خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
پروانه
آرشیو وبلاگ
لینک دوستان
.مانی موفرفری من
م قائد
علی حيدری
افرا و پاييز
حامد
صفورا
شادی بيضايی
منيرو روانيپور
پاتوق ادبی
احمد
محسن عمادی
عکس فوری
توکای مقدس
جشن بیکران
رضیه
صفا و وفا
نازخاتون
ارغوان
غريبه ای نام آشنا
داش مسعود
پژمان نوروزي
جوجو
داوود پنهاني
محبوبه
رضا علامه زاده
خورشید خانم
سرباز معلم
آلما
زانيار
زيتون
کریم جعفری
صندلی
صالح
مانی کلانی
محمد
گيتی
ladybird
آلوچه خانم
معلم فارسی
مریم اینا
IranDokht
campus watch
NّIAC
آنارشیست
نیلوگویه
گیس طلا
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
یه روز تلفن ریییییینگ. من :
-الو؟ (یه چیزی وسطای ایرانی و فرنگیش که نه سیخ بسوزه نه کباب)
شنیدم:
Hi. mrkmaaalsrvstaani
من:
?!
هول هولکی داشتم مغزم رو میچلوندم ببینم این کلمه کجای حافظه ام ذخیره شده. در بیر ثانیه تمامی شبکه های مربوط و حتی نامربوط فراگیری English as a Foreign language English as aام را فعال کردم اما هیچ جا هیچ جرقه ای نزد. دیدم اینجا باید از Language learning strategies استفاده کنم . وارد مذاکره شدم . تکنیکم اینجوریه که در حد ممکن لهجه چلفتی میگیرم و تا حد غیر ممکن جمله غلط غولوط تحویل طرف میدم تا مجبور بشه بسیار آروم، شمرده، و ساده حرف بزنه! پس یه چیزی ساختم تو مایه های:
Eski mozi. I no Ingilish. piliz ripit
تکنیک موثر واقع شد. طرف slow motion ریپید کرد:
Hiiii. m...r...k...m...a...a...a...l...s...r...v...s...t...a...a...n...i
منم:
طرف حوصله اش سر رفت. یهو باز افتاد به دور تند:
Hey, listen,You are invited to our place for dinner. I want to know it Monday is OK for you
جوووون؟ dinner , Monday, your home آها ..تمام شبکه های EFL ام منور شد.
Oh, Ok, Anytime
بی خیال mrkmaaalsrvstaani.
بی خیال اینکه این لیدی کیه و ما رو از کجا میشناسه.
بی خیال اینکه چی به چیه ،کجا به کجاست.
اول بله رو دادم که نپره بعد رفتم سراغ گل چینی و گلاب گیری.
قضیه اینجوری بود که گویا دانشگاه آریزونا رسم خوبی داره به نام "family friend" . خانواده هایی که مایلند خودشون رو به دفتر مربوطه در دانشگاه معرفی میکنند و اعلام میکنند که میخواهند دوست خانوادگی چند دانشجو خارجی بشند (نمردیم و خارجی شدیم!)بعد از دانشجو ها هم میخوان که اگر مایلند که دوست خانوادگی داشته باشن فرمی رو پر کنن(بوی توطئه میده؟). روزبه خودش هم نمیدونست که این فرم رو پر کرده. اصولا هر چی فرم گیرش اومده بود پر کرده بود. تا ببینیم دیگه چه تلفن هایی بهمون میشه! خلاصه قرعه ء ما هم به نام این خانم(ایمرا) و همسرش (لئونارد) افتاده بود. کاشف به عمل آمد که اون کلمهء نا آشنای mrkmaalsrvstaani هم همان مهرک کمالی سروستانی خودمون بود!اینجا اسم آدم رو یه جوری تلفظ میکنن که آدم تا مدتی نمیفهمه اسم خودشه! مثلا وقتی که میومدیم امریکا تو فرودگاه واشنگتن توی یه اتاقی باید ورودی میخوردیم. مدارکمون رو تحویل دادیم برای رسیدگی و نشستیم منتظر که نوبتمون بشه.افسره هم خیلی جدی و کمی خشن، ما هم دلشوره ، یعنی هر کس تو اون اتاق بود دست و پاش میلرزید! فقط مانی ریلکس بود. کفشاشو در آورده بود با ماشیناش از این صندلی به اون صندلی : قام قام قاااام،بیییب! ما هم هی میدیدیم همه رو صدا میزنه کارشون رو راه میندازه میرن ما موندیم، میترسیدیم. آخر که صدامون زد نفهمیدیم. هی صدا کرد ما هی دور و برمون رو نگاه کردیم ببینیم کیه بی خیال نشسته نمیره جلو! آخر از چشم غره طرف شک کردیم که نکنه با ماست؟ بله!
خلاصه قرار شد که در روز مقرر ساعت ۵ عصر بریم جلوی همان دفتر مربوطه و لئونارد بیاد دنبالمون. فهمیدیم که ۲ دانشجوی دیگه هم دعوتند.
وقتی فهمیدن ما یه بچه هم داریم شروع کردن به بازشماری و برنامه چینی: من+ روزبه+ ۲ دانشجو+ مانی= ۴ adults و ۱ kid .تو ماشین جا نمیشه! از من اصرار که بچه ام رو میزارم رو پام. از اونا not at all .جلوی ماشین نشستن با بچه که محاله. اصولا بچه زیر پنج شش سال جلوی ماشین چه تنها چه روی پا و چه تو صندلی مخصوص بچه ممنوع. تصور اینکه من و روزبه و مانی سه تایی میتونستیم با هم بشینیم جلوی یه تاکسی براشون یه چیزی تو مایه های جا شدن سه خرگوش دراز گوش تو یه کلاه شعبده بازیه! چپیدن من و روزبه و مانی و زهره و بابک و بهنام و صالح و آقای راننده تو یه پیکان و گشت و گذار در کاشان و اطرافش که داستان تخیلی حساب میشه. تازه جای حامد خالی بود ! حرف از پشت وانت عسل محله بزنی که حتما دیپرتت میکنن. گفتم من و روزبه و یه دانشجو میریم عقب . مانی هم یه جوری کنارمون، رو پامون، لازم شد زیر پامون جا میدیم. رد شد. آدم اختیار کجا نشوندن بچه خودشم نداره! الا و بلا که یه صندلی باید فقط مال بچه باشه!
بلاخره فهمیدم که بیخود نباید سر کجا چپاندن مانی نقشه بریزم . یک صندلی کامل بی چون و چرا به آقا تخصص دارد. پس شروع کردیم به نقشه ریختن برای فشردن یکی از ما adults یه جایی.خوب، صندلی جلو که ۲ نفر نمیشه. قرار شد مانی بشینه رو یه صندلی عقب. من و روزبه و یکی از دانشجو ها هم تنگ هم در مابقی صندلی عقب.
Ok بابا Done .بریم دیگه!مهمونی شام امریکایی رو عشق است. پیشاپیش چشم دیدن هیچ کدوم از هم "family friend" هامون رو نداشتیم. یکیشون واسه اینکه میخواد بشینه رو سر و کله ما، اون یکی واسه اینکه میخواد راحت اون جلو لم بده و لنگاشو دراز کنه، لندهور! برای تدارک دیدن تمهیدات احتمالا اظطراری تحقیق کردیم:
Where are they from? mm
A Mexican and an Arab guy
یا حبیبی، یعنی، چیزه... یا قمر بنی هاشم!!!خدا کنه عربه جلو بشینه! طفلک روزبه شانس که نداره. تا ایران بودیم که پنج شنبه به پنج شنبه یه مشت سیبیل میریختن تو خونمون و روزبه باید هی براشون چایی میبرد!!! اینجا هم که قرار میشه بره تو بغل یکی طرف an Arab guy از آب در میاد.
ما خودمون یه صندلی ماشین بچه داشتیم. همون اوایل که اومده بودیم فرنگ جورش کرده بودیم تا کسی نتونه به بهانه car seat نداشتن بپیچونتمون. در این مورد صندلی ماشین رو نکردیم. چه معنی داره ما عین ترشی لیته له بشیم، آقا اون بالا ولو بشینه تازه میله پیله های صندلیش هم فرو بره یه جاییمون.
احترامات فائقه به آقا به تخصیص یک جای ویژه به ایشان پایان نیافت. خبر دادن به خاطر بچه لازم نیست تا دانشگاه (محل قرار) بیایید. میاییم در خونه دنبالتون! ۲ دلار بلیط اتوبوس به نفعمون!
طبق قرار دوشنبه ساعت ۴.۵ رفتیم جلوی ورودی مجتمع.......
ادامه دارد...
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٢/٧ - پروانه
