persianweblog persianblog
من و روزبه و مانی

جانا ...

http://mowjcamp.com/article/id/35030

باز میشه؟ یا کپی کنم؟

-------

پی نوشت:

کپی می کنم:

6:40 صبح دوشنبه، 30 شهریور 1388

روز حادثه تو شب بی قراری من است / هانیه بختیار

روز تو، شب من است. همان وقت که تو بند کتانی‌هایت را سفت می‌کنی و زیر ستیغ آفتاب ِ وطن می‌روی که تیغ فریادت را به طبل بد صدای خفقان شهر بکشی، من این جا دریاها و دشت‌ها دورتر از تو، در نیمه شبی نمناک و بلعیده در سکوت در تاریک‌ترین اتاق خانه‌ام دل دل می‌زنم و چشمم را گره می‌کنم به خبرهای بریده‌ای که وقت به وقت از قدرت و قدم‌های پر رمق تو در شهر من می‌آید. تو آن جا زیر خورشید داغ می‌سوزی و از این خیابان به آن خیابان مشتت را هوار آسمان می‌کنی و من این جا، فشرده و مضطرب، از شانه به شانه نبودنت می‌سوزم و مشتم را توی سینه‌ام فشار می‌دهم.

 

 
این جا جماعتی بی خواب است. با چشم‌هایی خونی و خیس، کز می‌کنیم پشت صفحه کوچک کامپیوتر که تمام سهم ما از وطن شده است. تمام سهم ما از دیدن تو، از دیدن خیابان‌های آشنا، از شنیدن صدای گرفته‌ات، از نگاه کردن به صورت پر خشمت.

این جا ما همه بیداریم. دست و دلمان می‌لرزد و دهانمان خشک است و روبروی این صفحه کم نور نشسته‌ایم و کمی از با تو بودن را نوش می‌کنیم.
 
حالا وقتش رسیده است. وقت اوج تو و وقت اشک‌های ما. حالا وقتش شده است. وقت بی‌تابی تو و بی‌قراری ما. صدای تو، توی رادیوها طنین می‌اندازد و ما این جا هیجانمان را در سکوت می‌بلعیم و به "هم" پناه می‌بریم.

"هم" یعنی جماعتی از تنهایان دور از تو. "هم" یعنی من که در نیمه شب واشینگتن هستم. "هم" یعنی "بهار" که بی خواب در پاریس است. یعنی کاوه که در سحر گرگ و میش لندن فرورفته. "هم" یعنی "سحر" چند خیابان پایین تراز من، "هم" یعنی "سیاوش" چند کوچه بالاتر. "هم" یعنی ما که دور از خانه‌ایم. به سحر می‌گویم: "بیداری ؟" - بیدارم!. سیاوش پیغام می‌دهد: " بیداری؟ " - بیدارم!. امیر بیداری؟ - "بیدارم". پونه بیداری ؟ - "بیدارم". ما همه بیداریم. سحر می‌گوید:" کاش می‌شد ما هم فریاد بزنیم" و توی سکوت گم می‌شود.

کاش ِاو مثل بغض تمام گلوی من را تصاحب می‌کند ... و تو در وطن، قبل از این که راهی ِ فریاد شوی زیر اسمت نوشته‌ای: "من رفتم، خداحافظ". ما زیر جمله‌ات غوغا می‌کنیم. دعایت می‌کنیم، حسودت می‌شویم، نگرانت می‌شویم سفارش می‌کنیم مواظب خودت باشی و هی گوییم نگرانیم، نگرانیم، نگران.
 
تو نوشته‌ای: "اگر برنگشتم ... نه، برمی‌گردم "... و ما دلگرمی‌ات می‌دهیم: "برمی‌گردی رفیق، سربلند و شیر دل برمی‌گردی"و اشک‌هایمان جاری می‌شود روی دکمه‌های زیردست و.. چشم‌هایمان تار.

ساعت‌ها کند است. فشار، فشرده‌تر و فشرده‌ترمان می‌کند. امیر می‌گوید: "کاش می‌شد باتوم خورد و توی اتاق محبوس نبود". بعد ما توی کاش‌ها غرق می‌شویم و دست و پا می‌زنیم. چشم و گوش می‌شویم برای خبرهای تو . داد می‌زنی: "ما توی هفت تیریم". هفت تیر ؟ هفت تیر... قلب روزنامه‌های توقیف شده، غوغای دستفروش‌ها و تاکسی‌ها، آن مسجد بزرگ، پل عابر پیاده، آدم‌های گرفتار و پر عجله، همه را توی ذهنم کنار هم می‌چینم و خودم را می‌گذارم وسط میدان. می‌ترسم! یعنی قدم‌هایم از دل هفت تیر پاک شده است؟ ..آخ که وقتی جا پاهای تو روی جاپای من می‌خورد دوباره محکم می‌شوم. می‌گویی: " انقلابم" . انقلاب؟ ... قلعه کتاب‌های تازه و کهنه، ممنوع و مجاز . ذهن پر دود میدان انقلاب پر از بوی اشک آور و باتوم و پلیس و دوید‌ن‌های بی‌محاباست. دلم را خوش می‌کنم. من هم آن جا شعار داده‌ام، فریاد زده‌ام، دویده‌ام. صدای شعارهای تو و همه توی گوشم می‌پیچد و من غرق میدان انقلاب هستم ...حالا کجایی ؟ ..صدایت قطع و وصل می‌شود : " انقلابم هنوز انقلابم. یعنی انقلابی‌ام " و می‌زنی زیر خنده..و من پشت یک بوق ناخوانده پرتاب می شوم از تو تا هزاران فرسنگ دورتر ، توی اتاق دم ِ صبحم.
 
روز حادثه تو و شب بی‌قراری من تمام می‌شود. حتما کتانی‌های داغ و خسته‌ات را می‌کشی سمت خانه، حتما صدایت گرفته است، حتما تنت نای و نیرو ندارد . ..
و من دوباره چشم می‌زنم به صفحه کامپیوتر. پیغام می گذاری: "من برگشتم، نگران نباشید . یاد همه تان کردم".نفسی عمیق می‌کشیم و به "یاد"ی که از ما کرده‌ای در ذوق پنهانمان فرو می‌رویم تا حماسه بعد...

منبع: گویانیوز

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٦/۳۱ - پروانه