persianweblog persianblog
من و روزبه و مانی

سهیلا و فرهاد : داستانی به قلم شاگرد آمریکایی-ایرانی

این داستان را یکی از شاگردان کلاس فارسی من نوشته. دختری نوزده ساله که اصالت ایرانی دارد ولی در امریکا بزرگ شده.  این داستان بخشی از کار کلاسی اش هست. باید بگویم که اغلب بچه های ایرانی الاصل که اینجا بزرگ می شوند یا اصلا فارسی حرف نمی زنند یا فقط دایره محدودی ازاین زبان را می دانند که در اصطلاح آموزش زبانی به آن فارسی آشپزخانه ای می گویند. معمولا خواندن و نوشتن را اصلا یاد نمی گیرند تا اینکه وارد دانشگاه بشوند و (اگر بخواهند) چند واحد درس فارسی بگیرند. این شاگرد بین شاگردهای خیلی خوب کلاس مبتدی محسوب می شود. در خانواده با او کار شده است و حتی در کودکی مدتی کلاس فارسی رفته. خودش معتقد است که چیز زیادی از کلاس یادش نمانده جز اینکه معلمش "mean" بوده. بماند که برای بچه هایی که به رفتارهای معلم های امریکایی عادت دارند برخوردهای معلم های سنتی ایرانی تند و غریب به نظر می رسد. با این وجود همین تجربه ها این دختر را از ابتدای ورودش به دوره های زبان آموزی در دانشگاه بین بهترین فارسی آموزان قرار می دهد. اما هنوز مشخصات زبانی خاص این گروه بچه ها را که به آنها "heritage Persian students " می گویند در متن داستانش می توان یافت.   داستان:

یک مرد بود از تهران آمد آمریکا. اسم او فرهاد بود. فرهاد یک مرد خیلی مهربون بود. وختی بیست سالش بود فرهاد آمد آمریکا. فرهاد دمبل یک زن خوشگل بود. یک روز، فرهاد با یک خانوم حرف زاد تو خیابان. این خانوم اسمش سهیلا بود. سهیلا خیلی خانوم خوشگل بود. سهیلا از اصفهان آمد آمریکا والی فکره فرهاد نمی کرد. فرهاد سهیلا را خیلی دوست دشت. سهیلا والی با یک مرد دیگه ازدهواج می کرد. اسمه او مهران بود. فرهاد مدونهست اگر هیچی نکنه، سهیلا به مرد اشتباه ازدهواج میکرد.

 

یک روز، فرهاد رفت خونه مهران و دید که او با یک خانوم دیگه دشت لاس میزند. فرهاد سوال کرد از مهران که این دختر کی است؟ مهران گفت به فرهاد که این خانوم زنش است و دوتا دختر داره در ایران. مهران گفت به فرهاد که نگه اینا به سهیلا. وختی رفت خونه، فرهاد زنگ زد به سهیلا و گفت بش چی شد در خانه مهران. وختی گوش کرد، سهیلا خیلی نراهت شد. سهیلا تصمیم کرد که همه مردا دروغگو هستند. فرهاد گفت به سهیلا که هر مرد بد نیست، ولی سهیلا گریه کرد برای یک هفته. بد از یک هفته، برآنکه فرهاد همش زنگ میزد به سهیلا، آنها رفتن ونیس بیچ باهم. 

 

سهیلا هنوز سگ مهران دشت و آورده در بیچ. فرهاد و سهیلا رفتن کافه برای یک قهوه. مهران آمد و وختی سهیلا مهران را دید به حمام تو رستوران فرار کرد. فرهاد دمبالش رفت و سوال کرد از سهیلا چیکار مخد بکند. فرهاد گفت به سهیلا که مهران را میزند اگر سهیلا مگفت میتوند. سهیلا خندید و متوجه که فرهاد مرد خیلی خوشدیپ و شیرین بود. سهیلا یک بوس داد به فرهاد و تصمیم کرد که فرهاد مس مهران نبود. مهران دید که سهیلا و فرهاد بوس کردن و بسیار دیوانه شد و به فرهاد فوش کرد و سگش گرفت. فرهاد و سهیلا ازدهواج کردن بد از فقط چهار ماه. آنها زندگی خوش داشتن.


پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/۸/۱٠ - پروانه