persianweblog persianblog
من و روزبه و مانی

انوشیروان...

انوشیروان، تصمیم خوبی گرفتید. هر قدر هم که دل آدم تنگ بشه باز هم از اون اوضاع و احوال بهتره. بخصوص اگر مثل من نباشید و تن ندید به هجوم عقده ها. این عقده ها تمام نیروی آدم را مثل زالو می مکند. وقت و بی وقت.  سربزنگاه همون موقع که باید حال کنی از هوای آزاد ( دیدید من چقدر از این کلمه استفاده می کنم؟ کم میارم انگار)  لبهای لزجشون رو می چسبونند رو گوشت تنت و هی می مکند. هی می مکند . نه اینکه آدم پشیمون بشه که چرا اومده اینور و دلش بخواد پر بزنه برگرده به وطن. نه. بیشتر انگار آدم یه جایی نه این جاست نه انجا و نه حتی مابینشون. معلق می مونه. یه جایی که  هیچ جا نیست. همه چی رو باید از اول برای خودت معنی کنی. گقتم از اول؟ کدوم اول؟ مگه تازه به دنیا  اومدی که از اول معنی کنی.  معنی کردن یعنی وصل کردن اطلاعات (داده ها) جدید به اطلاعات موجود. خوب حالا  بیا  و وصل کن. هی وصل کن به عقده ها...

بماند.

همه اش هم تلخی نبوده. دوستان مثلا.

 بماند.

---------------

آی اهالی داستان، چند تا سوال:

- چه خبر از جلد سوم  سرگردانی های سیمین دانشور. کوه سرگردان.

- دانشور در جزیره سرگردان و ساربان سرگردان چه چیز را عامل سرگردانی می داند؟

- چهره زن در سوشون و جزیره سرگردان و ساربان سرگردان ثابت است یا پویا؟

- دیگه؟

:)

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٢/۱۳ - پروانه