خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
پروانه
آرشیو وبلاگ
لینک دوستان
.مانی موفرفری من
م قائد
علی حيدری
افرا و پاييز
حامد
صفورا
شادی بيضايی
منيرو روانيپور
پاتوق ادبی
احمد
محسن عمادی
عکس فوری
توکای مقدس
جشن بیکران
رضیه
صفا و وفا
نازخاتون
ارغوان
غريبه ای نام آشنا
داش مسعود
پژمان نوروزي
جوجو
داوود پنهاني
محبوبه
رضا علامه زاده
خورشید خانم
سرباز معلم
آلما
زانيار
زيتون
کریم جعفری
صندلی
صالح
مانی کلانی
محمد
گيتی
ladybird
آلوچه خانم
معلم فارسی
مریم اینا
IranDokht
campus watch
NّIAC
آنارشیست
نیلوگویه
گیس طلا
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
آقا منصور میخواست ما رو با مرکز خریدهای اینجا آشنا کنه. اولین فروشگاهی که ما رو برد Tucson Mall بود. از اون مرکز خریدهای جیگر.سقف بلند و ویترین های عظیم و آدم های ژیگول و مسیرهای پیچ پیچی و .... همون اول که وارد شدیم ۲ دلار برای اینکه مانی سوار چرخ دستی خوشکل بشه سلفیدیم( تو تهران میشد خرج یه آژانس، که همونم زورمون میومد). البته این تنها خرجمون بود چون تا آخر دیگه جرعت نمی کردیم حتی چیزی رو قیمت کنیم. روزبه که اصلا به هیچ چیز نگاه هم نمیکرد. بیشتر مواظب بود من اغفال نشم. در مورد مانی هم از همون قضیه چرخ دستی به بعد حواسمون جمع شد. مدل گشتن ما عین حرکت در میدان مین بود. یکدوممون (من یا روزبه) چند قدم جلو تر میرفتیم و همینکه مورد مشکوکی (ویترینی،بوفه ای، ایستگاه بازیی...) رو شناسایی میکردیم که ممکن بود مانی رو به جون ما بیاندازه به نفر پشتی که آژانس ۲ دلاری مانی رو میروند ندا میدادیم. اون هم ناحیه رو جنان دور میزد که نمیگذاشت پای مانی که هیج ،جشمش هم به مین برخورد کنه. البته یک بار شخصا اقدام به یک حرکت انتحاری کردم. روی ویترین یکی از بوتیک ها زده بودن save 50% .آقا منصور گفت اینجا حراجه، نصف قیمت. من هم تا چشم روزبه رو دور دیدم (آخه به علت مانور محکم کارانه در منطقه مین گذاری شده عقب مونده بود) پریدم توش. خودم رو به سرعت رسوندم به یکی از این میله گردایی که بهش شلوار آویزون بود و قبل از اینکه یکی از اون خانم های لبخندی خودش رو به من برسونه و بگه :can I help you ( که مجبور شم برم تو ژست) برچسب قیمت یکی از شلوارها رو پیدا کردم ( به خود شلواره اصلا نگاه هم نکردم) و سعی کردم تند تند حساب کنم چند تا عدد اینوره / هست، چند تا اوونورش(اینور= راست، اونور= چپ). و از آنجایی که در قیمت اونور مهمتر از اینوره ، اینوری ها را بی خیال شدم و اونوری ها رو حفظ کردم و خودم رو از مغازه پرت کردم بیرون. بیرون که رسیدم در پناه آقا منصور ( از ترس روزبه) سر فرصت سه تا صفر گذاشتم جلوی عدد اونوریه تا ببینم شلواره چند تومن میشه. ۴۲۰۰۰تومن! دور و برم رو نگاه کردم گه راه فرار رو پيدا کنم. نفهمیدم کجا به کجاست. به آقا منصور گفتم راه خروج کدوم وره. روزبه هم دل خنک از عبرت آموزی من چرخ دستی حامل مانی رو دنبالم سراند.
اما حیف از اون ۴۲ دلاری که میشد save کنیم. از دست رفت.
ادامه دارد... بدون تمبون که نمیشه موند.
هیرودیا بابت ، ممنون :)
قربون کامی.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٩/٧ - پروانه