persianweblog persianblog
من و روزبه و مانی

خريد، بخش دوم

 

Trader Joe's نزدیکترین فروشگاه به ما هست. مواد خوراکی اورگانیک (غیر هورمونی) میفروشه. فاصله اش با ما  ۲۰ دقیقه  با وسایل نقلیه ما ( مانی  چرخش، روزبه هم چرخش، من هم scooter ). البته ۲۰ دقیقه  به ۲ شرط .

 اول اینکه مانی جشمش یکی از اون بادکنک های بالنی که صاحاب مجتمع مون یکاره هر روز صبح به همهء  میله پیله ها و سنگ و سقارای  محوطهء  جلوی ورودی خونه مون  میبنده رو نگیره. اونوقت تا ما باهاش چک و جونه بزنیم و روزبه از میله ها بالا بکشه و نخ بادکنک منتخب رو به نیش بکشه و با تف و دندون بیافته به جونش و بکندش  و بعد نخ رو ببندیم به دست مانی یا فرمون چرخش که یهو در نره و فشنگی پرواز نکنه به طرف ابرا ( در صورت بروز چنین حادثه ای تمام این پروسه به علاوهء مقادیری گریه و زاری مانی و داستان بافی من دربارهء شهر بادکنک ها برفراز ابرها  از سر تکرار میشه ) مدت سفر ما  یه ۱۵ دقیقه ای بیشتر میشه.

شرط دوم ۲۰ دقیقه ای رسیدن ما به فروشگاه اینه که سر چهار راه  پلیس يا چيزی  شبيه  به اون در حال رد شدن باشه. نه به خاطر اینکه کمک کنه که راحتتر رد شیم. نه بابا. بلکه به خاطر اینکه مانی حساب ببره و بزاره ما مثل  بچه آدم (از نوع متمدنش )دکمه چراغ ویژه عبور عابر  رو فشار بدیم ، چند ثانیه شیک وایسیم تا ماشینها وایسن و چراغ عابر به افتخار ما منور بشه و بعد لشکر سواره نظام ما بخرامه اونطرف خیابون.

اما امان از وقتی که از پليس مليس خبری نباشه. اونوقت جریان اینجوریا میشه که مانی به عشق فشار دادن دکمه  چراغ ویژه عبور عابر  برای متوقف کردن ماشینها، ما رو وامیداره که  جلوی چشمای زاغ متحیر راننده های  امریکایی چندین بار دور  چهار راه از همهء خیابون ها با بساط چرخ و scooter مون قیژ قیژ رد شیم و باز برگردیم و در ضمن هی برای راننده های الاف  لبخند بزنیم و گردنمون و به علامت sorry کج کنیم . خوب این حرکات مدور مکثر گه گیجه آور (گلاب به روتون) به طول سفر ما۱۰ تا ۱۵ دقیقه اضافه میکنه. البته پشتبندش سرعت حرکت ما بیشتر میشه. چون بعد از اینکه مانی رضایت میده که دست از سر راننده های فلک زده و انگشت از روی دکم ئ چراغ عابر داغ کرده برداره  ما از ترس  پیدا شدن سر و کلهء پلیس  991   به سرعت خودمون رو از ناحیه ای که توش گند زدیم دور میکنیم.  خوب ممکنه یکی از این راننده ها به ما یا حد اقل به سلامت روان ما شک کنه . 

مانی با چراغ راهنما!!!

 بعد دیگه اگر ایشالا اتفاق غیر مترقبهء کاملا منتظره ای  از قبیل اعلام نیاز مانی به input  یا output ی  (بازم گلاب به روتون)پیش نیاد تا  فروشگاه راهی نیست. 

 صلوات! رسیدیم .چرخ روزبه رو در پارکینگ فروشگاه پارک میکنیم. دزدگیرش رو میزنیم (قفل و زنجیر رو میگم ) ۲تا جرخ دستی بزرگ و یه چرخ دستی کوچمولو برمیداریم ( آخه مفته) وسایل نقلیهء من و مانی رو  ميزارسم تو يکی از جرخ دستی بزرگا و کاروانمون وارد فروشگاه ميشه. من اول ميرم سمت راست سراغ سیفی جات و میوه ها که ارزونترین هاشون رو بندازم تو  جرخ دستیم و حرص بخورم که چرا اینقدر بسته بندیشون رو قر و فر میدن که اینقدر گرون شن. روزبه و مانی هم  مستقیم میرن سراغ بوفه ای که غذای بسته بندی شده میفروشه. روزبه لارژ شده!؟ هه! نخیر. آخه بوفه همیشه یه سری لیوان یک بار مصرف با محتوای نمونه غذای گرم و نوشیدنی ردیف میکنه جلوی پیشخونش  تا مشتریهاش برای انتخاب  و بعد خرید مزه کنن. هیچ کس هم طرفش نمیره. روزبه و مانی هم میافتن به جون لیوان ها ردیفی نفلشون میکنه. خانم پشت پیشخون هم هر چی میجنبه و سعی میکنه تند تند از دیگ غذاش لیوانهای جدید رو پر کنه و بذاره رو پیشخون تا ردیف غذاهای نمونه اش کامل باشه به سرعت این پدر و پسر نمیرسند. بعد تازه مادر عروس از راه میرسه و داغ کرده از حساب  اجناس به اجبار خریداری نموده به جبههء مزه کنندگان میپیونده .  من برای حفظ ظاهر هم که شده گاهی یه نگاه خریدارانه (عمرا ، تنوین کجاست بابا،  آی مردم مردم) به بسته های فروشی میکنم که طرف تشویق شه تندتر کار کنه. روزبه که قربونش برم به خودش زحمت نمیده  حتی یه نگاه به اسم غذاهایی که داره فرو میده بندازه. فکر نکنم اصلا به مزه شون هم توجهی کنه.  

هنوز هم ادامه دارد ...... آخه اینا واسه فاطی تمبون نمیشه (بهنام )  تمبون پستی هم هنوز نرسیده( نازی)

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٩/۱٠ - پروانه