خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
پروانه
آرشیو وبلاگ
لینک دوستان
.مانی موفرفری من
م قائد
علی حيدری
افرا و پاييز
حامد
صفورا
شادی بيضايی
منيرو روانيپور
پاتوق ادبی
احمد
محسن عمادی
عکس فوری
توکای مقدس
جشن بیکران
رضیه
صفا و وفا
نازخاتون
ارغوان
غريبه ای نام آشنا
داش مسعود
پژمان نوروزي
جوجو
داوود پنهاني
محبوبه
رضا علامه زاده
خورشید خانم
سرباز معلم
آلما
زانيار
زيتون
کریم جعفری
صندلی
صالح
مانی کلانی
محمد
گيتی
ladybird
آلوچه خانم
معلم فارسی
مریم اینا
IranDokht
campus watch
NّIAC
آنارشیست
نیلوگویه
گیس طلا
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
همیشه عید منو یاد جریان آشناییم با روزبه میندازه. یه سال (همین یازده سال پیش!) دنبال بهونه میگشتم که سال تحویل با خانواده نباشم. سال تحویل خونه مامان اینا حرف نداره ولی من اون موقع تو مودش نبودم.مثلا میخواستم پیاده راه بیافتم برم بالای ولنجک. خودم رو برسونم به ایستگاه یک و سال تحویل تو عالم خودم صفا کنم. یا برم پارک ملت کنار دریاچه پیش قوها. یا اصلا تو اتاق شیش متری خودم تو خونه خانم اشتری هفت سین بچینم. بدیش این بود که این برنامه ها قابل قبول مامان بابا نبودن. به جفتک پرانی های من عادت داشتن البته. ولی خوب، دلم نمیومد بشینن بیخودی غصه بخورن که وای بچه مون خل شده. چه کنم ، چه نکنم که ...
دو روز مونده به عید از طرف دوستم میترا که رفته بود شیراز پیش خانوادش تلفنی پیغام رسید که یه بلیط هواپیما سهمیه ای خیلی ارزون جور شده، میخوای بیای شیراز؟
-کی؟
-فردا!
کور از خدا چی میخواد؟ بهونهء معتبر برای مامان و بابا! دیگه بهونه بالاتر از شیراز گردی تو نوروز؟!
کوله ام رو انداختم و زدم به برفای سمج ولنجک و پیاده خودم رو رسوندم به پمپ بنزین و مینی بوس تجریش آزادی و فرودگاه و پرواز.
بالای ابرها از خانم بغل دستیم سراغ نشونی قصر غول قصهء جک و لوبیای سحر آمیز رو گرفتم. دستش درد نکنه. برام دعای شفای عاجل کرد. ولی از اونجایی که عجله تخصص شیطونه، احتمالا استجابت دعا به شیطون محول شد!
تو فرودگاه شیراز میترا و آبیدر کوچولو با اون چشای سیاه متفکرش منتظرم بودن. خونه ء با صفای مامان و بابای ماه میترا نزدیکی فرودگاه بود. پایگاه.
شیراز ، اونم تو عید، جون میده برای شکوفا کردن استعداد عاشق پیشگی آدم، با اون:
آفتاب جنگش و
کوچه باغهای خیلی تنگش و
جناب حافظ مست و ملنگش و
کاهو های باریک و بلندش و
کتاب دست دومای بلوار زندش و
دختر بچه های لهجه قشنگش و
بازاری های شوخ و شنگش و
چغله بادوم های دم باغ ارمش و
دیگه دیگه...گندم برشته و رنگینکش و
....
چه برسه به اینکه به سرت بزنه که به کوچه پس کوچه هایی که سر میشکند دیوارش هم سرک بکشی!
همراه میترا و آبیدر کوچولو سوار یه مینی بوس نقلی شدیم و همسفر روستاییان کنجون . روستای مادر بزرگی میترا. موجهای جاده ء باریک دریاچه نمک بود نمیدونم، یا تماشای عشق بازی آبی دریا و آسمون این طرف جاده، یا بوی علف و شکوفه ء اون طرف جاده که آدم رو به "کوم جوری"* مینداخت. مینی بوس پیچید وسط دشت تو جاده کنجون. از لابلای نگاه کنجکاو بره های پف پفی سفید که دور بر مادراشون میپلکیدن رد شدیم. رسیدیم. کنار چشمه دختر ها و زن ها با دامن های بلند و چین چینی آبی و قرمز و سبز و زری شون ، ظرفی یا رختی رو تو آب آفتابی برق میانداختن و از خودشون اثر هنری خلق میکردن. اون طرف تر قبرستون روستا بود، با شیر سنگی های بالای قبرهای کهنه که برای مردم ده خاطره انگیز بود حتما و برای من خیال انگیز. چه قبرستون با صفایی. آدم هوس میکرد بمیره! از کنار مدرسه ء متروک ده تو یه کوچه ء باریک رد شدیم. از لای در چوبی اش به حیات مدرسه سرک کشیدیم. جای خالی بچه ها سبز! انبوهی از گیاه و علف و نهال خودرو تو حیات رشد کرده بود. از لابلای کاهگل های دیوار سبزه بیرون زده بود. روی بوم کلاس ها شقایق سرخی میزد.یه مدرسه ء نمونه!
به خونه ء دوسی* رسیدیم. حیاتی دلباز. اتاقها دور تادرور حیات. نهر باریک آبی که از یه جایی زیر دیوارهای بالاهای حیات و لابلای علف ها و شقایق ها ظاهر می شد و با علفهای کنارهء نهر و پاهای لخت بازیگوش آبیدر بازی میکرد و میرفت از زیر دیوار کنار در ورودی ناپدید میشد.
از پله های سنگی بلند مارپیچی گوشه ء ایون که بالا میرفتی از حجله گاه مامان بزرگ بابا بزرگ سر در میاوردی. اونجا میتونستی تو قاب چوبی پنجره محو تماشای منظرهء گندمزار سبز در سبز بشی با تک توک درختی اون وسطها و کوههایی اون دور دورها. بعد چنان بی تاب شی که دلت بخواد
"بدوی تا ته دشت
بروی تا سر کوه"
و حس کنی که
"دور ها آوای ست که تو را می خواند"
والله هنوز هم که هنوزه نشئه ء اون "هشیاری" تو "تنم" مونده.
شب سرد بود. اما لحاف های دوسی گرم.آخرای شب دراتاق رو باز کردم و کز کرده از خنکی هوای بیرون پامو گذاشتم تو حیات. یهو احساس کردم بالای سرم یه چیزی روشنه. سرم رو که بالا آوردم یه آن ترسیدم. انگار نزدیک بود سرم بخوره بهشون. مبهوت موندم. این همه ستاره؟این قدر پر نور؟ بابا آخه اینقدر پایین؟!
فردا صبح رفتم تو دشت واسه چرا ! داشتم از یه روستایی که از کوه برمی گشت کنگر میگرفتم که که برادر میترا هم رسید. معرفی میکنم: روزبه! دیدم که "زیبای اش لنگری ست".
و "یقین" کردم که امروز همون "فردا"ی "گمشده" ایست که "روز دیگریست".
و دیگه تا همین امروز که یه دهه از این ماجرا میگذره و اولین سالیه که سال تحویل نه تو کرج و نه تهران و نه شیراز و نه کنجون که تو توسان امریکا هستیم و "پرستویی" هم روی "شاخه هامون آشیونه" کرده هرگز "بازش ننهادم".
و از هیچ باکم نیست مگر دور از جون "تلنگری" در" آبگینهء عمری" .
-------------------------
* کمجوری= دیدید وقتی با سرعت یهو تو یه سراشیبی میفتید ، دل آدم هری میریزه پایین؟کم= شکم
* دوسی=دوستی= مادر بزرگ
-----------------------------
بخش خودمونی
- یاد آخرین شب سالهای اخیر به خیر. با رفقا جمع بودیم. چقدر دلمون هواتون رو کرده. بچه ها امشب بایید اینجا.
- سبزه سبز کردیم.تخم مرغ هم رنگ می کنیم. هفت سین رو ردیف میکنیم.
- موقع سال تحویل آن لاینیم. اگر مامان اینا بیدار باشن با همیم.
- پاشید بابا سال تحویله ها!
- چند تا مهمونی نوروزی در پیش داریم.
- حامد و زهره کارت تبریکتون رو چسبوندیم به در خونه تون!
- ژیلا تولدت مبارک.
- برم برای شیدا شمعی روشن کنم.
-------------
عیدی :(اولین سرود ملی ایران)
http://www.iranclip.com/player/1012
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٢/٢٩ - پروانه