persianweblog persianblog
من و روزبه و مانی

فتیله... - چهارشنبه...

چهارشنبه  ها برایم مزه خودش را دارد( داشته باشید می خواهم کتابی بنویسوم). مانی و من تعطیل هستیم. خودمون   خودمان که نه البت ! مدرسه تعطیله تعطیل  هست تعطیل است  . یک تعطیلی خصوصی فقط واسه برای من و مانی. مانی کارتون نگاه می کنه می کند و با اسباب بازی هایش می رود تا نوک کوه و دل صحرا و اونور ابرها و ... من هم می روم سراغ هر کاری که مهمانی بازی آخر هفته و کار مدرسه دوشنبه - سه شنبه نگذاشته بود بهش برسم.   

خوب. حالا چهارشنبه هست. 

 دلم می خواهد

 ولو بشوم روی مبل ننویی، زیر پایی اش را بزنم بالا و پاهایم را دراز کنم رویش و بروم تو رمان بریک لین. ببینم چه می آید بر سر این نازنین بنگلادشی- پاکستانی بی زبان که در خیابان بریک لین لندن گم شده. باید هر جوری شده تا دوره کتاب خوانی یکشنبه تمامش کنم. کنارش هم یادداشت هایی بگذارم که در جلسه یک چیزهایی داشته باشم در موردشان حرف بزنم.

یا   

بنشینم پشت کامپیوتر و بروم تو   در فیوریت ( آخه آدم میره "در" فیوریت؟!)، صدای KB ۶۴  رادیو زمانه را بزنم و تیتر روزنامه های صبح تهران را دید بزنم و از "دست ندهید" را از دست ندهم و انگشت کنم تو سوراخ سنبه های سایتش و از یک وبلاگ غریب سر در بیاورم و کرمی بریزم.

یا

پخش مستقیم صدا و سیما را باز کنم و بگردم در شبکه ها ببینیم کجا دارد آگهی تبلیغاتی پخش می کند. شاید هم شانس بیاورم و توصیه های بابابرقی یا گازی به پستم بخوره بخورد بر خورد برخورد کند . گزارش وضع هوا هم می چسبد.

اصلا

بروم یو تیوب گردی. کی ورد چه بزنم؟ چطوره  بزنم: 

 - dance with stars- contest- final ببینم کی برنده شد. یا

/ Annapolis Conference/ ببینم سران اسراییل و فلسطین چطوری برای هم شاخشونه شاخ و شانه می کشند. دلم خنک شد سوریه هم آمد. یا

 !Maz Jobraniهمینجوری الکی.

 نه. علافی می باشد (!). 

بروم یه یک چند تا مقاله با کی وردهای فرهنگ - آموزش- زبان- ادبیات در گوگل سرچ کنم. اسم مرجع هایش را یادداشت کنم. سر بزنم به سایت کتابخانه دانشگاه و سفارش بدهم روزبه برایم بگیردشان. 

ولش کن. حوصله داری ها.

باید چند تا ایمیل بزنم. به مهناز بگویم نگاهم به نوع کارمان در دانشگاه تهران همان ایران که بودم عوض شد نه اینجا. شاهد هم بیاورم. یا نه . بگویم اصلا این نگاه من نبود که عوض شد. این اندیشه رئیس مان بود که عوض شد و من فقط زود این را فهمیدم. و نپذیرفتم. به خانم دکتر کارکیا سلامی بفرستم. از ماندانا هم خبری بگیرم بد نیست. اما به هیچ کدام نمی گویم قبول شدم. نمی دانم چرا. اوه راستی باید بروم  برای خودم در سایت دانشگاه آریزونا ای میل باکس باز کنم و آدرسش را برای کاترین بفرستم تا بگذاردش در لیستی که می گفت. چند تلفن هم باید بزنم. از نسیم در مریلند بپرسم آقا این مقاله چیه واسم فرستادی؟ مشکوک می زنی ها! من چیکارش کنم حالا؟ به خانم نازی هم در کالیفرنیا زنگ بزنم بگویم خانم جان من فقط به خاطر حمایت از تجارت ایرانی سرویس تلفن ایرانم را عوض کردم و از شما سرویس گرفتم. اگر بخواهید هی برایم خرج بتراشید بر می گردم به سرویس قبلی ام. به کواست زنگ بزنم بپرسم چرا قبض تلفن مان را هشت دلار بالا بردید؟ کی از شما راه دور خواست؟ 

 حال و حوصله دعوا مرافعه ندارم.

سی دی از خشت و خاک را بگذارم صدایش را هم ببرم بالا تا همه جای خانه پخش بشود و بیافتم به جان خانه. نه. دلم را ریش ریش می کند. مخصوصا وقتی ضجه می زند "دریغ است ایران که ویران شود  کنام پلنگان و شیران شود" گریه ام می گیرد. یک آهنگ اوپس اوپسی، یا دیخ داخ داراخی، یا اصلا هالی لولایی بگذارم. اتاق مانی را مرتب کنم. جای گلیم بزرگه را عوض کنم. کنار مبل و تلویزیون اتاق را شلوغ کرده. گردگیری هم لازم است. کف آشپزخانه را با وایتکس تمیز کنم. چرا اینقدر مو می چسبد به گوشه پسل ها؟

اووووه . حالا خواستیم یه روز تو خونه واسه خودمون حالی کنیم ها یک روز در خانه برای خودمان حالی بنماییم ها!

وبلاگم چی؟ بازم تاخیر دارم. چی بنویسم؟ از رنگ و روی اینجا تعریف کنم؟ که چی اونوقت؟ دل بسوزانم؟ کم خودشان عین تیر در کمان زه کشیده شده سودای در رفتن از مملکت را دارند؟ از دلم که واسه برای کوچه خیابان های درهم بر هم تهران پر می زند بگویم؟ از هوس خوردن کته و کباب دیگی و گوجه سرخ شده مامان با ترشی مامان در خانهء مامان؟ چشمک گوشت قلقلی های سهم مانی و کامی؟ به گوش مامان برسه غصه بخوره؟ بگویم دلم برای بحث های اجتماعی- اقتصادی- سیاسی در تاکسی ها تنگ شده بهم بخندند؟ اصلا از هجرت هر چه بگویی ناقص است. باید تجربه بشود نه تعریف. چه می دانم ( مرگ من بخونید چه میدونم) . ولی یه سوژه خوب دارم برای وبلاگ مانی. دل بدهم و پایش بنشینم چیز خوبی از توش تویش درونش اندرونش  ان در اونش  ان در آنش ( روم به دیوار!) در می آید. ولی وقتم را می گیرد. اصلا بروم وبلاگ گردی. سری به دوستان وبلاگی بزنم دلم وا شه باز شود. در وبلاگ شادی در بحث ادبیات کودک آتیش بسوزانم.  

باشه سر فرصت.

چطوره بروم بیرون. توسان مال. اول مانی یه دل سیر از پله برقی ها بالا پایین برود. بعد سوار موتور و قطار و هواپیمای سکه ای بشود. با هم در راهروهای تو در تویش بچرخیم و ویترین ها و فروشنده ها و مشتری ها را تماشا کنیم.  برویم فروشگاه دیسنی کارتون ببینیم. انگار فروشگاه میسی هم حراج کریسمس است. شاید یک تی شرتی بخریم. کتابم را هم بردارم. مانی در زمین بازی میدان پاساژ با سرسره ها و تونل ها و پازل های قدی با بچه های دیگه سرگرم بشود و من روی نیمکت بنشینم داستان بخوانم. خیالم راحت است که کف پوش موکت نرم است. بچه ها هم که کفششان را در می آورند. فقط با هم با کله تصادف نکنند خوب می باشد. بس که تند می دوند از لابلای این دم و دستگاه ها. اما اگر قرار باشد بروم بیرون چرا نروم کتابخانه برای ساعت قصه گویی؟ هفته پیش که تا خواستیم راه بیافتیم معلم های مانی رسیدند.

نه بابا. اصلا بیرون رو ولش. می خواهم خانه باشم.

چطوره یک خورده به سر و رویم برسم؟ کرم مو بر به صورتم بزنم. ریشه موهایم را رنگ ساژ کنم.  می توانم اول رنگ بمالم روی موهایم و با کلاه رنگ بپوشانمشان بعد کرم بمالم روی سبیلهایم و و بعد پیشانی و بعد بقیه صورت و بروم چهار زانو بنشینم کف اتاق در آفتاب (تا مواد سر و صورتم به جایی نمالد) و واسه خودم آواز بخونم. هر جا هم کم آوردم به کتاب تصنیف های ایران نگاه کنم.

به حریم خلوت خود شبی

چه شود نهفته بخوانیم

به کنار من بنشینی و

به کنار خود بنشانی ام

مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه تر کن

ماشین مشدی ممدلی

 

صدایم هم بد نیست ها!

حرام شدم!

 اگر بیست- سی سال زودتر آمده بودم امریکا حتما یکی استعدادهایم را کشف می کرد.  یکی اش را هم کشف می کرد بس بود. چه می دانی؟ شاید قهرمان دو می شدم. زیاد ندویدم. ولی همان یک باری که در امتحان تربیت بدنی دبیرمان به خودش تکانی داد و واداشتمان مسابقه دو بدهیم بهم گفت خوب می دوی. رویش کار کن. گفتم چشم و نگاه کردم به لیست در دستش. برایم ۲۰ گذاشت. ذوق کردم. رویش کار کردم. سیزده به در ها در بازی دست رشته  آی می دویدم. یک بار هم در دانشگاه دویدم تا برسم به جلسه آزمان (آزمون). از حراست تذکر گرفتم. انگار یه چیزهایی ام در حین دویدن بدون مجوز تکان های خلاف مصلحت نظام خورده بودند و تمام دانشجویان پسر دانشگاه را دچار رفوزگی در آزمون الهی کرده بودند. بگذریم. شاید هم خواننده می شدم. یا رقاص. رقاص که نه. رقصنده. این استعدادم هم در سیزده به در ها فوران می کرد. البته تا وقتی کودک محسوب می شدم. خاله هایم چادرهایشان را می بستند دور کمرم ( از آوردن نام محل دقیق بسته شدن چادر معذورم). دایی هایم ضرب عربی می گرفتند پشت قابلمه آش و من آی خودم را می لرزاندم. نه فقط قسمت معذورالنام را، بلکه با تمام وجود می لرزیدم. انگار برق سه فاز بهت  به ات  به ته ات به تو  گیر داده باشد. بعدتر با محمد و وفا و صبا جمع می شدیم و شو اجرا می کردیم. الویس پریسلی می شدیم. مایکل جکسن. رقاص مصری. باباکرم. قزاق. قاسم آبادی. بعدتر هم که در هسته حرکات موزون وسط رقص کردی حامد سرهسته آهنگ راقطع می کرد تا نماز بخواند.

ای بابا. ظهر شد. چه می گفتم؟

آهان داشتم فکر می کردم که در این صبح تعطیل خصوصی چهارشنبه چه کنم.

...

-------------------

- باید یه ای میل بزنم به آقای قائد بپرسم چه جوری باید محاوره ای ولی کتابی نوشت.

- بهنام، به ترتیب کامنت خودت در پست سالگرد هجرت  و کامنت امید در همون پست رو بخون . بعد به من بگو خبر خوش لنگ در هوای تو این وسط چه کاره هست؟

- امید، آره ویزای F2 به روح اعتقاد داره. در ضمن مادرش هم قهوه خوب درست می کنه!

- حامد، این که توصیه نامه را دانشجو می تونه ببینه یا نه بستگی به نظر استاد داره. ولی از من می شنوید تا از بابت نگارش توصیه نامه های اساتید ایرانی خیالتون راحت نشده به غربی ها ندهیدش.

- ارغوان، ممنون بابت تصحیح. برگزار رو درست کردم. ولی "بازی ام" را می خواهد. "بازی ام" با "بازی" یه فرق هایی داره. باز هم از این کمک ها بکن. راستی من رشته ام مطالعات خاور میانه خواهد بود.

- محسن پهلوان ،بالام جان. قربانَت برم. خوبی ببم؟ بفرما شیرینی!

- میثم،  این دست پروانه است که از گوشی مرد افغانی بیرون می آید! دفعه بعد برات از اون بالا کفتر می آیه می خونم. دلم براتون مچاله شده به خدا.  

- از تبریک ها ممنون. مخلصیم.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٩/۸ - پروانه