persianweblog persianblog
من و روزبه و مانی

ماهی..

...

ماهی سرخ

سفره ی هفت سین اش به محیطی تعبیر کرد

که هر بهار

متبلور میشود...

انسان سخنی نگفت

تنها او بود که جامه به تن داشت

و آستینش از اشک تر بود.

(شاملو)

دو روز قبل از سال تحویل خاله نکیسا برای مانی دو تا ماهی قرمز خوشگل آورد. با یه تنگ بلوری. مانی بلافاصله شروع کرد به انگولک کردن ماهیا.بهش گفتم میترسن. دیگه نکرد. گذاشتشون رو میز کنار شکوفه های نارنج و گندم های سبزه شده و سنگ های سبز شدهء مانی (مراجعه شود به پست سین مثل سبزه سین مثل سنگ وبلاگ مانی). هی مینشست رو صندلی، دستاشو قلاب میکرد رو میز زیر چونه ش و بهشون نگاه میکرد . گاهی انگشتش رو به تنگ می کشید و ازم سوالهای فیزیکی و متافیزیکی میپرسید.

صبح روز سال تحویل (اینجا ساعت ۵ عصر سال تحویل میشد) روزبه غصه دار خبر داد که ماهیا تکون نمیخورن. دلش برای مانی میسوخت. تجربه ء مفهوم مرگ . اون هم قبل از سال تحویل. این کلمه ء نحس مدت ها بود که تو گلوم گیر کرده بود. و حلقم رو تلخ. دلم میخواست تفش کنم بیرون. مانی خواب بود. گذاشتم ماهیا همونجا تو تنگ بمونن. روزبه رفت سراغ حافظ:

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد ... یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد...

مانی بیدار شد. به مانی گفتم:

- ماهیا مردن!

مانی سعی کرد ماهیا رو واداره بجنبند. نتونست. شروع کرد به پرس و جو:

- چرا مردن؟

- نمیدونم.

- من ترسوندمشون؟

- نه عزیز دلم...

- پس چرا مردن؟

- خوب...آخه ماهیا جای تنگ رو دوست ندارن. ماهیا جاشون تو رودخونه و دریا ست.

- من دوستشون داشتم.

- آخی. می دونم مامان.

- میخواستم نگاشون کنم.

چه زود مردن. بچم هنوز یه دل سیر باهاشون صفا نکرده بود. دل سیر؟ دل عاشق. دل تنگ. روزبه با دوچرخه رفته بود فروشگاه کاروان (جنس ایرانی میاره) برای ردیف کردن بساط رنگینک. شاید بشه طعم اولین عید دور از ایران رو با احیاء مناسک سال تحویلهای شیراز شیرین کنیم. چقدر بابابزرگ رنگینک دوست داره. چقدر خوشحال میشه که با هر سری مهمونی که میاد و دیس رنگینک دور میچرخه باز میتونه ناخنکی بهشون بزنه. چقدر هم هر بار یاد افسانه میکنه که وقتی دیس رو میچرخونده سر به سرش میذاشته و نمیذاشته دست بابابزرگ به رنگینک برسه. صدای ترانه های بهاری رادیو زمانه تو خونه پیچیده بود:

ماهی ماهی ماهی ماهی ... قربونت برم الهی ....

پیشدستی های نقره ای یادگاری مامان بزرگ و کاسه های کریستال یادگاری مامان جون رو میز کنار بهار نارنج و سنگ و سبزه و یاد ماهیا برق میزد. با مانی سین ها رو از یخچال و کابینت و اینور اونور جمع میکردیم رو میز تا به هفت برسونیمشون. شدن شیش تا. مانی سکه های ریز ده سنتی رو دور سکه ء درشت ده ریالی شیرخورشیدی میچید. پرسیدم:

- مانی شیدا رو یادت هست؟

یه کم فکر کرد :

- نه.

شک کردم. داره فرار میکنه؟ مگه میدونه میخوام بگم که عمو بابک به شیدا میگفت ماهی؟ که یادش بیارم با هم رفتیم دریا. که ...پرسیدم:

- عمو بابک رو یادت هست؟

- نه.

مطمئن شدم حاشا میکنه. مانی عاشق عمو بابکشه. دلش براش تنگ میشه. خودش بهش تلفن میزنه. بعد نمیدونه چی بگه! تو بازیای تخیلیش هم حضور داره. ماشین عمو بابک. یعنی نمیخواست من حرف تلخی دربارشون بزنم؟ چه جوری بو برده؟ شاید از اولین تجربه ء دیدن گریه های مامان و باباش که هر چی بود به اسم شیدا و عکس شیدا مربوط بود. چه خاطرات شیرینی باهاش داشت. از روزی که به دنیا اومد با صدای زنگ دار شیدا و چهره ء خندون شیدا آشنا شد. شبی که شیدا و زن عمو افسانه داشتن از ایران میرفتن ، مانی یه چیزایی حس کرده بود. هی میرفت پیشش مینشست. شیدا هم باهاش مهربونی میکرد. پرسید:

- مامان؟

- چیه؟

- اگر باز برن تو رودخونه یا دریا، دوباره زنده میشن؟

- نمیدونم مامان... شاید.

- من فکر کنم خوشحال شن. اگر خوشحال شن خودشونو تکون میدن .... مامان ، من میگم ماهیا رو ببریم بذاریم تو یه رودخونه ای. هان ؟

- باشه مامان. فکر خوبیه.

ماهیارو در آوردم گذاشتم کنار تا با مانی ببریم بذاریمشون تو جویی نهری...ولی آب تنگ رو عوض کردم و بگردوندم رومیز. به یاد خاطرات شیرین همیشه زنده ای که ماهیا برامون ساختن.

دلکش میخوند:

آمد آمد با دلجویی...

گفتا با من تنها منشین...

برخیز و ببین...

گلهای زیبای صحرایی را...

روزبه رسید. خرما و آرد. و سماق. خوب این هم هفت تا. گلیم رو بردم رو ایون تکوندم. پهنش کردم تو اتاق. سفره رو پهن کردم روش. دستمال یادگاری خانم دانا رو هم پهن کردم کنارش. عکس شیدا رو گذاشتم روش. شمع صورتی. و تنگ بلوری رو. روزبه چند شاخه ء سبز گذاشت تو تنگ. تخم مرغ ها رو اجاق میجوشید. خاموشش کردم . آب خنک ریختم روشون. مانی دل تو دلش نبود. تا چند دقیقه بعد دستای مانی تخم مرغها رو از رنگ زمستونی سفید درمی آورد و رنگ بهار تنشون می کرد.

-------------------

- از بهنام و بقیه دوستان بابت یاد کردن از شیدا ممنون.(پست نه دیگه این واسه ما دل نمیشه بهنام)

- گروه شیدا رو میشه تو facebook پیدا کرد.

- سالها پیش یه بار توحید، شاگرد هشت ساله ام، در باره ی ماهی سفره هفت سین بهم گفت : ما نباید برای خوشحالی خودمون موجودات دیگه رو اسیر کنیم. 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱٧ - پروانه