persianweblog persianblog
من و روزبه و مانی

خونه- ايران- تخليه

مغزمون دیگه از این روند فرسایشی ویزا گرفتن آمپر چسبونده بود. حالا دیگه سخت ترین باری که رو دوشمون بود تخلیه خونه و رد کردن اسباب و اثاثیه و تسویه با صاحب خونه و وداع با خونه ای بود که نزدیک به هفت سال توش روزگار گذرونده بودیم. فکر و خیال چگونه گذروندن این مرحله آرامشمون رو ازمون گرفته بود. طی یک تصمیم انقلابی اراده کردیم که برنامه رو تغییر بدیم و تخلیه خونه رو یک ماه جلو بندازیم. یعنی تا آخر شهریور خونه رو خالی کنیم، مهر ماه رو تو کرج خونه مامان اینا اتراق کنیم و همون جا با خیال راحت ترتیب امور پیش از عزیمت رو بدیم: تسویه حساب های شغلی، خداحافظی ها، خرید، جور کردن بلیط، دندان پزشکی، بستن بار و این کارها. چند روزی هم میریم شیراز. اوایل آبان هم پرواز. آره، بیا خونه رو تا آخر شهریور خالی کنیم و قال قضیه رو بکنیم. حالا الان کیه؟ 26 شهریور! خونه مون.

از ستارخان که می پچی تو شادمان سمت چپ خیابون یه صد متری پایین تر بعد از لوازم خانگی آقای فرزانه و لوازم تحریر و نرسیده به سوپر آقای تدین ساختمان سه طبقه ای هست  تقریبا هم سن یکی از دو خانم محترم صاحبانش گلی جون، مادر ماهرخ جون. ریخت و قیافه که هیچ، از لحاظ ایمنی  می شه گفت که قدمت ساختمان با استحکامش نسبت معکوس داشت. نشون به اون نشون که وقتی که در بهار سال 83 زلزله ای تهران را ساعت حدود پنج یک عصر جمعه لرزوند و مردم رو به خیابون ها و پارک ها کشوند ، من تو مرکز زلزله شناسی همین ساختمون سر ظهر یعنی پنج ساعت قبل از زلزله پریدم پیش زهره و پیش لرزه را به ثبت رسوندم.

در طبقه هم کف ساختمون یا به عبارتی بر خیابون ردیفی از مغازه های ثابت و متغیر ابزارآلات، لوازم خانگی، لوازم تحریر، سوپر، الکتریکی و آژانس املاک  ورودی ساختمون ما رو محاصره کرده بودند. پامون رو که از خونه می گذاشتیم بیرون، هنوز چشممون به نور آفتاب و دود مینی بوس های ایستگاه ستارخان- آذری خو نگرفته: سلام ، سلام با ردیف کاسب های در حسرت  مشتریی روبرو می شدیم که تو پیاده رو الافند. تا وقتی که  همسر گلی جون ، آقای آقاجانی زنده بود همیشهء خدا لب پله ورودی ساختمون نشسته بود و هر بار که وارد و خارج می شدیم با سلام یا به سلامتی کارتمون رو می زد. یادآوری اینکه سلامتی بهترین نعمت خداست هم هرگز فراموش نمی شد. ما  هم که همیشه مخلص و موافق . اینگونه بود که روابطمون با تیم  صاحبخونه بر اساس یک تفاهم متقابل مقادیری بیش از حد مجاز حسنه بود. آنقدر که یک بار در جلسهء سالیانهء چانه زنی با صاحبه خانه ها (گلی و ماهرخ) بر سر اضافه اجاره، آقای آقاجانی یواشکی روزبه رو کشوند کنار و گفت تو قبول کن من خودم میدم!

به آقای آقاجانی مسئولیت خطیری محول شده بود. تشخیص هویت مهمانان ساکنین ساختمان. قبل از این که کسی بتونه پا تو ساختمون بذاره آقای آقاجانی با زحمت فراوانی که آدم رو مقدار کمی معطل و مقدار زیادی شرمنده می کرد اقدام به بلند شدن از لب پله  میکرد تا ارتفاعش را به ارتفاع شخص مظنون برسونه.   هیچ وقت هم البته ارتفاعش به بیش از شانهء شخص خاطی بالفطره نمیرسید. اغلب  مهمانهای ما ایشون رو دیگه شناخته بودند و به احترام سلام اول رو می کردند. آقای آقاجانی هم :

      - سلام، شما منزل کی تشریف میبرید؟

-          منزل آقای کمالی.

-          آقا روزبه؟

-          بله با اجازه تون.

-          شما دوستشون هستید؟

حالا طرف دو ساله هر هفته داره همین پروسه رو طی می کنه ها!

- بله دوستشون هستیم.

- آهان، بفرمایید. ببخشیدا. آخه .....

مقادیری عذر که اینجا منزل شخصیه و هشدار که امنیت نیست و  بعد اثبات حسن نیت با تعریف از آقا روزبه و رخصت که بفرمایید، بفرمایید و سر انجام از جلوی ورودی کنار می کشید تا مهمان گزینش شده داخل بشه و باز آقای آقاجانی با زحمت فرود میومد سر شیفتش. حالا نگو هر دو دقیقه قراره یکی از بچه ها برسه. (مگه نه بهنام؟)

 همون موقع ها بود که ما دانشجوی فوق بودیم و شروع کرده بودیم به شناسایی استادهایی تو دانشگاههای امریکا که شاید بشه تو پایان نامه ازشون مشاوره ای بگیریم و مقدمه ای بسازیم برای ادامه تحصیل تو همون دانشگاه. هنوز مانی به دنیای ما نرسیده بود.

آپارتمان های ما ساکنین این ساختمان بالای  مغازه ها بودند. طبقهء دوم و سوم. تو هر طبقه دو آپارتمان روبروی هم . طبقهء دوم  از زمان تاج گذاری رضاخان تحت اشغال صاحبخونه ها بود. گلی جون و آقای آقاجانی سمت چپ و ماهرخ جون و سه پسر رشیدش سمت راست.  در این دو آپارتمان هم همیشه خدا چهار تاق باز بود. همین جا بود که مهمان بازرسی و ترخیص شده برای عبور از خط مقدم، باید اسم شب را تحویل یکی از این دو بانو (یا هر دو ) میداد. برای گلی جون و ماهرخ جون این چک آپ کارکرد مولتی پل داشت. به این ترتیب که هم از امن بودن طرف خیالشون راحت می شد، هم از ریزه کاری زندگانی ما عقب نمی افتاند، و هم از حضور و سلامت همسر/پدرشون در پست مطلع می شدند.  

بعد از اینکه  بهترین نعمت خدا رو یکی از عزرائیل های هول موتور سوار تهرون همین دو قدم بالاتر، روبروی سوپر آقا مجید با یه ویراژ از آقای آقا جانی قاپید و زد به چاک، پست نگهبانی به رفیق دیرینه اش آقای فرزانه، لوازم خانگی ، رسید.  فرقش این بود که ایشون از آنجایی که مشکل حافظه نداشتند علاوه بر نگهبانی مرکز اطلاعات هم بودند. مهمانان ما بدون معطلی میتونستند وارد خونه بشند چون پرونده همشون زیر بغل ایشون در حالت استندبای بود. سرش تو حساب بود. اگر ما یه وقت نیم ساعت زودتر یا دیرتر از معمول عازم کار می شدیم، تا دلیل موجه برای تعجیل یا تاخیرمون برای ایشون نمی اوردیم مگه می تونستیم رد شیم؟ مهمانهایمان اگر وقتی که بودیم میامدند که هیچ. فقط  گزارشش با تمام جزئیات در مای داکیومنت جناب فرزانه سیو می شد و کار زیادی به کارشون نداشت. اما چنانچه در غیابمون بنی بشری انگشت بر زنگ خانه می فشرد همینکه ماموقع برگشت به دم در خونه می رسیدیم گزارش مبسوطش تحویلمون داده می شد: ساعت ارتکاب به زنگ زنی، جهت ورودش به منطقه، رنگ و مدل پوشش، نوع وابستگی نسبی یا سببی اش به ما ( در گذشته، حال، و حتی احتمالا آینده!)، سن تقریبی ( که معمولا با شناسنامه مو نمیزد)، علت حضور،  زمان احتمالی مراجعه بعدی، جهت ترک (یا احتمالا فرار) از منطقه، و تخمین لوکیشن فعلی شخص متواری با احتساب سرعت حرکتش در هنگام عزیمت.

 یواش یواش مانی مون هم رسید .  هر بار که تو آغوشی بغل من یا بعدتر تو کالسکه راهی پارک ستارخان می شد آقای فرزانه مهارت مادری من رو  به استناد روند تپل شدن  مانی تایید میکرد و به رضایت سر می جنبوند و نگاهمون میکرد تا دور بشیم. ما  دیگه فوق رو تموم کرده بودیم. روزبه مشغول ترجمهء کتابی شده بود از استادی در دانشگاه آریزونا که مشاور خارجی پایان نامه اش شده بود.

آپارتمان ما طبقه سوم روی آپارتمان گلی جون بود. آپارتمانی هم روبرویمان بود که هفت سال پیش تر که به اونجا اثاث کشی کردیم حسین آبکنار و همسر و پسرش سالها ساکنش بودند. ولی سه سال بعد که از اونجا رفتند ما موفق شدیم دوستانمون زهره و حامد رو اغفال کنیم که بیان جاشون و بشن همسایه خودمون.

 اون موقع مانی هشت ماهه بود و با روروک اش این طرف و اون طرف خونه قل قل میخورد. ما هم شروع کرده بودیم به تلاش برای گرفتن پذیرش  از دانشگاه آریزونا. دو ماه بعدش مانی تو خونهء همین همسایه اولین قدمهاش رو با تشویق های پر شر و شور این بچه های آبادان برداشت و هی ذوق زده خودش رو تو دایره چهار نفری ما از بغل یکی  به اون یکی رسوند. طولی هم نکشید که قدمهاش اونقدر استوار شد تا بتونه از لبهء چهار چوب در رد بشه و خودش رو پشت در خونه شون برسونه و تق تق روی شیشه مشجر بکوبه تا چهره کج و معوج شده ای از اون طرف روی شیشه  بچسبه روبروی صورت مانی و بگه کیه کیه در می زنه؟ ما هم همچنان مشغول ای میل نگاری با آریزونا و درخواست ادامه تحصیل. وقتی هم که پذیرش درست شد یه پامون ایران یه پامون دبی و یه پامون ترکیه دنبال ویزا تو سفارت امریکا (خوب ما از ردهء سه پایانیم!).  وقتی که آخرین مرحله اذن ورود ما به ینگه دنیا صادر شد دیگه مانی یاد گرفته بود کیسه ای حامل یه اسکناس بگیره دستش و  از پله ها پایین بره  و بره تو سوپر رفیق بامرام کرمانشاهی اش آقای تدین، درست بغل در خونه. یه دقیقه بعد با کیسه اش که حالا دیگه توش آبمیوه ای بود دستپاچه از ترس اینکه آقای الکتریکی می خواد آبمیوه اش رو بگیره خودشو برسونه به پاگرد طبقه اول و احتمالا  از ماهرخ جون سیبی دریافت کنه و خوشنود برگرده بالا .

حالا دیگه جواب اف بی آی چکینگ ما هم بعد از چند ماه تعلیق به خاطر جنگ اسرائیل-لبنان آماده بود.  روزبه ویزا به دست از ترکیه برگشت.  همین جا بود که مغزمون از روند فرسایشی ویزا گرفتن آمپر چسبوند. همن جا بود که سخت ترین باری که رو دوشمون احساس  کردیم تخلیه کردن خونه و رد کردن اسباب و اثاثیه و تسویه با صاحب خونه و وداع با خونه ای بود که هفت سالی می شدکه توش روزگار گذرونده بودیم....همین جا بود که تصمیم انقلابی گرفتیم که خونه رو تا آخر شهریور خالی کنیم و قال قضیه رو بکنیم. حالا الان کی بود؟ 26 شهریور! خرت و پرت هامون رو چی کنیم؟ حراج خونگی؟ وای نه! اصلا! ندیدی مردم چه جورین؟ وقت و بی وقت زینگ زینگ می پرن تو خونه آدم و زار زندگی آدم رو می جورن و هی فضولی و ... نه من اهلش نیستم. آخرش هم مگه درست چیزی می خرن؟ حالا درسته که ما هم اسباب درست و حسابی نداریم ولی حالا هر چی که هست. حیفه دیگه. تازه اگر گلی جون و ماهرخ جون بفهمن پای غریبه تو راهرو خونه باز شده! وای حالا خر بیار باقالی بار کن. نه! من از حراج خونگی خوشم نیاد.

تنها مقاومتی که تونستم بکنم این بود که نذارم روزبه تا قبل از تاریک شدن برگه های اعلامیه حراج لوازم خونه  رو ببره بیرون تا بچسبونه روی در مغازهء آقای فرزانه و آقای تدین و سوپر آقا مجید و الکتریکی. گفتم آخر شب برو که تاریک شده باشه یهو یکی نبینه هوس کنه درجا بپره تو خونه آدم (ما دیگه!).  وقتی که داشت با ماژیک اعلامیه ها رو می نوشت غر میزدم: بنویس فقط 27 و 28 شهریور- فقط ساعت 10 تا 12 ظهر و 4 تا 8 شب هاااا!

 هنوز پنج دقیقه ای از بیرون رفتن روزبه نگذشته بود که: زییییییییینگ.

-          کیه؟

-          اومدیم برای حراج!

----

ادامه دارد. ایشالا

-----------------

بخش خودمونی

- زاغچه جان تو که گلی. شاید اهل بازی نیستند. یا منتظر دعوت مستقیم. یا ... خیالی نیست. با مرام.

- هفته پیش دلمون هوای رفقا رو کرده بود. به موقع زنگ زدید بچه ها . 

-  جناب قلندر عذر تاخیر. بیشتر از ده روز شد؟

- نازی تو اگر دوست داری همین جا می تونی بازی کنی.

- بهنام تو فکره که عکس های مهمونی خداحافظی اش رو جمع کنه. بچه هایی که رفتید مهمونی حرکات ناموزون پرت و پلا کردید، عکس دارید رد کنید بیاد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۳/٢٩ - پروانه