خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
پروانه
آرشیو وبلاگ
لینک دوستان
.مانی موفرفری من
م قائد
علی حيدری
افرا و پاييز
حامد
صفورا
شادی بيضايی
منيرو روانيپور
پاتوق ادبی
احمد
محسن عمادی
عکس فوری
توکای مقدس
جشن بیکران
رضیه
صفا و وفا
نازخاتون
ارغوان
غريبه ای نام آشنا
داش مسعود
پژمان نوروزي
جوجو
داوود پنهاني
محبوبه
رضا علامه زاده
خورشید خانم
سرباز معلم
آلما
زانيار
زيتون
کریم جعفری
صندلی
صالح
مانی کلانی
محمد
گيتی
ladybird
آلوچه خانم
معلم فارسی
مریم اینا
IranDokht
campus watch
NّIAC
آنارشیست
نیلوگویه
گیس طلا
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
و اما پذیرایی،
پذیرایی از نوع تیپیکال امریکایی بود. روی یک میز نزدیکهای شومینه چند جور بطری شراب سرخ و سفید چیده شده بود. از ما پرسیدن
-شراب میل دارید؟
- استغفرلله (با ریتم شهر قصه)
- قرمز یا سفید؟
- اوه اوه ..واه واه
البته سودا و آبمیوه و آب هم بود. اینجا هیچ کس به هیچ کس بند نمی کنه که اوا چرا مشروب نمیخوری... حالا یه بار بخور با من... جون من... برو بابا امل. یا گیر بده اونقدر تو حلق طرف مشروب خالی کنه تا یارو روش کم بشه و علنا اعتراف کنه دیگه هیچ جا رو نمیتونه ببینه یا عملا بپره تو توالت و (گلاب به روتون) بالا بیاره تا دل اون یکی خنک بشه! روی میز یه کاسه بزرگ تورتیلا و یه کاسه کوچیک یه جور سس مخصوص تورتیلا هم بود که مزه محسوب میشد. مانی افتاد به جون این چیپس و سس . از جلوش تکون نمیخورد. با اشتها که چه عرض کنم،با ولع تمام همه اش رو خورد. منم هی با لبخند زورکی بهش تذکر میدادم که دلگی نکنه. ما اینجا کلی از اینکه یه زبون رمزی خانوادگی داریم که هیچ کس حالیش نمیشه خوش به حالمون میشه. میتونیم مثلا تو اتوبوس رو بروی هم بشینیم و بلند بلند از هر چی دلمون خواست حرف بزنیم: از شیکی سیخ سیخای موهای خانم اونوری تعریف کنیم، اعتماد به نفس خانم عظیم الهیکل روبروییمون رو بابت بیرون انداختن انبوه قلنبه های سفید چربیهای پک و پهلو ش تحسین کنیم ، درمورد عمدی یا سهوی بودن سر خوردن تنبون آقایی که از کنارمون داره رد میشه به زیر شورتش بحث کنیم،.... یا تو مهمونی ایمرا به بچمون هی سفارش کنیم که دستش رو تو سسی که مثلا مال همه هست فرو نکنه، مواظب باشه بطری ها و گیلاس های شراب رو نریزه، انگشتاشو لیس نزنه، یا حد اقل دیگه اینقدر بلند بلند yummy yummy نگه ، و مهمتر از همه برای شام هم تو خیکش جا بذاره! عجیبه اینجا معمولا هیچ ظرفی به عنوان پیش دستی کنار این مزه هاشون نمیذارن. گرچه اگر هم بود بعید میدونم مانی باز از جلوی کاسه چیپسش تکون میخورد.
در حین نوشیدن اشربه با هم گپ زدیم و بیشتر آشنا شدیم. ایمرا از سفرهایی که کرده بود و جاهایی که زندگی کرده بود تعریف کرد. در ضمن حواسش بود که کسی زیاد ساکت نباشه. از هر کسی در مورد کشور خودش سوالی میپرسید. رفیق عربمون مقادیری از لحاظ برون فکنی ارتباط اجتماعی در تنگنا تشریف داشتند (این آخرین ورژن باادبی تعریف یبوست هست)! اما مکزیکیه در این نوع برون فکنی مشکلی نداشت. خیلی هم روون بود! یه وجه اشتراک هم با مانی داشت: هر دو به قول خودش polo chini (مو فرفری)بودن. خانم باربیه (البته از نوع بازنشسته اش) که طفلک عین این مجسمه ها هستن مسافر کشا میذارن رو داشبورد پیکانشون گردنشون هی لق لق لق میزنه ، برای هر کلام هنوز منعقد نشده ای با لبخند بلا انقطاعی که از ابتدا تا انتهای مهمانی لحظه ای جمع نشد هی سر میجنبود . به خصوص اگر انگلیسی سخنران رو دست انداز میافتاد لقه های تشویقیه گردن باربی تندتر میشد و آروم نمیشد تا طرف دست انداز رو رد کنه. واسه همینه که فهمیدم ایشون هم زبون لئونارد رو نمیفهمه . چون لئونارد که حرف میزد تکان های سر باربی شدید میشد.
بعد نوبت شام شد. ساعت هفت. اینجا معمولا زود شام میخورن. ناهارشون خیلی مختصره. یه تکه پیتزایی، ساندویجی، لقمه ای...،به قول خودشون snack . ولی شام مفصل تره. و البته زود. ما به این برنامه عادت نداریم. روزبه هر روز ناهار میبره دانشگاه. معمولا پلو و خورشت. ولی شام سبک میخوریم. حالا مسئله وقتی بغرنج میشه که ما به یه شام ساعت ۶ یا ۵ و حتی گاهی ۴ دعوت میشیم و از خیر ناهار خودمون هم نمیتونیم بگذریم!
لئونارد بنده خدا کلی تقلا کرد تا یه صندلی غذا خوری بچه روی یه صندلی برای مانی نصب کنه. ما هم برای رعایت کلاس گذاری (از نوع نامردیش) مانعش نشدیم و نگفتیم که بابا جون مانی بلده رو یه صندلی معمولی هم غذاشو بخوره. بعد تعدادی بشقاب ، هر کدام در محاصره لشکری از قاشق وکارد و چنگال در سایز های مختلف روی میز چیدن و یک سبد نان رول گرم، یک ظرف کره، و یک ظرف سالاد هم گذاشتند و به صرف شام احضارمون کردن. با گیلاس های نوشیدنی مون رفتیم نشستیم و صحنهء پیش غذا رو کلید زدیم.

( به محض یافتن رد بهنام در تورنتو ازش میخوام این لینک رو مصور کنه. کشت مارو این persianblog) توضيح: از اونجائيکه بهنام يافت شد لينک رو برداشتم و عکسشو گذاشتم.. بهنام
یک بخش مزاحم از مناسک غذا خوردن در اینجا این دور چرخوندن همهء ظرف های غذاست. تو ایران معمولا فقط ته دیگ بود که باید دست به دست دور میچرخید. ولی اینجا آسیاب بچرخه. برای اینکه دست همه به همه ء غذا ها برسه باید دور بچرخونیشون: بغلی بیگیر، چیو بیگیرم،یه کلافه رو... بغلی بیگیر، چیو بیگیرم ،دو کلافه رو... بغلی بیگیر...... آخ آدم سر گیجه میگیره. حالا گشنه هم باشی. یه بچه هم بغلت نشونده باشی که یه دستت فول تایم در استخدام آقا باشه...تا یه فرصت گیر میاری تا یه لقمه غذا برسونی به دهنت محمولهء ارسالی بعدی برسه. باید با همون یه دستی که داری بشمار سه لقمه رو بچپونی تو حلقت، محموله رو تحویل بگیری،با همان وضعیت حلق و دستگاه تحت خفقان صوتی تشکر کنی، برای خودت برداری، فرامین بچه ات رو اجرا کنی، با تکریم و تعارف محموله رو تحویل نفر بعدی بدی و round بعدی شروع میشه...تازه این وسط بخوای از بحث ادبی /فرهنگی هم عقب نمونی(بدبختی همهء گفتگوهای جدی هم سر میز شام اجرا میشه. بعدش همه میرن). حالا اگر میز رنگارنگ باشه و هفتاد جور غذا سرو بشه که دیگه باید حتما قبل از شام یه قرص ضد ... گیجه بندازی بالا. (راستش من ایران هم که بودم با میزهای غذای بیشتر از دو ، سه جور غذا نمیساختم.) بعدشم از دلهره اینکه تو این بده بستون بازی دست خودت یا بچه ات به یکی از این گیلاس های پایه باریک اشربه بخوره و رومیزی شیتان پیتان نابود بشه همون یه لقمه غذای چپانیده شده کوفتت بشه. خوب البته من و روزبه در همین مدت کوتاه اقامت پر افتخارمان در فرنگ و گذرانیدن تمامی این مراحل سر میز شامهایgiving thanks و کریسمس و مراسم دیگه چند باری عاقبت به خیر شدیم. یه بار من گیلاس شامپاین رو رو رومیزی بته جقهء اصفهان کریستین و نواحی ناجوری از شلوار روزبه برگردوندم( خوب شد همون روز یه دونه از همون رومیزی ها برای کریستین برده بودیم ها) و تو همین مهمونی خونه ایمرا و لئونارد هم روزبه گیلاس شراب رو سرنگون کرد که خوشبختانه من کنارش ننشسته بودم!
یک بخش (با ما) ناجور دیگه از مناسک شام خوری اینجا همین داستان نون گرم و کره و نوشیدنی پیش غذاست. وای که شیک شام خوردن چه حوصله ای میخواد. آقا نیم ساعت ما با این نون و کره و سالادمون قر دادیم و هزار بار کره رو دور میز فر دادیم و به زخم معده حاد مبتلا گشتیم تا صابخونه رضایت بده غذای اصلی رو بیاره. مانی که کاسهء صبرش مدتی قبل از رسیدن کاسه های حاوی گوشت آبپز و شفته پلو لبریز شده بود و با استفاده از تاکتیک نقب زنی خودش رو از صندلی انفرادیش خلاصانده بود. بچه برای استفاده بهینه از دوران سر کاری انتظار غذای موعود رفته بود جلوی در کاباره ای آشپزخونه وایساده بود و ترمینال مسافرکشی راه انداخته بود: آزادی دور میدون ۲ نفر، آزادی!!! کرج خونه مامان جون ۲ نفر!!! چیزی نمونده از لای در اتوبوسش بپرم بالا و در برم خونه مامان جون و راست برم سر دیگ غذا و ...( آخیش)
دیگه فیلم رو کش نمیدم. میذاریم رو دور تند:
خلاصه آنچه که خواهد گذشت:
- رسیدن غذاهای اصلی اندکی قبل از موت اینجنابان بنده و همسر مکرم.
- حمله ور شدن مانی به ظرف گوشت آبپزو لمباندن بخش انبوهی از آن در ایکی ثانیه.
- اعلام بد مزه بودن شفته پلو توسط مانی.
- کلک دیلماجی من مبنی بر اظهار علاقه مانی نسبت به پلوی مذکور جهت ماست مالی قضیه.
- عق زدن مانی و ضایع شدن دوبلاژی بنده.
- گند زدن روزبه به رومیزی گلدوزی شده ایمرا با واژگون نمودن گیلاس شراب قرمز.
- رشد چند عدد شاخ با سرعت لوبیای سحر آمیز بر فرق اجانب در اثر کشف گستردگی اطلاعات ایرانی ها در ادبیات جهان.
- قاط زدن تابلو من در انتخاب انواع کارد و چنگال مناسب در مراحل مختلف سرو غذا.
- توقف موضعی جنبش کله خانم باربی در برخی از مراحل شاق غذاخوری.
- بازدید من و مانی از ادامهء موزه بین المللی در توالت به بهانهء پی پی های پیاپی مانی.
- پاتک زدن مانی به توت فرنگی بشقاب های دسر همهء میزبانان و میهمانان مبهوت.
و سر انجام شکممان سیر شد و
مانی توسط لئونارد مفتخر شد به دریافت لقب:
A Good Eater
و نخود نخود هر که رود خانه خود. و
We lived happily ever after
......................................................پایان......................................................
ادامه این سریال به باغ وحش بردن مانی میرسه که تو وب لاگ خودش لینک عکساشو میذارم.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٢/۱٩ - پروانه