persianweblog persianblog
من و روزبه و مانی

برف مياد؟

چند روز پیش هوا اینجا هی سرد و سردتر شد. نه اینکه مثل قطب جنوب ها. مثلا چه میدونم هفت هشت درجه زیر صفر. آخه اینجا گرمسیر هست. ایالت صحرا و کاکتوس. بماند که پر از درخت و گیاه و چمنه! به قول دکتر تلطف: کویر سبز.


می گفتم. هی سرد شد و بارون خفن اومد. هر دونه اش یه سطل آب بود!( تابلو خالی بستم؟) تو کانال My Tucson هم این خانم خوش تیپهء خوش آب و هوا هی تریپ کت دامن و کت شلوار های زمستونی میزد و جلوی تصاویر ماهواره ای وضعیت هوا که یه چیزایی مثل ابر هی توش اینور اونور دنیا ویراژ میدن وای میساد و با شور و حال گزارش درام بودن اوضاع و احوال ناحیه رو میداد. از این و اون میپرسیدیم یعنی میخواد برف بیاد؟ میگفتن یوخ بابا ( بخوانید of course not ) اینورا صد ساله کسی برف ندیده( دروغ چرا میگن هشت ساله) . تقریبا یک ماه پیش هم همینطوریا شده بود. همون وقت که اوضاع قاراش میش شد و کامپوترمون پکید. اون موقع شنیدیم مردم ذوق میکنن که برف اومده. ما که ندیدیم. کجا؟میگفتن:

hey you didn't see it?! look at the top of the mounatains

دکی! آقا رو باش!دلش خوشه برف اومده.

دمای غروب که هوا گرگ و میش شده بود روزبه دیگه توهمی شده بود. کرکره ها رو تا ته کشیده بود بالا و به این و اون زنگ میزد و از برف حرف میزد و هر چند دقیقه یه بار داد میزد:

-مانیییییی... داره برف میااااد.

مانی هم بدون اینکه اول بره پای پنجره ببینه باباش راست میگه یا نه شروع میکرد به پای کوبی. من هم سریع میزدم تو ذوق هر دو شون که:

-کو؟ این برفه؟

روزبه:

- اینا ها . برق میزنه!

- بابا دونه های بارونه. تو نور این نور افکنه برق میزنه.

مدتی گذشت و هوا دیگه تاریک تاریک شده بود. خانم خوش آب و هواییان هنوز تحت هیجانات جریانات low pressure و high pressure بود. روزبه و مانی پای پنجره وایساده بودند. مانی داشت برآورد میکرد ببینه میتونه باباشو راه بندازه:

-بابا، امروز(= یه روز) که بایون اومدا ، من و مامان رفتیم بایون بازی.

بعد موزیک هم بهش اضافه کرد که تحریک آمیز تر بشه:

- بایون میاد جل جل، پشت خونه هاجل..

روزبه گفت:

-خیلی سرده بابا.

- مانی کم نیاورد. خیلی حق به جانب گفت:

آره، اصلا الان که خوب نیست که بریم بازی. بارون گرم خوبه!

روزبه همچنان تو تاریک و روشنی پشت پنجره محو تماشای بارش بارون رو دار و درخت و تاب و سرسره بود. گفت:

-عجب بارونیه! آدم همش خیال میکنه برفه!

- یه نگاهی کردم و با احتیاط من هم خیال کردم برفه. واسه این که فرصت انتقام گرفتن بهش ندم هیچی نگفتم که یه وقت ضایع نشم. رفتم در ایوان خروجی رو باز کردم، رفتم بیرون و خوب نگاه کردم و:

- واااااااااااااااای... برف....برف....

در عرض ۳۰ ثانیه هممون شال و کلاه کرده وسط محوطه بودیم و قطره های درشت برف رو از تو هوا قاپ میزدیم.رفتیم طرف استخر آب گرم. برف تند تند رو روی آب گرم مینشست و بشمار سه بخار میشد و به هوا میرفت! برف روی ماشین ها رو گوله کردیم و هوا انداختیم. روی سطح چمن یه دست برف نشسته بود. سه نفری روش قدم زدیم و رد پامون رو نگاه کردیم. بادکنک های همیشه در احتزاز جلوی محوطه با برف سنگین شده بودند و نشسته بودند رو چمن برفکی.برفاشون رو تکوندیم.... خلاصه گند زدیم به هر چی برف خوشگلش کرده بود!

وقتی برف باز داشت به بارون تبدیل می شد دور زدیم اومدیم اونطرف خونه. دیدیم تو زمین بازی جلو خونه بچه ها و بزرگتر ها مشغول بازی اند. بارون سریع برف ها رو میشست. یهو همه رفتن. ما هم رفتیم خونه. سر حال و تر و تازه. آخیش خونمون چه گرمه.

پشت پنجره دوباره تاریکی مونده بود و چمن خیس و درخت آب کشیده و برق قطره های درشت بارون تو روشنایی نور افکن ، قطره هایی که دیگه توش حسرت نمیچرخید بلکه خاطره میرقصید.

برف ندیده ها


------------------------------


بخش خودمونی


- جای همهء هم برف بازییامون خالی. از کوچیگ تا بزرگ. خوب شد خاطره سازشون کردیم ها.


- میثم، زندگی همین فرصت برف بازی بین دو بارونه. میشه از دستش داد و حسرتش رو خورد میشه دریافتش و حالش رو برد :)


- مانی میخونه: برف میاد برف میاد. دونه دونه دونه برف میاد. ریزه ریزه ریزه برف میاد...


- این هم بخشی از ای میل دنیس که فردای شب برفی با جنیفر به کوه های اطراف رفته بود:

in the morning after the snow storm. There were many people there playing, having snowball fights, and taking pictures. This was a very rare event for Tucson and the most snow ever in the 32 years we have lived here.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٥ - پروانه