خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
پروانه
آرشیو وبلاگ
لینک دوستان
.مانی موفرفری من
م قائد
علی حيدری
افرا و پاييز
حامد
صفورا
شادی بيضايی
منيرو روانيپور
پاتوق ادبی
احمد
محسن عمادی
عکس فوری
توکای مقدس
جشن بیکران
رضیه
صفا و وفا
نازخاتون
ارغوان
غريبه ای نام آشنا
داش مسعود
پژمان نوروزي
جوجو
داوود پنهاني
محبوبه
رضا علامه زاده
خورشید خانم
سرباز معلم
آلما
زانيار
زيتون
کریم جعفری
صندلی
صالح
مانی کلانی
محمد
گيتی
ladybird
آلوچه خانم
معلم فارسی
مریم اینا
IranDokht
campus watch
NّIAC
آنارشیست
نیلوگویه
گیس طلا
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
من با ویزای اف تو (F2 ) وارد امریکا شدم. یعنی چه؟ یعنی وابسته (dependant). یعنی آویزون. آویزون یکی دیگه. که اون یکی دیگه ویزای F1 داره. ویزای دانشجویی. اون هم البته خیلی دست و بالش باز نیست. فقط اجازه داره اگر گیرش اومد هفته ای ۲۰ ساعت فقط در دانشگاه خودش کار کنه. اون هم تازه اگر انگلیسی اش به قدر مکفی تافل پسند باشه که خود حکایتی ست هزینه بر و جان گداز. (چنان جان گداز که بعضا ترکش گداخته هایش اقصا نقاط تحتانی بدن را دچار سوختگی عمیق می کند.)
بله. من اف تویی هستم. اف تو در یک کلام یعنی این که شما اجازه ندارید پول دربیارید. حتی اگر جایی طالب تخصص شما باشه هم نمی تونه استخدامتون کنه . حالا دیگه اگر طرف عاشق چشم و ابروی شما باشه راه داره یا نه الله و اعلم. گیریم که راه داشته باشه. چشم و ابروم کجا بود! تنها راه درآمد واسه کسانی که مثل من نوع ویزا و چشم و ابروشون ضایع است اینه که فروشگاهی ، رستورانی، جایی غیر دولتی کار کنند و دستی حقوق بگیرند. که خوب آن هم جریانات داره.
من دنبال راه دیگه ای بودم که به دانشگاه ختم بشه. یکی دو ماه بعد از آمدنمان به امریکا شروع کردم به ور رفتن با کتاب های آموزش زبان فارسی در دانشگاه های اینجا. البته تمام تجربه و تحصیلات من آموزش زبان انگلیسی بود. اول فکر می کردم همین رشته رو اینجا ادامه می دهم. بازار هم داره بس که مهاجر داره. ولی بعد نظرم عوض شد. حالا که چی هی برم خودم رو بکشم که چشم بادومیه و عربه و ترکه انگلیسی بیاموزند؟ چرا به زبان مملکت خودم نرسم؟ چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. (نیست که من خیلی هم چراغم!)
همینجوری سر خود یکی از کتاب های آموزش زبان فارسی دانشگاه آریزونا رو برداشتم و یه نقد کوچولو ازش نوشتم و روی یکی دو تا از درس هایش یه مشت اصلاحات پیشنهادی گذاشتم و فرستادم برای نویسنده. منتظر حکم اعدامم بودم که نویسنده دعوتم کرد به یه جلسه برای مذاکره و خلاصه به پاس بچه پررو بازیم دعوتم کرد به عضویت در تیمی که تحت نظر "سازمان آزمون سازی زبان های خارجی" قرار بود طرح ساختن "آزمون استاندارد زبان های خاورمیانه به عنوان زبان خارجی" را کلید بزنند. اولین جلسه و کارگاه چهار روزه این طرح با شرکت تیم های زبان های عربی، ترکی، فارسی، و عبری در دانشگاه یوتا برگزار می شد. هزینه سفر شیک هم پراخت می شد. هزینه پرستار بچه برای مدت سفر هم ایضا. حالا مگه من بچه دست غریبه می دم؟ اون هم فرنگی که زبون بچه ام رو نمی فهمه! گیریم که به نشان افتخارات "بچه رو تخم چشم گذاری" بر سر و سینه اش قدر شاه ملعون مدال و درجه آویزون باشه. روزبه هم که در خط مقدم جبههء نبرد با تافل مشغول ترکش های مذکور بود. خلاصه خودم رو به دو روز آخر کارگاه رسوندم. آدم گل زمستون تو شهر سالت لیک سیتی ، محل المپیک زمستانی ، باشه و عین کارتون های کریسمسی برف بباره و اونوقت صبح تا شب تو جلسه باشه! حیف که تو ژست بودم. وگرنه تو همون محوطه دانشگاه وقتی می رفتیم برای ناهار یا وفتی منتظر تاکسی هتل بودیم سرسره بازیم رو می کردم.
چند ماهی بعد از کارگاه همگام با بقیهء گروه های زبان های خاورمیانه مشغول مشق نوشتن بودیم که ای میل رسید که چه نشسته ای که مفتخر شدی به دریافت بورس سازمان آزمون سازی فلان فلان برای دوره کارآموزی و بعد استخدام در بخش مصاحبه آزمون فلان فلان فلان. به نیت تلافی کردن خون جگر دادن های مصاحبه گران آزمون IELTS از ایرانیان مشتاق سفر به کانادا و استرالیا ریپلای زدم: هستیم خفن. و به این ترتیب پایه گی خود را اعلام نمودم. همینجور مشغول بافتن روبا در باب کسب افتخارات و ترفیع مقام بودم که به روز حضرات ری ریپلای زدن تو ذوقمون که شرمنده، اشتب شد، با ویزای اف تو نمی شه! بیست-سی سال پیش که اکبر عبدی تازه سر و کله اش پیدا شده بود، تو یه نمایش تلویزیونی در نقش نان فروش دوره گرد می رفت در خونه ها و نون می فروخت. از یارو می پرسید: خشششخاشی شو می خوای؟ طرف که می گفت آره. عبدی می گفت: نددداریم! شده عین حکایت ما. بورس می خوای؟ نمی دیم! همه اش تقصیر این ویزای اف تو هست.
همان موقع ها بود که با گروهی آشنا شدم که در دانشگاه مریلند در طرح آموزش زبان فارسی کار می کردند. جوان بودند و نسبتا تازه از ایران آمده بودند. اغلب هم رشته ای خودم، یعنی آموزش زبان انگلیسی به عنوان زبان خارجی. روش شان را می پسندیدم. یکی دو سرپرست امریکایی از شخصیت های معروف آموزش زبان هم داشتند که گویا می خواستند آموزش زبان فارسی را هم علمی کنند. از طرحشان خوشم آمد. شروع کردم به مکاتبه و ای میل بازی و بلاخره تقاضای همکاری دادم. بلافاصله برای مصاحبه دعوت شدم. بلیط جور کردند و باز جریان مانی رو چه کنم و خلاصه دقیقه نود که نه، تو وقت اضافی خودم رو رسوندم. دروغ چرا از وقت اضافی هم رد شده بود. نتیجه: بچه های خوبی بودند و مریاند دلم را برد ولی کار پرید. گفتند باید تحقیق کنیم ببینیم نغییر ویزای اف تو به نوعی ویزای کار چه جوریاست. بعد خبر دادن که بدجوریاست. شرمنده. تمام. ای مرده شور این ویزای اف تو !
دیدم نخیر اینجوری نمی شه انگار تنها راه اینه که از دانشگاه پذیرش بگیرم و من هم بشم اف وانی ((F1. پذیرش خشک و خالی هم برای ما فایده ای نداره چون نمی تونیم از پس شهریه و مخارجش بر بیاییم. تازه همینجوری مخلصانه که عشق علم آموزی نداشتم. چشمم دنبال درآمد اون بیست ساعت کارش هم بود. اینا یعنی باید بتونم همراه پذیرش دستیار استادی assistantship) ( هم بگیرم. خب برای این کار علاوه بر معدل بالا و سابقه کار و مقاله و پایان نامه قابل و انگلیسی و تقاضا نامه و طرح تحقیق چشم گیر که دست خودت رو می بوسند، به سه توصیه نامه از طرف استاد های قبلی ات نیاز داری. اینحا دیگه کار از دست و بوس و اینا رده. باید راه بیفتی بری بازار یزد دنبال دستمال یزدی. بعد بری التماس که مرگ من برام توصیه نامه بنویس. نه این که یه خودکار بردارند همینجوری الکی یه چیز بی سر و ته کلی بنویسندها! مثل معلم های مدرسه مون وقتی که ناظم ردیفمون می کرد دم دفتر پا در میونی کنند که آقا این بار رو به خاطر من ببخشیدش. من از طرف اون قول می دم (زکی!) که دفعه آخرش باشه. توی توصیه نامه استاد باید از توانایی دانشجوی سابقش برای آنچه که در طرح تحقیقش ادعا ش رو کرده دفاع کنه. برای این دفاع باید دلیل و برهان بیاره. دلیل و برهانش هم باید متکی به تحقیق ها و فعالیت های دانشجو در کلاس استاد باشه. شرط می بندم نود درصد استادهای ایران بلد نیستند توصیه نامه بنویسند. تازه مگه اصولا از این دین ها نسبت به دانشجو شون احساس می کنند؟ استاد درس های اساسی من در دوره فوق که مشاور پابان نامه ام هم بود و کمتر از بیست ازش نگرفته بودم رسما پیچوند. چرا؟ چون در هنگام انتخابات ریاست جمهوری اخیر نتونسته بودم با تغییر رنگ (به کسر ر) ضرب سیاسی اش چرخش کمر بدهم. یکی دیگه از استادهای اصلی و راهنمای پابان نامه ام برام توصیه نامه خوبی فرستاد. افتادم به جان چند تا از استادهای دیگه که البته خیلی باهاشون درس و تحقیق نداشتم که هی به دیوار خوردم و بعضا توصیه نامه هایی دریافتم که برای حفظ حیثیت جامعه دانشگاهی ایران تو باغچه پشت خونه مون چالشون کردم. یکی دیگه از استادها که خیلی هم باهاش کلاسی نداشتم هم در حد مقدور توصیه نامه ای برایم فرستاد. ولی اینها کافی نبود. امیدم را از حمایت وطن بریدم. پرس و جو کردم که ببینم چه جوری رضایت اینوری ها رو جلب کنم بی خیال توصیه نامه بشند. بهم گفتند می تونی بدون پذیرش چند واحد در دپارتمانی که دوست داری اونجا ادامه تحصیل بدهی به صورت غیر مدرکی (non-degree) بگیری. اونجا خودت رو نشون بدهی و برای ترم بعدش تقاضای تحصیل بدهی و از استاد توصیه نامه بگیری. گفتم چشم. چند تا واحد نشون کردم و رفتم دنبال ثبت نام. نتیجه: فرمودند ببخشید ها. با ویزای اف تو نمیتونی! ای ویزای اف تو خاک بر سرت !
دیگه عین کنه چسبیدم به همان نویسنده کتاب فارسی. شده بودم عین پسرخالهء کلاه قرمزی. هی یه پیشنهادهایی روی کتابش می گذاشتم و کتاب رو می گذاشتم زیر بغلم و می رفتم دم دفترش: آقای دکتر کتابتون رو اصلاح کنم؟ نون می خوای؟ نفت می خوای؟...
اگر به اندازه کافی خون به جگرتان کردم بقیه نوار رو تند رد کنم. تقاضای ادامه تحصیل دادم. توصیه نامه ای هم از جناب نویسنده گرفتم گذاشتم رو بقیه مدارک. و
هورااا! قبول شدم! با assistantship ! دوره دکتری مطالعات خاورمیانه. جزییات رشته ام بماند. مهم اینه که باید تا 2 ماه دیگه ویزام رو تبدیل کنم که بتونم اوایل ژانویه ثبت نام کنم. خبر کردند که بیا برای تقاضای تبدیل ویزایت به اف وان. بدو رفتم. گفتند میدونی چیه؟ تبدیل ویزا 3 ماه طول می کشه! ممکنه به ثبت نام نرسی. با ویزای اف تو هم نمی تونی ثبت نام کنی. ای ویزای اف تو .....( استغفرالله!)
---------------------
بخش خودمونی:
- امید خان این هم خبر خوش. رو شد.
- اگر ویزام به این ترم نرسه پذیرشم به ترم پاییز سال دیگه میفته.
- تو این مدت کتاب های خوبی به دلخواه خودم خوندم. فقط حیف کسی بابتش بهم پول نمی داد !
- قالب پست قبلی فقط دکور هالووین بود.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۸/۱٦ - پروانه
