persianweblog persianblog
من و روزبه و مانی

توسان، شهر آشتی با طبيعت

درسته که ما تو امریکا زندگی میکنیم ولی نه امریکای امریکا! یعنی نه اونی که آدم  تو فیلمها می بینه. امریکای فیلمی یعنی نیویورک و هالیوود.. ما تو شهری هستیم به اسم توسان واقع در ایالت کاکتوس خیز  سرخ پوست پرور آریزونا. توسان شهری هست تقریبا شبیه شیراز متمایل به کرمان، کمی تا قسمتی یزد ، با منظره های پراکنده بندرعباس و کیش! آسمونش خیلی آبیه. خیلی آبی. و چون ساختمان بلند زیاد وجود نداره افق دید وسیعه. در طرف شمال شهر نیمدایره ای از کوه های بکر مانت لمن به چشم میخوره که گرچه به عظمت البرز خودمون نیست و صفای باباکوهی رو نداره ولی همین که تداعی گر اونهاست "باعث بسی خرسندی می باشد". خونهء ما تقریبا در شمال مرکزی شهر هست. هر وقت که از مجتمع مسکونی مون (کمپبل رنچ) میریم بیرون تو خیابون شمالیمون (راجر) که احتمالا بریم به ایستگاه اتوبوس و بعد با اتوبوس بریم به کتابخونه، یا دانشگاه، یا فروشگاه، و یا گاهی تفریح،  روی پیاده رو چمن پوش این سمت خیابون قدم میزنیم و منظرهء مزرعهء‌اون طرف خیابون رو که منتهی میشه به دامنهء مانت لمن رو تماشا میکنیم تا برسیم به خیابون شرقی مجتمع (کمپبل) که راجر رو قطع می کنه و چهارراهی رو تشکیل میده به اسم کمپبل راجر. سر این چهار راه دو ایستگاه اتوبوس هست. یکی تو خیابون کمپبل که از جنوبی ترین محله های شهر ،نزدیک فرودگاه، کشیده شده تا مرتفع ترین نقطهء شهر تو سینه کوه، محل مورد پسند عشاق شهر برای تماشای منظرهء چراغ های شهر زیر پا و ستاره های آسمان  بالای سر در شب. ( اگر عاشق نیستید نگران از دست دادن حال این منظرهء رمانتیک نباشید. پاتون که به اونجا برسه بخواهید نخواهید عاشق می شید.) اون یکی ایستگاه اتوبوس سر خیابون شرقی غربی راجرز هست که به خاطر داشتن منظرهء دلچسب  مزرعه های تحقیقاتی دانشگاه اریزونا در  شمالش معروفه. ایستگاه مورد علاقه من اونی هست که تو کمپبل هست. دوست دارم رو نیمکت ایستگاه  بشینم و به دو انتهای پایین و بالای خیابون که اوایل منو یاد ولیعصر خودمون میانداخت نگاه کنم. البته همینجا گفته باشم که  که روح خیابون ولیصر رو هیچ خیابون دیگه ای نداره ها. اما مانی ایستگاه خیابون راجرز رو بیشتر می پسنده چون میتونه تا اتوبوس برسه چند دقیقه ای رو از نرده های مزرعه بکشه بالا و به بته ها ی صیفی جات فصل و اسبهایی که کمی دورتر آرام میچرند نگاه کنه. 

پس زمینهء همهء منظره های این شهر آسمونه. در واقع از آنجایی که توسان یکی از مهمترین مراکز رصد دنیاست ، همه چیز در اختیار جلوهء آسمون هست. شورایی دارند مشابه شورای نگهبان ما. شورای نگهبان موظفه نگذاره قانونی مقایر با مبانی اسلام به تصویب برسه . این شورا نمیگذاره اینجا چیزی ساخته بشه که احیانا مزاحم جلوه آسمون باشه: ساختمون قناسی، چراغ زیادی پر نوری... .اولین شبی که رسیدیم اینجا و آقا منصور بردمون شهر گردی فکر میکردم همه جا برق رفته! ولی تا دلت بخواد  ستاره میبینی و تا دلت بخواد ماه منوره. همینجا یه آکهی تبلیغاتی توریستی واسه توسان بیام: اگر چشم چرون ستاره ها هستید اینجا پروین خوب دلبری میکنه. اگر شکارچی ستاره ها هستید اینجا چشمان شما برای صید خرس ها به اسلحه نیازی ندارن. و اگر ستاره پیمایید اینجا راه شیری بازه و جاده اش دراز ( بشتابید یعنی.).

 و اما نمای تیپیکال ساختمون های اینجا بومی و مناسب طبیعت کویر هست: اغلب  آجر قرمز  گاهی هم کاهگل (یکی نیست بگه بابا یه بارکی میرفتی گردگوه یزد دیگه. خش تر بود خو! ویزا هم خو نموخواست).

جالب این که روحیه مردم هم با طبیعت خوب جوره. اگر وسعشون برسه ترجیح میدن در حومه ، هر چه نزدیکتر به کوه و دشت ، و حتی تو خود کوه و دشت زندگی کنن. چند وقت پیش دایی بهرام (وسط آب گل آلود دایی پریسا رو صاحاب شیم فعلا!)  ما رو برد خونشون به یه مهمونی. اولین بار بود که میرفتیم خونه شون .از شهر خارج شدیم، به دامنهء صحرایی کوه رسیدیم، بالاتر رفتیم، به جاده کوهپایه رسیدیم، تو خیابون خاکی پیچیدیم... تا بلاخره رسیدیم به خونه ء دلبازشون تو دل کوه. از روی تراس اون دور دور ها شهر کم و بیش پیدا بود. 

 مردم توسان با حیات وحش هم خوب کنار میان. هر از گاهی از یکی میشنوی که تو حیات خونه اش مار دیده. وحشت زده می پرسی:

- خوب؟ اونوقت ؟ چی شد؟ چی کردی؟

- هیچی.

- هیچ چی ؟!

البته اگر تو شهر مار ببینند شاید زحمت بکشند زنگ بزنند به ۹۱۱. ۹۱۱ یه تیم مارگیری ارسال میکنه که میان با سلام و صلوات و احترامات فائقه مار رو میگیرند و به جای مناسبی (!) منتقلش میکنند. من که میگم اگر مارگیرای معرکه گیر خودمون تقاضای ویزای امریکا بدن شانسشون خوب بالاست. میگن بعضی از این مارها بی خطرند (که البته بستگی به تعریف خطر داره،‌من که مار ببینم سکته رو زدم). و بعضی دیگه خطرناکند. میپرسم حالا از کجا بفهمیم کدوم خطرنامه کدوم بی خطر؟ جواب:

- مثلا اگر دیدی دمش مثل جغجغه صدا میده ،‌اون از نوع خطرناکه.

(یعنی مار زنگی دیگه؟!!!)

- ببخشید،‌اگر موقتا جغجغه بازی اش تعطیل باشه از کجا بفهمیم؟

شب ،تو راه برگشت از خونه دایی بهرام همینطور که نور چراغ ماشین  ظلمت شب رو میشکافه و پیش میره ازش میپرسم که اگر اینجا کسی به هر دلیل (بهداشتی یا غیر بهداشتیی ) مجبور شه پیاده شه خطر نداره؟ جواب:

- چه خطری؟

- مثلا جک و جونوری، چیزی...

- آهان! (با خونسردی )چرا خوب، یه چیزایی هست.

- چیا؟

- روباه، گراز،‌شغال...

همون موقع اشاره میکنه به نقطه نورانی که وسط جاده لحظه ای میدرخشه و ناپدید میشه. اینو دید؟

- آره . چی بود؟

- شغال.

- اوخ!

- اگر تنها باشن کمتر خطرناکند. ولی اغلب گله ای حمله میکنند.

کنار جاده یه چیزایی برق میزنه! می پرسم:

- دور و بر خونه شما هم میان؟

- آره خوب. در اصل خونه خودشونه دیگه. ما رفتیم تو خونه اونا. دیدید باغچه خراب شده بود؟ کار گرازا بود!

- مار چی؟ مار هم هست؟

- مار که فراوون.

- چیکار کردین که نتونن بیان تو خونه؟

- میتونن بیان. البته مار کمتر پیش میاد. ولی عقرب رو نمیشه کاریش کرد. از هر سوراخ سنبه ای میاد تو.

(بابا بی خیال!!!!)

بعد توضیح  دربارهء انواع عقرب و اینکه کدومش آدم بزرگ رو تو سه دقیقه میکشه و کدومش کمتر (!!!)‌خطرناکه چون فقط بچه رو تو سه دقیقه میکشه و آدم بزرگ رو تو ۱۵ دقیقه و...!

بله . اینجوریاست!!! حشره و ملخ و انواع متالیک مارمولک هم داریم. چند روز پیش مانی رو بردم به یه فروشگاه حیوانات خانگی تا کمی پیشی ببینیم دلمون باز شه. اونقدر مار و  مارمولک عظیم الجثه دیدیم که تا چند شب خواب دایناسور میدیدم. البته طبیعت لطیف هم داریم ها. باغ رز و دشت پروانه و انواع بی شمار پرنده که ازدحام آوازشون  سرود صبحگاهی هر روز شهرمونه. و با اینکه شهر تو کویره اینجا پر از انواع و اقسام گیاه و درخته. و حتی چمن. گرچه خود کاکتوس هاش هم دست کمی از درخت و گل های دیگه ندارند.

 -------------------------------------

 بخش خودمونی:

- سرانجام کابوس سد پیش شرط زبان انگلیسی روزبه به پایان رسید (جون ما هم دراومد باهاش). روزبه با بالاترین نمره از CESL فارغ التحصیل شد.

- دانشگاه آریزونا انجمن دانشجویان ایرانی داره .(دوستی پرسیده بود انگار)

- من از عمد تو اینترنشنال بازار لباس محلی نپوشیدم. می خواستم نمونه معمولی یه زن ایرونی باشم.

- یادم نمیره که به وبلاگ هایی که چند روزه نتونستم سر بزنم برم. ببخشید.

- چند روز درگیر مراسم پایان دوره زبان روزبه بودیم. اون هم با چه دنگ و فنگی. خدا شانس بده. ما که یه عمری زبان خوندیم و درس دادیم هیش کی اینقدر واسمون قر نداد!

- بابت محبت دوستی که می خواست برامون کتاب بفرسته یه دنیا ممنون. اصلا دمت گرم. ولی ما راضی به زحمت نیستیم. مگر اینکه ایشالله کتاب خودتون چاپ بشه .

 - آقا تو مملکت ما چه خبره؟ این عکسها راسته؟

- بهنام، هل نده! دهه!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۳/٦ - پروانه