persianweblog persianblog
من و روزبه و مانی

بارون بازی

تو این وانفسای بی پولی و غربت زدگی،  مخم گیر داده به اکتشاف عقده های ریز و درشتم. دست خودم هم نیست. خودبه خود رو میشن.

آخه پا برهنه راه رفتن تو بارون هم شد عقده؟

بهار پارسال یه بار تو وطن مانی رو برده بودم بارون بازی. هر جفتمون دمپایی پامون کردیم . پاچه هامون هم زدیم بالا. خوش خوشک رفتیم تا پارک ستارخان. چاله آب پیدا میکردیم و پامون رو میزدیم توش. یه خانوم میانسال سفت و سخت محجبه اومد تذکر داد که سرما میخورید ها! این محترمانه یعنی : زنیکه دیوونه این اداها چیه در میاری؟ بیا بچه ات رو بردار برو خونه ت! گفتم شما امتحان کردید؟ بر و بر نگاه کرد. گفتم ما کردیم. سرما نخوردیم. این محترمانه یعنی : بابا بی خیال ، تو که این کاره نیستی، بگذار که احساس ما هوایی بخورد.

 خوشبختانه غیر از عشاق که زیر بارون بهار پر مشغله تر از این هستند که به بقیه نگاه کنند زیاد آدم تو پارک نبود. ولی تو راه برگشت یکی از کاسب ها نزدیک بود برای خریدن کفش برای مانی بهم پول اعانه بده!

و اکنون توسان! جای همهء عقده ای ها خالی. وسط هل هل زدن گرمای کویری تابستون، بارون های موسمی شروع شد. عین کارتون می مونه. اول چند تا  خط نوری تو آسمون پهن ابری. پشت بندش صدای دارام دوروم (دیرام دیرام نه ها. الحمدلله ما ایرونی ها عقدهء اون یکی رو نداریم!). بعد یهو انگار آسمون سوراخ شده. شری آب بارون میریزه پایین و میپاشه به آسفالت زمین و درخت نخل و کاج و اکالیپتوس  و چمن و استخر و سرسره و سقف یونولیتی پارکینگ ها و چتر همیشه آمادهء تک و توک پیاده روها و سنگریزه های مسیر بین چمن و سطح آبی استخر و ....

تا ما بجنبیم یه بارونی تن مانی کنیم و یه کیسه سر خودمون و کلید رو بقاپیم و بپریم تو محوطه مجتمع ، آقا سیلی راه افتاده که انگار حضرت نوح جر زده به جای امام زمان ظهور کرده. بعد می پردازیم به حرکات شنیعی از قبیل پا برهنه در باران شالاپ شولوپ کردن، از روی جدول کنار خیابون ورجستن تو سیل ،  بلعیدن قطرات باران با تکنیک سر به هوایی، فرفر خوردن زیر رگبار با بازوان گشاده و دیدگان فرو بسته، مسابقهء چاله چوله آب گرفتهء گودتر پیدا کردن و احتمالا سقوط در گل و کثافت کاری. رعد نباشه تو استخر هم می شه پرید. خیالت هم راحت. هیچ کس نگات هم نمی کنه.

اما باد و بارون بس که تند میاد زود هم میگذره و تموم میشه. در عرض نیم ساعت می بینی کشتی کاپیتان نوح آروم کنار ساحل لنگر گرفته. ابرها پراکنده. خورشید تو ناز و کرشمهء دم دمای غروب. و بعد معجزهء رنگین کمان! یک طاق گنبدی سبز و آبی و صورتی و بنفش از این طرف آسمون به اون طرف دوردورای آسمون. اون هم نه یکی. دو تا!  بابا، آسمون توسان، آخرشی! 

دلم می خواست خانم "محجبه دلسوز" هم بود و می دید عاقبت ناپرهیزی رو!

-----------------------------

بخش خودمونی

-         عکس .

-          آخیش راحت شدم از عذاب وجدان بابت طولانی بودن پست قبلی ام. پرشن بلاگ رو پکوند.

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٥/٦ - پروانه