لاس میزند. فرهاد سوال کرد از مهران که این دختر کی است؟ مهران گفت به فرهاد که این خانوم زنش است و دوتا دختر داره در ایران. مهران گفت به فرهاد که نگه اینا به سهیلا. وختی رفت خونه، فرهاد زنگ زد به سهیلا و گفت بش چی شد در خانه مهران. وختی گوش کرد، سهیلا خیلی نراهت شد. سهیلا تصمیم کرد که همه مردا دروغگو هستند. فرهاد گفت به سهیلا که هر مرد بد نیست، ولی سهیلا گریه کرد برای یک هفته. بد از یک هفته، برآنکه فرهاد همش زنگ میزد به سهیلا، آنها رفتن ونیس بیچ باهم. 

 

سهیلا هنوز سگ مهران دشت و آورده در بیچ. فرهاد و سهیلا رفتن کافه برای یک قهوه. مهران آمد و وختی سهیلا مهران را دید به حمام تو رستوران فرار کرد. فرهاد دمبالش رفت و سوال کرد از سهیلا چیکار مخد بکند. فرهاد گفت به سهیلا که مهران را میزند اگر سهیلا مگفت میتوند. سهیلا خندید و متوجه که فرهاد مرد خیلی خوشدیپ و شیرین بود. سهیلا یک بوس داد به فرهاد و تصمیم کرد که فرهاد مس مهران نبود. مهران دید که سهیلا و فرهاد بوس کردن و بسیار دیوانه شد و به فرهاد فوش کرد و سگش گرفت. فرهاد و سهیلا ازدهواج کردن بد از فقط چهار ماه. آنها زندگی خوش داشتن.


پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/۸/۱٠ - پروانه

تی شرت خیس

تمرین تمام می شود. صورت مانی از حرارت سرخ شده. کمک مربی به سمت محل آب بازی اشاره می کند و با هیجان می گوید: هی بچه ها،‌ کی می خواد بره زیر آب خنک بشه؟ مانی با عجله پاهایش را از کفش های فوتبال و جوراب بلند و ساق بند مزاحم خلاص می کند و دست من را می کشد.

پشتم را به سمت سطلی که بالای سرمان دارد کم کم پر می شود تا یکدفعه یله شود روی سرمان می کنم تا آب جلوی تی شرتم را خیس نکند. موهایم با فشار آب روی صورتم پخش می شود. پشت تی شرت به بدنم می چسبد. جیغ می زنم. مانی جست و خیز می کند. می دوم پشت نرده ها و برایش دست تکان می دهم. جایش را آنجا که آب سطل باید باز دمر شود تنظیم می کند و بلند می شمارد. 

مادری مشغول پوشاندن لباس دخترش است. دختر صندل هایش را در کنار پای من می جوید. کمکش می کنم. مادر به دختر گوشزد می کند که تشکر کند. دختر می گوید

- مرسی. من یک عالمه آب بازی کردم. اون تونل آب رو دوست دارم. توش خوابیدم! 

 بهش آفرین می گویم و این که من هم آب بازی را دوست دارم. مادر حالا مشغول پوشاندن لباس پسرش است. جا را برایشان باز می کنم و به سراغ خانواده های هم تیمی های مانی می روم که زیر سایه درختی مشغول گپ زدن هستند. کمک مربی و همسرش از روی فواره های آب مثل آتش چهارشنبه سوری جست می زنند. 

حوله مانی روی شانه اش است. پا برهنه به سمت ماشین می رود. کیفم را بر می دارم و راه می افتم.  بین راه دستی روی شانه ام می نشیند و صدایی می گوید ببخشید. بر می گردم. مادر دختری که تونل آب را دوست دارد. با عجله می گوید:

- اومدم که فقط بگم تی شرتت را دوست دارم. و به تصویر روی تی شرتم اشاره می کنه.

  - اوه! آهان. مرسی. می شناسیدش؟

- بله. بله در اخبار دیدم. با شوهرم حرفش را زدیم.

لبخند می زنم.

چشمانش به جستجوی بچه هایش می گردد. با عجله دور می شود. تکرار می کند:

- دوستش دارم.

به دور شدنش نگاه می کنم. دخترش دست تکان می دهد.

گلویم فشرده می شود. بطری آب را روی صورتم خالی می کنم. چهره خیس ندا به سوی مادر و دختر لبخند می زند.  

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٥/٢٢ - پروانه

عروسک های شیدا

چند سال پیش، شیدای نازنین ما ،دختر دردانهء بابک و افسانه،  در اثر یک نارسایی نهفته قلبی بر کف حیاط مدرسه اش برای همیشه خوابید. بمیرم، چشمشان خشک شد به راه برگشت دخترکشان از مدرسه، بابک و افسانه.

کی می داند که چه ها گذشت و همچنان می گذرد در دل شکسته شان؟

اما نیروی عشق چه می کند وقتی که با شعور و انسانیت همراه باشد. کوتاه می گویم. افسانه و بابک با شیدا در کانادا زندگی می کردند. شیدا را با خون دل به خاک سرزمین شکوفایی نوگل شان می سپارند و بعد از مدتی تامل درباره آینده به ایران برمی کردند. در کانادا و ایران شجاعانه وقتی که دلشان مملو از نفرت از مرگ بود، عشق به زندگی را برای عزاداران شیدا به یادگار می گذارند. نهال های همیشه سبز شیدا در حیاط مدرسه شیدا و جاهای دیگر با دستان شان کاشته می شود.

به ایران بر می گردند به قصد اجرای طرح های خیریه برای کودکان، به یاد و عشق شیدا. یکی از کارهایی که می کنند این است که افسانه بانی حرکتی شده است به نام "عروسک های شیدا". عروسک های کوچک می بافد، به ملاقات کودکان بیمار می رود و به آنها عروسک ها را هدیه می کند. ابتدا در تهران و بعد در بعضی از شهرستان های دیگر همراهانی پیدا می کند که مشغول بافتن عروسک برای کودکان بیمار می شوند. عروسک های دست باف و صمیمی که به کودک محبت می دهد و به مادر و پدر تسلی. 

این ها را گفتم به دو منظور. اول ستایش افسانه و بابک برای وسعت قلبشان و عمق عشق شان و اوج شعورشان. دوم دعوت از دوستان برای پیوستن به حرکت عروسک های شیدا و همچنین پخش این خبر. در هر جا که برایتان میسر است، وبلاگ، فیس بوک، محل زندگی و کار...

معتقدم جامعه با این حرکت ها رشد می کند.

متن زیر نوشتهء مادر شیدا است برای معرفی  عروسک های شیدا:

"

عروسکهای شیدا


ما عروسکهای شیدا هستیم که دستهای شما را نیاز داریم تا دستهای ما را بگیرند.

عروسکهای شیدا هدایایی هستند از طرف انسانهایی که قلبهایشان برای کودکان می تپد و کیست که از خنده کودکی به وجد نیاید و از گریه او محزون نشود. شما هم می توانید در شادمانی کودکان بستری در بیمارستانها ما را همراه باشید، با دستان خود که می توانند ما را در بافتن این عروسکها یاری دهند. شاید که با یاری شما عزیزان عروسکهای شیدا همانند زنجیره ا ی دست در دست در بیمارستانها بچرخند و کودکان بیشتری را خوشحال و خندان کنند.

با امید به اینکه، کودکان بیمار، لحظه ای درد خود را فراموش کنند، اگر مایلید که شما هم با بافتن یک عروسک، کودکی را خوشحال کنید، لطفا با ایمیل arousak.sheyda@gmail.com تماس حاصل فرمایید یا با شماره تلفن 02144447219 تماس بگیرید."

نمونه ء کارها:

 

------------

دست مهربان تان را می بوسم بافندگان ذوق زندگی در دل نیازمندان به آن.

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٥/۱٢ - پروانه