persianweblog persianblog
من و روزبه و مانی

فرودگاه آمستردام

مسیر پرواز سی ساعته ء ما به سوی سرنوشتمون درفراسوی مرزهای پر ز گوهر و خاطره و خون جگر وطن به این ترتیب بود:  

تهران- آمستردام (ایران ایر)

آمستردام- واشنگتن (یونایتد ایر لاین)

واشنگتن - لس آنجلس (یونایتد ایر لاین)

لس آنجلس – توسان  (یونایتد ایر لاین)

پس با اولین قدمی که بر میداشتیم تا رسما از قلمرو حکومت ایران خارج بشیم به خاک آمستردام وارد می شدیم. کنار در هواپیمای ایران ایر مهمانداران ایرانی با مقنعه های صورمه ای و آرایش تند ایستاده  بودند و ما رو به راهرویی خرطومی که به سالن ترانزیت فرودگاه آمستردام منتهی می شد راهنمایی می کردن. قبل تر نصف شبی پشت بلندگو در آسمون به ما متذکر شده بودند که تا وقتی که در هواپیمای ایران ایر هستیم قوانین مربوط به حجاب و شئونات اسلامی رو باید رعایت کنیم.  حالا تو همین گذرگاه خرطومی وقت خداحافظی با قوانین سمج  شئوناتی رسیده بود.  کل درازای این راهرو بیست متری بیشتر نبود. از ابتدا تا انتهاش یک دقیقه بیشتر طول نمی کشید برسی. اما مسافرها در همین یک دقیقه متحول شدند. دیدید این فیلمهای  مثلا مستند ماورالطبیعه را که تجربیات آدم رو در هنگام مرگ نشون میده؟  یه تونل نورانی موزیکال بالای سر شخص محتضر گشوده میشه. آهنگ هاش هم اغلب مثل آهنگ تولد مسیح هست ( پیشنهاد میکنم تو سیمای جمهوری اسلامی ایران آهنگ امام علی رو میکس کنن روش) . بعد طرف  دور سرش هاله میبنده و خوشنود  توش پر میکشه بالا.  انتهاش  هم خوب مشخص نیست بس که روشنه و ملکوتی! این راهرو هم از همون جنسه. مفهوم زمان و مکان  توش یه جور دیگه هست. تو همین یک دقیقهء گذر از راهروی احتضار همه میت های  از دار فانی وطن گریخته  از این رو به اون رو میشن. خوش تیپ، خوش اخلاق ، خوش بو. آقایون جنتلمن، خانوما مانکن. تغییرات فقط برونی نیست ها. اندرونی هم هست: لبخندهای ژکوند، نگاههای دوستانه، رعایت حق تقدم ، تکریم، تعارف. درضمن به طرز حیرت انگیزی همه خوش هیکل تر و کشیده تر میشن!  آقایون چهار شونه تر میشن و با صلابت تر قدم بر میدارن، خانمها تن نازتر و خرامان تر. نمیدونم همه اینا تاثیر کت خوش ترکیب و کراوات براق و دامن کوتاه و زلف رهاست یا تاثیر از تغییری هست که  آدم  تو ماهیت خودش حس میکنه . یا تناسب این دو با هم.

سرانجام آن سوی تونل نورانی رو ما دیدیم! یه حوری مو بلوند چشم آبی با کت دامن صورمه ای و دکمه های طلایی و دستمال گردن حریر سفید و  یه غلمان با کت شلوار نوار دوزی شده و پیراهن سفید و کراوات قرمز وایساده بودن در انتهای راهرو  که به سالن وسیع فرودگاه باز می شد و نامه اعمالمون رو چک می کردن. پاسپورت ، ویزا، بلیط.

Welcome to Netherland

حالا باید بریم به یه سالن ترانزیت دیگه، گیت نمیدونم چند سراغ بساط  یوناتد ایرلاین. ولی هنوز دو- سه ساعتی وقت داریم. صبح زود هست. بریم بیرون؟ نه. فرودگاه بزرگ و جذابیه. همین جا میگردیم. خیالمون هم راحت تره. اول رفتیم سالن و گیت پرواز به واشنگتونمون رو شناسایی کردیم و مرحله بعدی چک شدن مدارکمون رو هم  به خیر ولی با کمی گیر گذروندیم. آخه ازمون آدرس محل اقامت موقت در امریکا رو می خواستن. ما هم نداشتیم! قرار بود خونه ء  آقا منصور اتراق کنیم. شماره تلفنشون روهم داشتیم. ولی آدرس نه. هی گفتیم آخه قراره خودشون بیان دنبالمون. هی چپ چپ  نگامون کردن. بهمون هشدار دادن که تو فرودگاه واشنگتن ازتون آدرس می خوان! یعنی دیپورت می شیم!؟ حالا شما اجازه بفرمایید ما از اینجا رد بشیم. اونور با خودمون. اصلا شما چیکار به محل اقامت ما تو امریکا دارین؟ هلند که نمی خواهیم بمونیم! محترمانه فرمودن  که اینجا که می بینید دفتر و دستک  یونایتد ایر لاین هست و ما هم مامورانش. می تونیم همین جا برتون گردونیم! ولی  موقتا کوتاه اومدن . در واقع تصمیم گیری رو واگذار کردن به فرودگاه واشنگتن که  محل اصلی ورودی خوردن ما به امریکا بود. ولی گفتن که وقتی خواستین از گیت رد بشین افسرمون ازتون سوال جواب می کنه!

 بعد رفتیم الکی هی سوار ریل های روان شدیم و از این سالن به اون سالن گشت و گذار. مسافرها از همه رنگ. مسافرهای ایرانی  باهاشون مخلوط شده بودن. اما حل نه. امکان نداره ایرانی تو فضا باشه، با هر ریخت و قیافه ای، و تو چشمت تا ژن "نشنالیتی" اش که رو "دی ان ای" اش مهر خورده نفوذ نکنه. فرودگاه قشنگ و دلبازی بود. فروشگاههای پوشاک و خوراکی و سوغات و بارهای نوشیدنی و اسنک  و مجسمه سمبلیک گاو (به نشانه پنیر هلند) و پوسترهای عظیم و هوشمندانه تبلیغاتی رو سیاحت می کردیم. چشم مانی دنبال ماشینهای شارژی کوچکی بود که تو سالن ها در حالیکه یکی دو مسافر با چمدون هاشون روش لم داده بودن اینور اونور ویراژ می دادن. احساسش رو درک می کردم. بچه که بودم  قاطرهای جاده امامزاده داوود همین قدر برام جذاب بودن. و با احتساب نرخ آن زمان دلار احتمالا همین قدر هم گرون.  تکنیک مادرم رو به کار بردم.  شیرش کردم که تو خودت خیلی قوی هستی و اینها که سوار این ماشین ها می شن اندازه تو قوی نیستن و اینا. من که وقتی مامانم ازم تعریف کرد تا خود امامزاده داوود با قاطره کورس گذاشتم. البته به عشق نگه داشتن چراغ قوه تو دستم. مانی هم به ذوق سریدن روی ریل های روان جاری از این سالن به اون سالن از خیر ماشین های شارژی گذشت.

همهء سالن ها به یه سالن مرکزی میدونگاهی میرسیدن که سقفی بلند داشت و دورتا دورش بار و غرفه و نیمکت و گل و گیاه. از گوشه سالن رفتیم به نیم طبقه ء بالاتر که مثل یه تراس مشرف به این سالن بود. اینجا سالن غذاخوری مکدونالد بود. یه فضای  بازی هم برای بچه ها داشت. مانی مشغول بازی شد. سرسره تونلی کوچک، پازل های دیواری، میز و نیمکت برای رنگ کردن بادکنک...  چند تا بچه رنگ وارنگ دیگه هم مشغول بودن.   ما هم  کنار نرده ها نشستیم و کمی با مدارکمون ور رفتیم و و سالن پایین رو تماشا کردیم. یه خرده هم  اظهار ندامت و حماقت کردیم بابت نیاوردن آدرس خونهء آقا منصور.

یواش یواش جمع کردیم راه افتادیم طرف گیت. مانی هم نخ بادکنک رنگیش رو گرفت تو دستش راه افتاد. جلوی گیت بهمون گفتن که باید به سوال های جناب افسر یونایتد جواب بدیم.

- اوکی.

بعد از احوال پرسی ازمون پرسید نگران هستیم؟

 گفتیم هان!؟

یادآوری کرد که این یه مصاحبه دوستانه هست ولی ایشون اختیار داره ویزای امریکای ما رو باطل کنه و برمون گردونه ایران! (هه! هنر کردی! تو ایران دربون فرودگاش هم میتونه حکم اعدام آدم رو صادر کنه!) چند تا هم مامور مسلح اطراف می پلکیدند و می پاییدن. ولی رفتارشون و حتی نگاهشون اصلا خشن نبود. جناب افسر یونایتد اول چند تا سوال و جواب از روزبه کرد که نمونه کوچک شده مصاحبه اش  تو سفارت بود. که کجا بودی و کجا می ری و بعدش می خوای چه کنی و ... من هی برای روزبه سر می جنبوندم والکی لبخند می زدم که مثلا دلگرمی. مانی هم کنارمون وایساده بود.  بعد شروع کرد سوال و جواب در مورد بارمون که قرار بود مستقیم از هواپیمای ایران به هواپیمای یونایتد منتقل بشه. این بار  بیشتر خطاب به من . که چی توبارتون هست؟ کی پیچیدتش. کی کمک کرده. کی اطراف بوده. کی کادو داده. توی کادوها چی بوده. آیا از تمام جزئیات بارتون مطلع هستید. کادویی هست که کاملا توش رو ندیده باشید؟ جیبی چیزی رو ساک و چمدون هاتون هست که  احتمالا کسی بدون اطلاع شما چیزی تونسته باشه توش بگذاره؟ اول فکر می کردم دنبال آبغوره و لیمو امانی و لپه هستن. بعد فهمیدم آهااان. دنبال تروریست می گردن!؟

تمام شد. لبخند.  پاسپورت هامون رو  داد دستمون و اجازه بورد رو صادر کرد و راه افتاد به طرف میزش. مامورها هم همچنان اطراف. آن طرف تر هم مامورهای بازرسی کنار ریل بازرسی کیف دستی بوردینگ منتظر بودن. یهو از طرف ما، بله درست از ناحیه خود ما صدای انفجار آمد.

 بنگ!

مامورها پریدن دورمون و دستشون رفت به طرف اسلحه کمری. با دستهام که ناخودآگاه دو طرفم تا شانه هام ( به علامت والله من نبودم ولی تسلیم)  بالا رفته بودن اشاره کردم به طرف پایین، مانی. بادکنکش ترکیده بود!

--------------------------

بخش خودمونی:

- هنوز عکس های فرودگاه آمستردام رو ظاهر نکردیم!

- عکسهای خداحافظی با خانواده و فامیل و رفقا و دانشجوها تو همین فرودگاه نابود شد.

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٥/۱٢ - پروانه