persianweblog persianblog
من و روزبه و مانی

خونه- ايران- تخليه ۳

ببخشید. این پست خیلی طولانی شد. می تونید هر روز یه بخشش رو بخونید. یا بگذارید هر وقت عجله نداشتید  بخونیدش. به جاش حداقل تا دو هفته آپ نمی کنم. خوبه؟

------------

غروب دومین روز حراج لوازم خانگیمون بود. خونه به هم ریخته و نیمه عریان  شده بود. بیشتر از اینکه شبیه به خونه ای باشه که در حال اثاث کشی یا تخلیه هست به خونه ای تاراج زده می موند. ولی انگار وسط کار صاحبخونه رسیده باشه و دزده  در رفته باشه. کف هال جای گلیم روی موکت تمیز شکلاتی خالی می زد، کف اتاق نشیمن هنوز فرش بود، چند تا قالیچه آس و پاس اینور اونور ولو بودن. روی میز چوبی جلوی قفسه های کتاب تنها بازماندگان  ظرف های حراج زده  از نفس افتاده بودن.  روی سطح قهوه ای  میز جا به جا  تکه  کاغذهای  قیمت به نشان  ظروف مفقود الاثر افتاده بودند. تکه های کاغذ با چند شمارهء به معنی روشون  مثل پلاک سربازان.  شماره های عاجز از تداعی خاطره ای . دیگه نه خاطرهء الویهء تولد مانی رو به یادمون میاوردن نه سوپ جو مهمانی تولد من و آزاده و صالح و جمال با هم! نه مراسم کیک دو رنگ خوری عصر جمعه مون با زهره و حامد و نه... لاشهء چند ظرف شکسته توی جعبه ای گوشهء هال رو هم ریخته بود. کتاب ها اما استوار و پا برجا ردیف کنار هم صف بسته بودن .  تمام  دیوار بالای هال رو تا سقف پوشش داده بودن. پرچم سفید کاغذینی با آرم " فروشی نیست" بر فراز قلمرو کتابخانه در احتزاز بود. اوضاع آشفته بعد العملیات  به پشت جبهه توی اتاق خواب هم نفوذ کرده بود. یه طرف اتاق جای خالی تخت و کمد مانی بود طرف دیگه دراور و کمد با در و پیکر باز. طبقه ها و کشوها یکی درمیون لخت.  لباس های زیر رو  شده تلنبار در گوشه ای. کیسه های بزرگ کیف و کفش . کارتون های کوچک عطر و ادکلون و برس و ماتیک و دروغ چرا سرخاب نداشتم!  رخت خواب های محبوب مانی و کامی بسته شده تو چادرشب یزدی. آشپز خونه جا به جا کچل شده بود. انگار یهو کف آشپزخونه سوراخ شده و یه چیزی فرو رفته و جای خالیش مونده. شاید میزی، لبلسشویی ای ، سبد سیب زمینی پیازی، نوری ریگی لبخندی! توی کابینت ها تقریبا چیزی نبود.  فقط چند لیوان و بشقاب لنگه به لنگه تو فضای خالی  وسیع شدهء  طبقه ها تک مونده بودن. چند کارتون طناب پیچ شده پشت پرده پنجره قایم شده بودن. درشت روشون نوشته شده بود: خونه مامان.

*****************

 قرار بود تا ساعت  هشت خانم و آقای "ژیگول"  برای بردن یخچال و خانواده "موقر" برای بردن جا کفشی و میز و یه سری خرت و پرت دیگه و "خانم "خیاط" برای بردن مبلها بیان. به همه تذکر داده بودم که اگر امشب تا آخر وقت برای بردن چیز هایی که خریدن نیان ممکنه دیگه پیدام نکنن. یخچال رو خالی کرده بودم. چند بسته گوشت و یه کیسه میوه و چند تا قوطی نصفه نیمه رب و سس و ترشی  آواره تو یه تشت عرق کرده رو کابینت منتظر بودن تا زهره برسه و یه جوری تو یخچالش پناهشون بده. خانم و آقای "ژیگول" سر ساعت رسیدن. یه آقای وانتی قد بلند دستپاچه  هم  همراهشون بود برای کمک.  آقای وانتی تا از در وارد شد همینجور که نگاش دور خونه می چرخید شروع کرد به جوش زدن که ماشینش رو بد جایی پارک کرده و باید بجنبیم! روزبه هم هول شد پرید زیر یخچال. آقای وانتی به اجاق گاز که قابلمهء غذا روش می جوشید نگاهی انداخت و یه چیزهایی تندتند در مورد برادرش و دوستان مجرد و شرکت تازه تاسیسشون گفت. پرسید اجاق چند؟ ما هم که اجاق گاز رو دستمون  باد کرده بود و عزا گرفته بودیم چکارش کنیم یه قیمت پروندیم. آقای وانتی ذوق زده گفت براش نگهیش داریم تا بره یخچال "این بنده خدا" رو برسسونه و برگرده ، چون شرکت جناب داداش و دوستان مجرد همین بغله. سعی کردم قانعش کنم که  میز تلویزیون رو هم که سمج وسط اتاق نشینمن مونده بود رو ببره واسه داداشش و دوستای مجردش تا تو شرکت فوتبال ببینند و تخمه ژاپنی بشکنند . نشد. بعد در حالیکه داشت روزبه رو  زیر یخچال له می کرد که یخچال رو از چهار چوب در ورودی آپارتمان ( آپارتمان ها در خروجی هم دارن مگه؟) رد کنه پرسید اتو هم دارید؟ یادم افتاد یه اتو اضافه کنار داشتیم که فراموش کرده بودم تو جنس های حراجی بذارمش. نشونش دادم و باز یه قیمتی انداختم. مکرر مذوق شد و گفت این رو هم نگه داریم ." تازه عروس" بی جهیزیه همچنان حضور داشت و اتو رو خواست. من هم که که شده بودم مادر خونده داغ تر از آش (!) تازه عروس هر چی می خواست نه نمی گفتم. دادمش بهش.

*********************

  یک ربع بعد تازه عروس رو با زبون نه چندان خوش رونه خونه زندگیش کرده بودم. اجاق با شلنگ جدا شده از لولهء گاز یه وری وسط آشپزخونه در انتظار سرنوشت بود. قابلمه غذای نیمه پخته روی کابینت به صف منتظرین ظهور زهره پیوسته بود. خانم "خیاط" با پسر و خواهرش اومدن شروع کردن به بردن مبلها. یکی یکی مبلها رو می کشوندن پایین تو پیاده روی آن طرف خیابون می گذاشتن. هوا تاریک و روشن بود. تو کیسه کوچک خرید مانی یه اسکناس دویست تومنی  گذاشتیم و راهی اش کردیم تا بره از سوپر آقای تدین درست کنار در ساختمان واسه خودش آبمیوه  بخره. روزبه به رسم مناسک خرید مانی پشت سرش رفت تا از پنجرهء پاگرد پایین بپادش. دو سه دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که دیدم  از بیرون صدای همهمه میاد.  رفتم پشت پنجره. انگار پایین خونه خودمون یه خبری بود. درست دید نداشتم چون زیر خونه بود. از جهت نگاه مردم و دویدنشون به طرف خونه و بعد ازدحام وبند اومدن خیابون فهمیدم راست راستی خبریه. پسر و خواهر خانم "خیاط" تو پیاده روی روبرو رو مبل ها وایساده بودن  وبه طرف هیاهوی اینور خیابون سرک می کشیدن. توی سر و صدای جمعیت صدای چند  نعرهء  مردونه و جیغ جیغ زنونه هی بلندتر شد. اگر مانی هنوز بیرونه  این صداهای خشن براش خوب نیست! برم به روزبه بگم بیارتش تو. یه روسری انداختم رو سرم و رفتم پایین. روزبه تو پله ها نبود. در خونه باز بود. ماهرخ عصا به دست پشت در وایساده بود. به عات شکراب شدن روابط صاحبخونه مستاجری در هنگام تخلیه فقط سلامی کردم و محل نگذاشتم. جلوی خونه شلوغ پلوغ بود. سرم رو از درگاه بردم بیرون و به طرف سوپر نگاه کردم. اوه اوه چه خبره! چشام دنبال مانی و روزبه می گشت ولی بقیهء رادارهای گیرنده ام اتومات به کار افتاده بودن. منبع تولید آژیرهای زنانه شناسایی شد.   اون وسط درست جلوی در سوپر  نسرین خانم  داشت در مرکز گرداب جمعیت جیغ و ویغ کنان دست و پا میزد. دخترش با چشم های درشت سیاه گریون سعی می کرد مادرش رو آروم کنه. (پاز. صحنه رو نگه میداریم برای معرفی شخصیت: نسرین خانم. خواهر ماهرخ جون، دختر گلی جون. کارمند بانک. خوش سر و زبون. کمی تپل). آقای الکتریکی اون وسط   مشغول میانجی گری بود.  موهاش عینهو موهای کوفی عنان وز خورده بود. پشت به سوپر وایساده بود و درحالیکه با دستای بازش مانع ورود و خروج کسی به سوپر میشد داشت سعی می کرد نسرین خانم رو به عقب برونه. یهو باز صدای نعره مردونه از توی سوپر بلند شد. یکی سعی می کرد نذاره جناب نعره زن خشمگین از تو سوپر بیرون بپره. کوفی عنان دور خودش می چرخید. روزبه رو جلوی در سوپر دیدم. مانی بغلش بود و داشت سعی میکرد از وسط جمعیت خودش رو بکشه بیرون. مانی کیسهء خریدش رو محکم تو مشتش نگه داشته بود. بچه رو از روزبه گرفتم.

 - چیه؟ چی شده؟

- نمی دونم. من از پنجره راه پله نگاه می کردم مانی تو مغازه بود.  یهو دیدم از تو مغازه سر و صدا میاد. دویدم مانی رو بگیرم. دیدم مانی رو صندلی نشسته  آبمیوه اش هم دستشه.  داماد آقای تدین هم با اون هیکلش افتاده رو فرشاد  داره می زنتش. آقا و خانم تدین هم می خوان جداشون کنن. نسرین خانم و دخترش رسیدن و شروع کردن به سر و صدا. بعد دیگه نفهمیدم  شلوغ شد. مانی رو بغل کردم و کشوندمش بیرون. (پاز. معرفی شخصیت: فرشاد پسر سوم ماهرخ جون. در حال سپری کردن دوران دل و جیگر مادر خون کن مرخصی مشکوک به فرار ازسربازی. مشکوک به ایفای نقش بیمار روانی. مظنون به اعتیاد!).

مانی هیجان زده گفت:

-مامان..مامان... فلشاد اومد مگازه. زد تو سل آگای تددن. آگا تپله افتاد رو فلشاد.

 مانی رو بردم بالا. تو راه پله صدای تاپ تاپ تاپ بدو بدو میومد. روزبه برگشت. گفت تموم شد. فرشاد رو دوستاش بردن تو کوچه پایینی . آقای تدین و دامادش هم توی سوپر نگه داشتن.

*****************************

  یه دفعه  باز صدای نعره اومد و جمعیت در حال متفرق شدن باز جمع شدن. نگو به  فرزاد تو محل خبردادن که کجایی  که داداششو کشتن و فرزاد سینه چاک پریده تو سوپر افتاده به جون داماد آقای تدین که تازه تونسته بودن آرومش کنن. (پاز. معرفی شخصیت: فرزاد برادر فرشاد. پسر دوم گلی جون. دانشجوی کامپیوتر.خوش تیپ و خوش قد و بالا. تو مایه های شزم) .  شزم رو کشیدنش تو خونه. بردنش تو. آروم شد.

  چند دقیقه بعد صدای عربده و جیغ جگرخراش بعدی بلند شد. نگو به  خاله نسرین و فرزاد حالی کردن که بابا دعوا تقصیر فرشاد بوده نه بنده خدا آقای تدین و دامادش. اینجا دیگه شزم و خاله اش شاکی از مغبون و ضایع شدن یاد تمام دق دلی هاشون از ته تغاری خونه میافتن. فرزاد میره تو کوچه پشتی و پس گردن فرشاد رو می گیره و می کشدش خونه که آدمش کنه!

- آی ولم کن.

- من  آدمت می کنم. عوضی. آبرومون رو تو محل بردی. می کشمت.

و صدای ماهرخ که:

- ولش کن. کشتیش. لااقل مراعات حال گلی رو بکنید. (پاز.یادآوری: گلی جون مادر ماهرخ جون)

 و خاله نسرین که داد میزنه:

- چرا رفتی افتادی به جون مردم؟ هان؟  تو مگه آدم نیستی؟ بدبخت اگه ازت شکایت کنه چی؟

*****************************

 یه دفعه دیدیم گلی جون با یه پیرهن خونگی بلند سفید با گلهای بنفش و رو سری روی شونه جلوی در ظاهر شده و صدا میزنه:

 - پروانه جووون؟

- بله؟ بفرمایید گلی جون. بفرمایید تو.

گلی جون هم ناراحتی قلبی داشت هم ناراحتی اعصاب. ما که ندیده بودیم ولی خودش وماهرخ می گفتن که گاهی می زنه به سرش. مثلا وقتی که مانی به دنیا اومده بود و گلی جون و ماهرخ جون اومده بودن دیدنی، بعد از نیم ساعتی که گلی جون داشت از درد و بلاهاش تعریف میکرد و اینکه گاهی بی اختیار عصبی میشه ، برای اثبات ادعاش نمونه آورد:

 - مثلا همین چند دقیقه پیش که مادر آقا روزبه چای آورده بود یهو اونجوری شدم. دلم می خواست سینی چای رو بگیرم بزنم تو سرش!

مانی رو بردم تو اتاق خواب قایم کردم.

اما خوب گلی جون ما خیلی هم ناز نازی بود. همیشه مرتب. موهاش درست شده، مداد چشم و ماتیک. هر وقت سر حال بود شوخی هم میکرد. بارزترین ویژگیش لحن و آهنگ کلامش بود. با ناز و کشدار حرف میزد. مثل اوا خواهرها: پروانه جوووون...خوبی خانوووم؟

 یک بار دیگه  که طی یک سری عملیات انتحاری   تو یه جنگ داخلی  فرزاد هر روز تمام شیشه های در آپارتمانشون رو یکی  یکی جیرینگ جیرینگ  می شکوند و فرداش شیشه بر محل باز تسلسحات می رسوند گلی جون برای احتراز از خطر موج زدگی به سنگر ما پناه  آورده بود.

  اینبار هم همینطور. تعارف کردیم و اومد تو نشست روباقی مونده  مبل های اتاق نشیمن. یه بشقاب میوه جور کردم و با چند تا بشقاب  گذاشتم رو میز.

 - پروانه جووون... نمیدونم این فرزاد و فرشاد چرا باز افتادن به جون هم.

- جوونن دیگه. آروم میشن الان.

مانی نشسته بود کنار دیوار و آبمیوه اش رو مک می زد. یه دفعه پرید وایساد جلوی گلی جون و گفت:

- فلشاد اومد مگازه. زد تو سل آگای تددن. آگا تپله افتاد رو فلشاد.

مانی رو یه جوری ساکت کردم.

- واه! فرشاد با آقای تدین دعوا کرده؟

- نه . نمیدونیم ما. چیزی نیست. تموم شد دیگه.

گلی جون شروع کرد به بر انداز کردن در و دیوار خونه. بعد نگاهش رو دوخت به موکت  و گفت:

- پروانه جووون. موکت ها رو می خواهید جمع کنید؟

-اگر بخواهیدشون که نه. حیفه.

- من خیلی ناراحتم شما دارید می رید.

- شما لطف دارید.

صدای  داد و هوار  راه پله رو ترکوند.

  از اونجایی که خوشبختانه  گوش گلی جون کمی سنگین بود خیلی صدای هوارهای فرزاد رو نمی شنید.

 ***********************************

 آقای وانتی برگشت. بدو بدو از راه پله اومد بالا. خبر داد که ماشین پلیس دم دره! تذکر داد که باید بجنبیم چون ماشینش رو بد جایی پارک کرده. باز روزبه افتاد به هول ولا و شروع کرد به کشیدن گاز. با تلاش و تقلای زیاد اجاق رو از درگاه رد کردن بیرون. زهره از راه رسید.

 - پروانه اینجا چه خبره؟

- چه می دونم بابا. فرشاد و فرزادن.

مانی پرید وسط:

- زهله زهله ، فلشاد اومد مگازه. زد تو سل آگای تددن. آگا تپله افتاد رو فلشاد.

زهره با خنده قربون صدقه مانی رفت:

- مانی مگه کجا بوده؟

- تو مغازه آقای تدین. داشته آبمیوه می گرفته که انگار یهو....

- مانی، دیگه کی تو مغازه بود؟

- هیش تی.

- آخی!  مانی تنها شاهد جریان بوده! حرف راست هم که می گن از بچه بشنو.

- زهره . مانی رو ببر پیش خودت. گلی جون اومده اینجا مانی هی قضیه رو لو میده.

- باشه. راستی شام هم بیایید پیش ما. به حامد گفتم زودتر بیاد مراسم شام آخر بگیریم.

****************************

 روزبه و آقای وانتی تو پاگرد بالا گیرکرده بودن. داشتن زور میزدن که اجاق لندهور رو بچرخونن. برگشتم پیش گلی جون. یه خوشه انگور گذاشته بود تو یه بشقاب رو دامنش و با دونه هاش ور میرفت.

 - پروانه جون زهره بود؟

- بله.

- شما برید اینها هم تنها میشن.

- بله. ما که خیلی دلمون براشون تنگ میشه.

- دختر خوبیه. راستی یه خواهر داره که دانشجوه؟

- خوب؟

- کجا درس می خونه؟

- شمال.

- بعضی وقت ها که اینجاست دیدمش. دختر خوبیه؟

- بله. خیلی.

سرش رو آورد جلوتر و با لحن محرمانه پرسید:

- نامزد نداره؟

- تا جایی که من میدونم نه!

- باز خودش رو کشید جلوتر:

- می گم پروانه جون شما خانواد ه اش رو می شناسید؟

- خانواده کی؟

- همین دختره دیگه. اسمش چی؟

- هدی؟ خوب زهره خواهرشه دیگه.

- خوب زهره که خوبه. مادر و پدرش چی؟

یهو سر و کله روزبه سراسیمه پیدا شد:

 - پروانه ، آقای جمالی غش کرده افتاده وسط پله ها! نمی دونم شایدم سکته کرده!

گلی جون: اوا! جمالی از پله ها افتاده؟

روزبه: نه. نیافتاده که. نشسته. یه خورده ناراحته.

(پاز . معرفی شخصیت: آقای جمالی. شوهر ماهرخ جون. اغلب غایب. مشکوک به داشتن شلوار دوم در دبی. رشید . تیریپ داریوش ارجمندی. در حالت آماده باش دائم برای احضار در دعواهای خارج از کنترل پسران )

 دویدیم تو پله ها. داریوش ارجمند دراز به دراز تو پاگرد بین خونه خودشون و خونه گلی جون افتاده بود. موهای جو گندمی سرش به عقب افتاده بود و رو مزاییک پهن شده بود . موهای سفید سینه اش از لای دکمه های باز پیراهنش بیرون زده بود. رنگ پریده.  دهنش نیمه باز. انگار وسط حرفی خشک شده باشه. محمد محزون بالای سرش  چمباتمه زده بود ( پاز. معرفی شخصیت: محمد پسر اول ماهرخ جون. ورزشکار. متین. مشاور ساختمان سازی! دارای خونه مجردی مستقل. گاهی در نقش پدر برای برادرهای کوچکتر همیشه ناراضی ). فرزاد و فرشاد کنار هم روی پله بالای سر باباشون نشسته بودن. فرشاد سرش  رو زانوش گذاشته بود. فرزاد به دیوار یله داده بود.  ماهرخ جون با مانتو شلوار مشکی رو پله پایین پای آقای جمالی ولو شده بود. عصای چوبیش کنارش افتاده بود. گوشی تلفن به دستش بود و درمونده باهاش ور می رفت. همه ساکت. سرش رو آورد بالا و گفت:

- پروانه. گلی نفهمه.

- باشه. خیالتون راحت.

از محمد پرسیدم باباش نفس داره؟

- بله. نبض هم داره. ولی بیهوشه.

- اورژانس رو خبر کردین؟

ماهرخ کلافه زد رو گوشی و گفت:

-  بی صاحاب نمیگیره.

- من هم سعی میکنم.

*******************

 بدو برگشتم بالا. اجاق گاز از پیچ پاگرد رد شده بود. ولی آقای جمالی و اعایدت کنندگان اطرافش راه رو بسته بودن. آقای وانتی شروع کرده بود به متر زدن تمام ابعاد اجاق تا راه باز بشه. از گوشی تلفن هال که چپونده بودیمش روی کتابها گوشه قفسه شروع کردم به گرفتن شماره اورژانس.

 گلی جون صدا زد:

- پروانه جووون. کجا رفتی. جمالی چیزیش شده؟

- نه. یه خورده حالشون بد شده بوده. آب قند خوردن خوب شدن.

- ای بابا حالا به جای این که به داد ماهرخ برسه باید ماهرخ آب قند دهنش کنه...می گم پروانه جون ...

اورژانس گرفت:

- الو خانم. همسایه طبقه پایین ما حالش به هم خورده. کمک لازم داریم.

- شما چه نسبتی باهاشون دارید؟

- من گفتم که همسایه شون هستم.

- خانواده اش پیشش هستن؟

- بله بالای سرشن.

- از تلفن خودشون دارید استفاده می کنید؟

- نخیر از تلفن منزل خودمون. خانم ببخشید ایشون غش کردن یا شایدم سکته. به کمک فوری احتیاج داریم.

- شما شماره تون رو بدید. ما به شما زنگ می زنیم.

- فقط لطفا سریع.

آقای وانتی با اشاره اجازه گرفت و رفت تو آشپزخونه. تلفن بلافاصله زنگ زد.

- الو ...بله من بودم الان زنگ زدم.

- خوب مشکل چیه؟

- تو راه پله ها از حال رفتن.

- چند سالشونه؟

- تقریبا 60- 70 .

- مرد یا زن؟

- مرد.

- سابقه بیماری قلبی دارن؟

- نمی دونم.

- سابقه ناراحتی مغز و اعصاب؟

- نمیدونم.

- سابقه غش؟

- نمی دونم.

- پس شما چی میدونید؟

- خانم. گفتم که آقای همسایه هستن.  من چه میدونم چه سابقه ای دارن.

- پس چرا شما زنگ زدید؟

-  چیکار کنم؟ داره میمیره!

- نفس می کشه؟

- تا قبل از اینکه به شما زنگ بزنم که می کشید.

- الان چی؟

- تو پله هاست. باید برم ببینم.

- شکستگی نداره؟

- از کجا باید بفهمیم؟ استخون که از جاییش نزده بیرون .

- جاش الان صافه؟

- بله.

-  اگر سر و گردنش نشکسته آروم سرش رو به پهلو خم کنید و راه نفسش رو باز کنید. حرکتش ندید تا نیروی امداد ما برسه.

- چقدر طول می کشه برسن؟

- بستگی به ترافیک داره.

- اوه. خانم هر آن ممکنه ایشون سکته کنه ها.

- یه امداد موتوری می فرستیم که زودتر برسه. بعد اگر لازم شد آمبولانس می فرستیم. آدرس؟ در ضمن نزدیک تلفن باشید. تلفن رو اشغال نکنید. باید در دسترس ما باشید.

آقای وانتی چند تا سیخ کباب پیدا کرده با ایما و اشاره داره بهم میگه : داداش، شرکت، مجرد. بهش  اشاره می کنم باشه، ببرش. میره بیرون.

**************************

 رفتم تو پله ها خبر دادم امداد داره میاد. هیچ کس از جاش تکون نخورده بود. همه انگار خشکشون زده بود. سفارش مامور اورژانس رو به محمد رسوندم. سر آقای جمالی رو به پهلو چرخوند. موهاش از عقب به پهلو ریخت. دهانش همچنان باز بود. آقای وانتی رفته بود سیخ کباب ها رو بذاره و برگرده!

 صدای زنگ تلفن. دویدم بالا.

- الو؟

- سلام. شنیدم دارید می زنید به چاک.

- بهنام تویی؟

- با اجازه بزرگترا بله. آقا بیاییم؟

- کجا؟

- گودبای پارتی دیگه!

- کدوم گودبای پارتی؟ ببین الان نمیتونم باهات حرف بزنم. بعدن بهت زنگ میزنیم.

- اوهو اوهو. وایسا بینیم با. دو در بازیه؟ ما میخوایم بیایم با خونه تون یعنی خونمون خداحافظی.

- بهنام گیر نده. اینجا یکی سکته کرده افتاده منتظر زنگ  اورژانسیم.

- چیزیتون شده؟

- خودمون نه نگران نباش. همسایه پایینی.

- پس زنگ بزن. فقط بگو فردا شب کلید خونه هنوز دستتونه؟

- آره ولی نمیدونم خودمون کجاییم.

- با خودتون کاری نداریم! من به بچه ها خبر میدم فردا شب خداحافظی با خونه. کاری باری؟

- نه خداحافظ.

 گلی جون شروع کرد به جنبوندن خودش و گفت :

 - من دیگه زحمت کم کنم. اینا هم انگار گوش شیطون کر آروم شدن.

- نه. باشید. حالا پیش هم نشستیم.

- آخه تو کار داری.

- نه من کار ندارم. آ. نشستم پیش شما.

- خوب می گفتی خانوووم.

- چی می گفتم؟

خودشو کشید جلو . دستش رو گذاشت رو پام و با لبخند گفت:

- از خواهر زهره تعریف می کردی.

- من؟!

- مامان و باباش چه جورین؟

- هان؟ والله خوب جورین.

زنگ در خونه.

- کیه؟

- ببخشید اومدیم جا کفشی رو ببریم ولی راه پله بسته هست انگار.

- بله. ممممم.... میگم میخوایید فردا بیایید؟

- نخیر. الان وسیله آوردیم. همین پایین صبر می کنیم.

- آخه...

زنگ تلفن.

 - الو پروانه خانم. این میز بیلیارد بچه ای که ازتون خریدیم پایه نداره!

- نداره؟ دیدید که جعبه اش پلم بود. هدیه تولد بچه ام بود. همین چند روز پیش. نمیدونم از کجا گرفته بودنش.

- حالا ما چیکار کنیم؟

- پس بیارین. ولی الان نه. فردا صبح.

- فردا صبح نمیتونم. الان شوهرم هست میدم بیاره!

- باشه. فقط اینجا یه خرده شلوغه! می گم می خوایید یه میز تلویزیون به جاش بهتون بدم؟ پایه هم داره!

صدای روزبه رو تو راه پله شنیدم. رفتم ببینم چه خبره.  آقای وانتی متر به دست برگشته بود و دبه می کرد:

 - رفتم اندازه گرفتم. اجاق برای شرکت داداشم بزرگه. نمی خوامش.

روزبه عصبانی و خسته:

- اهه. شما منتظر بودید یکی جلو راتون غش کنه بیافته تا بفهمید که اجاق اندازه جاتون هست یا نه؟ نمی شه باید ببریش!

آقای وانتی سرش رو خاروند. تکیه داد به نرده ها و شروع کرد  با متر ور رفتن و با خودش حرف زدن.

************************

 امداد رسیده بود. اقدامات اولیه انجام شد . یه قرص زیر زبونی به آقای جمالی دادن.  آقای امدادگر  دو زانو کنار آقای جمالی مدهوش نشسته بود و عاشقانه  نبضش رو تو دستش نگه داشته بود. زیبای خفته لای چشماشو باز  کرد. برگشتم پیش گلی جون. تا نشستم یهو صدای نسرین خانم از در خونه اومد. این مدت نبود. دخترهاشو برده بود بذاره خونه و برگرده. تقریبا جیغ زد:

 - ماماااان؟ پروانه جوووون؟ مامانم اینجاست؟

- بله بفرمایید.

دوید نشست روبروی مامانش. مانتو تنش بود. روسریش سر خورده بود پایین. بدون مقدمه  با صدای بلند تذکر داد:

- مامااان. تو حرص نخور. خوب؟

قبل از اینکه گلی جون بتونه جوابی بده باز داد زد:

- مامااان! می گم آخه تو حرص نخور. آروم باش. آرووم!

 کلمهء "آروم" رو با فشار ادا می کرد.

 گلی جون با ناز و خونسرد گفت:

-  وا!  من از این آروم تر نمی تونم باشم . گشنم هم هست.

 نسرین خانم روش رو کرد به من و گفت:

- ببخشید ما امشب خیلی شما رو اذیت کردیما.

- خواهش میکنم. پیش میاد دیگه.

یهو سیخ نشست، محکم زد رو پای خودش و غر زد:

- پسره دیوونه پریده تو مغازه مردم زده تو سر مرد گنده!

گلی جون پرسید:

- کیو میگی؟ مرتیکه دیوونه؟ جمالی؟

- وا ! مامان!

- خوب من چه می دونم چه خبره. جمالی چشه حالا؟

- فشارش افتاده.

- از پله ها افتاده؟ پسر پروانه جون میگفت یکی افتاده رو فرشاد. آره؟

- هیش کی نیافتاده رو هیشکی. اصلا هیشکی هیچ جا نیافتاده.

 بعد دوباره داغ کرد:

- مگه نمیگم تو حرص نخور؟

- من حرص نمی خورم. ولی میخوام شام بخورم.

من :

- می خواهید یه چیزی بیارم همینجا بخورید:

- نه قربونت برم. من شامم رژیمیه. آماده هست.

آتیش نسرین خانم فروکش کرد:

- شما هم که به سلامتی وسایلتون رو رد کردید. اینایی که مونده رو چی می کنید؟

- یه سریش که فروخته شده اگر ایشالله حال آقای جمالی خوب شه دارن میبرن.  یه سریش هم میره خونه مامانم. کتابها هم امانت می مونه پیش برادرم.

- میز تلویزیونت فروخته شده؟

میز تلویزیون رو چسبوندم به تنور. نسرین خانم با همون سرعتی که ظاهر شده بود غیب شد. تشت وسایل یخچال رو برداشتم و در خونه زهره رو زدم . صدای آهنگ عربی و بوی پلو تو خونه پیچیده بود. زهره سرحال داشت تو آشپزخونه گوجه سرخ می کرد. مانی جلوی میز توهال وایساده بود و خودش رو با آهنگ میجنبوند. جلوش لیوان شربت و کاسه آجیل و بشقاب هندونه ردیف. زهره با خنده تعریف کرد که مانی گفته: " زهله. مامانم نیمذاله من بدم که. فلشاد اومد مگازه. زد تو سل آگای تددن. آگا تپله افتاد رو فلشاد". و هر دو دقیقه یه بار این رو برای زهره تکرار میکرده. از پنجره بیرون رو نگاه کردم. پسر خانم "خیاط" رو مبل وسط پیاده رو لم داده بود یه چیزی میخورد. چیپس یا پفک. خانم خیاط و دخترش پیداشون نبود.

 ***************************

  آقای جمالی رو بردن تو خونه. حاضر نشده بود به توصیهء ناجی قلب شکسته اش به بیمارستان بره. می خواست بالای سر پسران محترقه اش باشه! اجاق گاز رو سوار جناب وانتی کردیم هلش دادیم بیرون. جاکفشی و میز رو به وصال خانواده "موقر" معطل در پایین پله ها رسوندیم. گلی جون رو از رو مبل بلند کردیم. خودش رو به  به نسرین خانم و مبل رو به پسر خانم "خیاط" تحویل دادیم. خانم خیاط هم برگشته بود. دیدیم تو راه پله ها  دارن پچ پچ می کنن. گوش وایسادم فهمیدم دارن تو درز و دورز مبل دنبال سکهء طلا (!) می گردن. اعلام خاموشی کردیم. آخه اوضاع گرچه قرمز نبود ولی هنوز عادی هم نبود. زرد. فرزاد و فرشاد رو به خونه گلی جون برده بودن تا جلو چشم پدر در شرایط های ریسک نباشن.  آقای تدین با چش و چال کبود مرام کرمونشاهی گذاشته بود و به پلیس گفته بود از کسی شاکی نیست. جستجوگران گنج را از جزیره  بیرون کردیم. در و دالون کوچه رو بستیم. داشتیم از راه پله ها میومدیم بالا که تحت ارتعاشات شکستن  دیوار صوتی قرار گرفتیم:

 - آآآآآآآآآی....ولم کنییییییییید. می خوام برم بیروووون.

- تو غلط کردی. بری بیرون پیش همونایی که بدبختت کردن؟ بمیری هم نمی زارم بری. فهمیدیییییی؟

مهلت آتش بس به پایان رسیده بود. دویدیم تو خونه زهره. بابا چی به چیه؟ کی به کیه؟ تاریکیه! میز شام آخر داشت چیده میشد. ساعت 11 شب بود. حامد هم رسیده بود. داشت با مانی فوتبال بازی می کرد. از جلوی دروازه داد زد:

- آقا شنیدیم فلشاد اومد مگازه. زد تو سل آگای تددن. آگا تپله افتاد رو فلشاد.

 -------------------------------

 بخش خودمونی

 - فردا شبش یه سری ازدوستان اومدن تو خونه خالی خداحافظی با خونه. طبقه بالای پیتزا فروشی محل رو قرق کردیم و میزها رو گرد مثل سمینار چیدیم و موسیقی و فال حافظ و هی بچه ها رسیدن. حامد و زهره هم از همه حاضرین و غایبین برای یه گودبای پارتی اساسی تو خونه شون دعوت کردن. صوووت. دست. کف.

 - امروز تولد روزبه و هشتمین سالگرد ازدواجمونه. با هم رفتیم کتاب خریدیم و شام خوردیم.

 - ارادت داریم خدمت فیروزه خانم جزایری دوما. قابل توجه اهالی محترم پاریس!

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٤/٢٤ - پروانه