خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
پروانه
آرشیو وبلاگ
لینک دوستان
.مانی موفرفری من
م قائد
علی حيدری
افرا و پاييز
حامد
صفورا
شادی بيضايی
منيرو روانيپور
پاتوق ادبی
احمد
محسن عمادی
عکس فوری
توکای مقدس
جشن بیکران
رضیه
صفا و وفا
نازخاتون
ارغوان
غريبه ای نام آشنا
داش مسعود
پژمان نوروزي
جوجو
داوود پنهاني
محبوبه
رضا علامه زاده
خورشید خانم
سرباز معلم
آلما
زانيار
زيتون
کریم جعفری
صندلی
صالح
مانی کلانی
محمد
گيتی
ladybird
آلوچه خانم
معلم فارسی
مریم اینا
IranDokht
campus watch
NّIAC
آنارشیست
نیلوگویه
گیس طلا
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
هر ماشینی وارد محوطه میشد با سوء نظر نگاش میکردیم تا یکیشون دقیقا سر ساعت ۴.۵ جلوی پامون ترمز کرد.لئونارد.بعد از hello و I am ... و nice to meet you سوار شدیم و رفتیم به طرف دانشگاه دنبال دانشجو های مذکور. روی صندلی عقب یه صندلی ماشین بچه برای مانی تعبیه شده بود!!! لئونارد ۷۰ سالی داشت. از اون لهجه غلیظ های آمریکایی که توش گوینده کمترین انرژی رو خرج میکنه ولی شنونده به کل ورشکست میشه! وقتی ورررررررر یه چیزی ردیف میکرد من و روزبه بر و بر به هم نگاه میکردیم. هر وقت ساکت میشد و میفهمیدیم نوبت ماست دستپاچه میشدیم. متوصل شدیم به تکنیک مانی در ارتباط با بچه های به قول خودش "زبون نفهم" همسایه در زمین بازی :فقط کافیه با لحنی مناسب با متن گفتمان (!) بگی: OK . خلاص!
وقتی رسیدیم دانشگاه فهمیدیم فقط یکی از دانشجوها سوار میشه. مکزیکیه یه خرده دیرتر خودش میاد.
خونهء ایمرا و لئونارد در حومه توسان بود. اغلب خونه اعیونی های اینجا در حومه هست. بزرگ و دور از هم. مثل تو فیلم تنها در خانه.من هر وقت به این خونه ها میرم فکر میکنم آدم توش نمیترسه؟ یا حد اقل حوصله اش سر نمیره؟ یه بار که داشتیم با آقا منصور و شهناز خانم می رفتیم خونه یکی از دوستاشون مهمونی از شهر خارج شدیم. هی رفتیم هی رفتیم از یه دروازه (وسط کاکتوسا) گذشتیم ...فکر میکردم الان میرسیم سر پیچ آخر دنیا(خوب غرب امریکا هستیم دیگه). پرسیدم نکنه راهو گم کردین بهمون توضیح دادن: نخیر این یعنی آخر پولداری و برای طراحی این صحرا و کاکتوس هاش هم کلی خرج شده! الان هم با دوربین زیر نظریم! اوخ! حالا جرئت داری بچه ات جیشش بگیره! ولی محله ایمرا اینا (دیگه پسر خاله شدیم) اینقدرا پرت و پلا نیست .خوشگله. تو دامنه کوه. و خود خونه. ویلا دیگه. دورتادور حیات بود. ردیف مجسمه های مرمری روی دیوارها به خونه ابهت میداد. حیات با صفا بود. پر از گل و گیاه و درخت. درختای پربار از پرتقال (لئونارد و مانی برامون چیدن)، انواع آویزهای خوش آوا و خوش طرح، بساط لمیدن و ...حتی زمین بازی بچه! چون سرد بود زیاد بیرون نموندیم. قراره هوا که خوب شد صبحانه دعوتمون کنن برای حیات گردی! یه فرغون پر از هیزم هم اون گوشه موشه ها تو تاریکی بود که تا چشم مانی بهش خورد اونقدر خوش به حالش شد که انگار اسب سفید بالدار جلوش ظاهر شده.این همون لحظه است:
توی خونه عین موزه بود. موزه بین المللی. از قالی های ایرانی گرفته تا نقاشی های رنگ روغن و آبرنگ فرانسوی و ایتالیایی و مجسمه های سنتی چینی و کوسن های عربی و ..... اغلبش رو هم خودشون از دور دنیا جمع کرده بودن و آورده بودن. کتاب که دیگه نگو. روزبه داشت پس میافتاد. نزدیک بود خودشو دخیل ببنده به کتابخونه شون. ایمرا از اون خانمهای دنیا دیدهء کتابخون بود. ولی این رو هم بگم که آبروی ایرونی ها رو خریدیم. پوززنی رمان خوانی به یه رمان رسید که فقط احتمالا سه نفر تو دنیا خوندنش:ایمرا،روزبه، نویسنده. کتاب لولیتا خوانی در تهران (نوشته آذر نفیسی ) رو بهمون امانت دادن. وقتی فهمید ما آذر نفیسی رو میشناسیم بازم آفرین زده شد. بعدا فهمیدیم که این کتاب اینجا خوب گرفته.خوب شد من یه بار تو عمرم به آذر نفیسی زنگ زدم ها! یک تابلوی پرتره عظیم هم به دیوار بود که روزبه به مانی معرفی اش کرد:برادر چخوف. بعد فهمیدیم این جناب کاکا چخوف پدر بزرگ ایمراست. روس. بابا با کلااااس! ) بعدا چند تا عکس مربوط میذارم اینجا)
ایمرا منو یاد خانم اشتری خودم مینداخت. کسی که تو عالم مجردی چند سالی باهاش زندگی کردم. یاد خیابون درااااز برفی مقصود بیک و خیابون نهم ولنجک به خیر.(سلام به خانم اشتری...مخلصییییم). خانمی جا افتاده و با پرستیژ اما خوش برخورد و friendly بود (یا حد اقل مینمود). زبانش درست بر عکس لئونارد برای ما کاملا قابل فهم بود. وقتی که ا انگلیسی wonderful ام تعریف و تمجید کرد کلی ذوق و باد کردم. اما طولی نکشید که ذوقم ماسید و بادم فیییسید چون از انگلیسی روزبه و رفیق عربمون هم تعریف کرد! انگلیسی روزبه که معرف حضورتون هست (مراجعه شود به پست قبلی /میان برنامه. تازه این مهمونی مربوط به قبل از پرداخت 5000 دلار شهریه کلاس زبانه) رفیق عربمون هم که اصولا حرف نمیزد. فکر کنم احساس امنیت نمیکرد. سن و سالی نداشت. بعد از تموم کردن دبیرستان از اردن اومده بود اینجا برای ادامه تحصیل. یه پسر کم سن و سال عظیم الهیکل. هر کاری کرد ایمرا که به حرفش بیاره نتونست. آخرین حربه اش این بود که ازش سوالهای سادهء yes/no بپرسه. اما تمام سوالهای yes/no شم یا با NO برخورد میکرد یا با I don’t know و یا رسما به دیوار اصابت مینمود. راستی یه خانم دیگه هم بود. فکر کنم ایمراه دعوتش کرده بود تا ما بیشتر امریکایی ببینیم. از اون باربی مامانیا. در تمام مدت لبخند وسیع میزد و سرش رو به شدت (برای تشویق ما) تکون میداد. از همین سر جنبوندنش برای لئونارد فهمیدیم که اون هم زبون لئونارد رو نمیفهمه. دانشجوی مکزیکی هم رسید. سر حال و خودمونی و خود تو دل جا کن. موهاش عین موهای مانی. اینجا مکزیکی ها از خود امریکایی ها هم بیشتر احساس در home بودن دارن. راحت و پر سر و صدا و گاها طلبکار. ایمرا به هر کدام از ما یک هدیه داد. به روزبه یه تقویم / به مانی یه کتاب تصویر برجسته از وسایل نقلیه که تو همه ء صفحاتش درهایی بودن که برای سورپریز کردن بچه باز میشدن و زیرشون داستانی منتظر بود. به من یه کتاب آشپزی از غذاهای مورد پسند یا اختراع مردان معروف (واسه همینه که روزبه تازگی ها تیپش پل نیومنی شده/ صداش آلن دلونی / فیگورش کلینتونی). یه کار جالبی هم که ایمرا کرده بود این بود که روی میز توی یه گلدون کوچولو پرچم کشورهای هممون رو گذاشته بود. راستی این هم بگم تو تاریخ ثبت بشه که ما هم یه بسته ژیگولی شکلات برده بودیم .البته بالاش پول نداده بودیم. هدیه بود. ما هم که دیده بودیم از فرط شیکیش از گلومون پایین نمیره گذاشته بودیمش تو یخچال واسه چنین روزی. ولی یه ضایع شدن از بیخ گوشمون گذشت. آخه داشت یادمون میرفت ربان پاپیونش رو برداریم! رو کارت زیرش نوشته شده بود:
To: Dear Parvaneh, Roozbeh and Mani
From: Dennis and Julia
ادامه دارد.....
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٢/۱٢ - پروانه