persianweblog persianblog
من و روزبه و مانی

صد سال به از این سال ها

نمی دانم چقدر از آن در خاطرش بود و چقدرش زاییده ی تخیلش که حتما صحنه ای یا حرفی تاثیرگذار عمری برمی انگیختش. پدرم بارها از قحطی سالی از سال های کودکی تعریف می کرد. که کلون در چوبی خانه ی پدربزرگ در یزد به التماس افتاده بوده. چرخ آسیاب در نهر حیاط خاموش و بی عار. پدربزرگ قسم و آیه که نه، نه نان خشک دارم و نه آردی. نه، نه حتی کف دستی برای مشام کودکی در حال احتضار که بلکه عطرش شوق خشکیده ی حیات را در جانش بیانگیزاند. ندارم.   کودک بی نا در بازوان مادر بی نوا جان می بازد. همسایه ها به نفرین بر سینه می کوبند که حکمن بچه های آسیابان قوتی دارند که از شاخه های درخت آویزانند. برادر کوچک صباح ناغافل از شاخه ی درخت چنارسقوط می کند...

مادرم تاریخ را یکی دو دهه ای جلو می کشید. مادر بزرگ دلش نمی امده گاو زبان بسته را بی آذوفه به امان خدا رها کند. گوشه ای از طویله را از کاه و یونجه می انباند و گوشه ای را از سطل های آب چاه. بقچه های نان و کره و کشمش و گردو را زیر بغل بزرگ و کوچک می تپاند و راهی تاکستان های اطراف می شوند. بمب افکن ها که به فاصله ی چند وجبی غرش کنان از بالای سرشان رد می شدند بچه ها از ترس به زیر تاکها می چپیدند  بزرگ ها دست ها بر سر کف خاک دراز می شدند. دعا. از جای جای قزوین دود و غبار به آسمان بر می خاست. نفرین. چندین و چند روز آزگار همین. شهر در تصرف روس ها. امان. بازگشت به سر خانه و زندگی. مادر بزرگ بر سر می کوبد. جسد گاو بی نوا با شکمی ورم کرده از فرط پرخوری روزهای اول و گرسنگی روزهای بعد. روس ها در شهر پرسه می زنند. گستاخ و بی پروا به هر خانه ای سرک می کشند.  اهل خانه دور کرسی جمع اند. سرباز روس نیشش را باز می کند و رو به مادر بزرگ می گوید "خانم". مادر بزرگ لب می گزد. خان عمو جان  هنوز دلباخته ی زن روسش که رهایش کرده روسی می داند. در گوش سرباز پچ پچی می کند. قهقه ای ایرانی و روس شبیه هم. شرابی از سرداب و  به وعده ای " خانم" دار همراهش می شود به گوشه ی دیگری از شهر، دور از ناموس. ..

من برای بچه ام حتما از روزهای انقلاب و جنگ باید بگویم. از تانک های شاه در همین میدان مظاهری کرج. تیر هوایی گاردهای شاهنشاهی درست پشت سر اتومبیل فیات مان در میدان ٢۴ اسفند تهران. سیل جمعیت از زن و مرد، با حجاب و بی حجاب در تظاهرات تاسوعا به دعوت طالقانی. مادر هی نهیب مان می زد که به بازیگوشی عقب نمانیم. گم می شویم. ٢٢ بهمن. جسد  لّخت آویخته ی مردی جلوی نرده های شهرداری. مصادره امول طاغوت. شور وحدت. میز های گرد. بحث. دعوا. قهر. اعدام. جنگ.خاموشی. آژیر قرمز. زیررمین سیاه. شهید. کمیته. شلاق. گزینش....      

پسرم برای فرزندانش چه گفتنی هایی خواهد داشت؟ گفت مامان، به مامان جون بگیم زود از ایران بیاد بیرون. می پرسم چرا؟ نگران هشدار داد آخه ایران آتیش گرفته! خودم عکسش رو دیدم. تازه آدم ها همه اش از سرشون خون میاد می میرن! می گم مامان هر وقت تو کامپیوتر یا تلویزیون ایران رو نشون میده اصلا نگاه نکن! یادت هم باشه که ایرانی ها چقدر شجاعند. نه از آتیش می ترسند نه از خون. ما به آنها افتخار می کنیم. به مادر زنگ می زنیم. مانی حالش را می پرسد. مادر خاطرش را جمع می کند که حالش خوب است. حال همه ی ایرانی ها خوب است. حال آنهایی که از سرشان خون آمده بود هم خوب است. ایران در آتش نیست. سبز و خرم است. و آه می کشد.

-------

آرزو می کنم که در سال جدید و سال های آینده بچه هایمان خاطرات شیرینی از کشورشان داشته باشند برای نقل به فرزندانشان.

سال نو مبارک!


پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ - پروانه