persianweblog persianblog
من و روزبه و مانی

تی شرت خیس

تمرین تمام می شود. صورت مانی از حرارت سرخ شده. کمک مربی به سمت محل آب بازی اشاره می کند و با هیجان می گوید: هی بچه ها،‌ کی می خواد بره زیر آب خنک بشه؟ مانی با عجله پاهایش را از کفش های فوتبال و جوراب بلند و ساق بند مزاحم خلاص می کند و دست من را می کشد.

پشتم را به سمت سطلی که بالای سرمان دارد کم کم پر می شود تا یکدفعه یله شود روی سرمان می کنم تا آب جلوی تی شرتم را خیس نکند. موهایم با فشار آب روی صورتم پخش می شود. پشت تی شرت به بدنم می چسبد. جیغ می زنم. مانی جست و خیز می کند. می دوم پشت نرده ها و برایش دست تکان می دهم. جایش را آنجا که آب سطل باید باز دمر شود تنظیم می کند و بلند می شمارد. 

مادری مشغول پوشاندن لباس دخترش است. دختر صندل هایش را در کنار پای من می جوید. کمکش می کنم. مادر به دختر گوشزد می کند که تشکر کند. دختر می گوید

- مرسی. من یک عالمه آب بازی کردم. اون تونل آب رو دوست دارم. توش خوابیدم! 

 بهش آفرین می گویم و این که من هم آب بازی را دوست دارم. مادر حالا مشغول پوشاندن لباس پسرش است. جا را برایشان باز می کنم و به سراغ خانواده های هم تیمی های مانی می روم که زیر سایه درختی مشغول گپ زدن هستند. کمک مربی و همسرش از روی فواره های آب مثل آتش چهارشنبه سوری جست می زنند. 

حوله مانی روی شانه اش است. پا برهنه به سمت ماشین می رود. کیفم را بر می دارم و راه می افتم.  بین راه دستی روی شانه ام می نشیند و صدایی می گوید ببخشید. بر می گردم. مادر دختری که تونل آب را دوست دارد. با عجله می گوید:

- اومدم که فقط بگم تی شرتت را دوست دارم. و به تصویر روی تی شرتم اشاره می کنه.

  - اوه! آهان. مرسی. می شناسیدش؟

- بله. بله در اخبار دیدم. با شوهرم حرفش را زدیم.

لبخند می زنم.

چشمانش به جستجوی بچه هایش می گردد. با عجله دور می شود. تکرار می کند:

- دوستش دارم.

به دور شدنش نگاه می کنم. دخترش دست تکان می دهد.

گلویم فشرده می شود. بطری آب را روی صورتم خالی می کنم. چهره خیس ندا به سوی مادر و دختر لبخند می زند.  

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٥/٢٢ - پروانه