persianweblog persianblog
من و روزبه و مانی

حس ايرانی

یه شهر سرد نزدیکی سالت لیک سیتی (تداعی شود با المپیک زمستانی)، یه روز  قشنگ برفی، یه دانشگاه بزرگ (۳۵۰۰۰ دانشجو) ، یه راهرو بلندو  شیک در طبقهء چهارم، و یه فضای دنج ولی دلباز مزین به یه قالی ایرانی و چند قطعهء هنری (از جمله منظرهء برفی بیرون که با یه پنجرهء قدی قاب شده)  که یه دانشجو  برای استراحت و خواندن روزنامه انتخاب کرده.

اگر مثل من  در حال رد شدن از اونجا باشی و چشمت به این منظره بخوره شاید همین احساس خوب بهت دست بده.احساسی مثل آشنایی،افتخار،آرامش. بعد بپرسی:

Excuse me , may I take a picture of you

حس ایرانی...

اما داستان به همین سادگی و  خیر و خوشی تموم نمیشه. چشمت میخوره به اسم Iran در تیتر صفحهء اول روزنامه. و کلماتی که دورش رو گرفتن: Iraq, War, Threat ...

بعد وقتی داری برای خداحافظی از دختر دانشجو خداحافظی میکنی و میپرسه:

Where are you from

و میگی

Iran

و میری.

 با خودت فکر میکنی تو ذهن این دانشجو اسم ایران با چی تداعی میشه؟

قالی خوش حال و هواش؟ یا تیتر صفحه اول روزنامه اش؟ یا ...؟؟؟

تازه،

 اون حس خوبه چطور میشه؟ همون حس آشنایی و افتخار و آرامش!

------------------

-تولده تولده:

پژمان تولدت مبارک. گیتی را منور کردی!والله

محمد(گرامی) تولدت مبارک. دلمون واسه بابک یه ذره شده!

و اما اگه گفتید تولد کیه؟

آراااااااااااااااز دوستت دارییییییییییییم. تولدت مبارک. بگو یکی از طرف ما ببوستت!

- ببینین کی اومده!!!مریم (عاطفی)! صفا آوردی.مگه میشه یادمون نباشه. هنوز رو صندلی کنار در سالن شنبه های پارک لاله میبینمت که داری خبرنامه ها رو رو براه میکنی!  بله. خود خودمونیم + یه پسر ۳.۵ ساله. بله روزبه هم همون مهرکه. عوض شده؟ کجاشو دیدی تازه اینجا داره Mark میشه!!!تو چطوریایی؟از برو بچه ها چه خبر؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱٦ - پروانه