خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
پروانه
آرشیو وبلاگ
لینک دوستان
.مانی موفرفری من
م قائد
علی حيدری
افرا و پاييز
حامد
صفورا
شادی بيضايی
منيرو روانيپور
پاتوق ادبی
احمد
محسن عمادی
عکس فوری
توکای مقدس
جشن بیکران
رضیه
صفا و وفا
نازخاتون
ارغوان
غريبه ای نام آشنا
داش مسعود
پژمان نوروزي
جوجو
داوود پنهاني
محبوبه
رضا علامه زاده
خورشید خانم
سرباز معلم
آلما
زانيار
زيتون
کریم جعفری
صندلی
صالح
مانی کلانی
محمد
گيتی
ladybird
آلوچه خانم
معلم فارسی
مریم اینا
IranDokht
campus watch
NّIAC
آنارشیست
نیلوگویه
گیس طلا
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
گزیده از داستان سووشون، شاهکار سیمین دانشور:
زری احساس می کند پلک هایش داغ شده، نزدیک است دست در گردن زن میانسال بیاندازد و همپای او گریه کند. اما دیگر به درخت گیسو رسیده اند. زن دعا و خداحافظی می کند و لابد محمدتقی است که جلو میاید. کمک می کند و جوالها را ار زوی دوش زن بر می دارد و سوار بر قاطرش می کند...
زری و یوسف سوار اسب می شوند و همعنان اسب می تازند. زری از یوسف می پرسد: "تو می دانی سووشون چیست؟"
یوسف می گوید: "یک نوع عزاداری است. همهء اهل ده بالا امشب می روند."
زری می گوید:"برای همین در خانه هایشان را بالا آورده اند؟"
یوسف می گوید:"بله سفرشان چند روزی طول می کشد."
رزی افسرده می گوید:"دهی که خانه هایش در ندارد و اهل آن ده زیر درخت گیسو میعاد دارند تا با هم بروند سووشون!"
یوسف می گوید: "یعنی سوک سیاوش. اهل ده بالا هر سال بعد از درو می روند و وقت خرمن کوبی بر می گردند."
هر دو سکوت می کنند. هوا در گرمسیر تاریک شده. اسب می رانند و به جلو خیره شده اند. پلک های زری داغ داغ است. آرام آرام اشک می غلتد روی گونه هایش. آنقدر آرام که یوسف نفهمد... اما دیگر به هق هق افتاده. زار زار گریه می کند.
دستی اشک هایش را پاک کرد. دست عمه بود. گفت: "تو را به روح یوسف قسم می دهم که گریه نکنی."
زری بلند شد و نشست و گفت:" برای سیاوش گریه می کردم...اوایل نمی شناختمش، از او بدم میامد. اما حالا خوب می شناسمش و دلم برایش همچین می سوزد. زیر درخت گیسو ایستاده بودم و برای سیاوش گریه می کردم. حیف که من گیس ندارم وگرنه گیسم را می بریدم و مثل آنهای دیگر به درخت آویزان می کردم."
....
آب دهانش را فرو داد و گفت: "همه ء کارهایی را که می خواهید بکنید همین امروز بکنید...اگر حالا نکنید دیگر هیچ وقت فرصت نیست."
تأملی کرد و رو به خان کاکا گفت :" امروز به این نتیجه رسیده ام که در زندگی و برای بنده ها باید شجاع بود...اما حیف که دیر به این فکر افتادم. بگذارید به جبران این نادانی، در مرگ شجاع ها خوب گریه کنیم."
سید محمد زیر لب گفت: "رحمت به شیر پاکت."
مردهای سیاهپوشی که نمی شناخت گفتند: "آفرین."
مرتضایی گفت: " و لکم فی القصاص حیوه یا اولی الباب."
فتوحی گفت: " این طور ثابت می کنیم که هنوز نمرده ایم و قدر خونی که ریخته شده را می دانیم."
ملک رستم گفت: " فردا یا پس فردا نوبت برادر من است...."
....
این بار ماشالله قری جلو آمد و گفت: " سرکار، داشت رو که می شناسی. وقتی حرفی زد روی حرفش می ایستد. ما قصد آشوب که نداریم. عزای همشهریمان را گرفته ایم. انگار کن اینجا کربلاست . امروز عاشورا است تو که نمی خواهی شمر باشی."
کسی گفت" "یا حسین." و جمعیت با آهنگ کشداری فریاد برآورد: "یا حسین!"
زری به تلخی اندیشدید: "یا انگار کن سووشون است و سوک سیاوش را گرفته ایم."
....
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٩/۳٠ - پروانه
