persianweblog persianblog
من و روزبه و مانی

بازی پنج کتاب نیمه خوانده

از همون روز اول که در وبلاگ های دوستان بازی "کتاب خوانی های ناتمام" رو دیدم ترسیدم دعوت بشم. فقط پنج تا؟ آقا این که می شه جیره یک ماهم! مخصوصا وقتی دیدم بابا چه اراده ای دارند مردم که "... یا کتابی را شروع به خواندن نمی (کنند) یا به هر زحمتی هست تا آخرش می رو(ند)..." (نقل با دخالت من از احمد. پنج ساله از ایران!).
 شانس آوردم زانیار به بازی دعوتم کرد که در حین خودداری از رو آب ریختن پته دانشجویان تاپ  دندان مُقر آمد که بدون میل نمودن دود چراغ "با ژست دکتری (می آید)  سر (ما) مریض های بی چاره  و غر (می فرماید) که چرا اصول علمی بهداشت دهان و دندان را رعایت نکرده (ایم) و درمان (ایشان) دکتر باذوق پر سواد را بر باد داده (ایم!) (نقل با دخالت من از زانیار، دانشمند متواضع).
 ما معلم های باسواد و فرهیخته و بسیار متعهد که عمرا اگر برای شاگردهایمان ژست بگیریم یا سرزنششان کنیم!!!
بازی می کنم:
گذشته از حمله های  خرکی - سیخکی دوران بادکردگی کله در عملیاتی چون فتح شاهنامه و پنج گنج و تاریخ بیهقی که که در آن ها "تکبیر" گویان به سرعت باد  به سوی خطوط مقدم می شتافتم و نه چندان دور از خطوط مقدمه، " گه خوردم" گویان و به سرعت برق  به عقب فرار می کردم،
و گذشته از کتاب هایی که تمام نکردنشان گفتن ندارد چون احتمالا فقط خود نویسنده تمامشان کرده،
و گذشته از کتاب هایی که تمام نکردن و یا حتی تمام کردنشان گفتن ندارد چون چندان شناخته شده نیستند،
کتاب هایی بود که می بایست تمام می شد و نشد. کتاب هایی که بنا به سن و جنسیتم زمانی در صحنه داغی بازارشون قرار گرفتم. کتاب هایی که دوره ای سوژه گفتگوهای مجالس کم و بیش پر اهمیت و گاه سرنوشت ساز بود. از حلقه های داستان خوانی و قرارهای کافی شاپی گرفته تا مکالمه خصوصی عروس خانم و آقازاده در مجالس بله برون جهت سنجش وجود تفاهم با خواستگار جدید. این قبیل کتاب های واجب القراعهء نیمه کاره رها شده من زیادند. ولی پنج تایشان:
اول. جان شیفته. تب دختران دم بخت زمان من بود. جلد اول را با زجر تمام کردم. برایم خواب آور بود. بیهوش می شدم. کابوس می دیدم. ولش کردم. گور پدر بخت.
دوم. کلیدر. کشت ما را حاشیه پردازی هایش. با چند دوست و دوستان آن چند دوست قرار گذاشتیم که هر ماه یک رمان بخوانیم و جمع شویم تا همدیگر را هم بیشتر ببینیم. آنقدر هی تمامش نکردیم و جلسه رو عقب انداختیم و همدیگر را ندیدم که آن چند دوستم دوستانشان را گم کردند و بعد من آن چند دوستم را!
سوم. برادران کارامازوف. مشغول خواندنش بودم که مترجم دیگری (رامین مستقیم) برای پاکنویس ترجمه خود از همین رمان دچار تنگی وقت در محدودیت قرارداش با ناشر شد. اکیپی از دوستان به کمکش رفتیم. هر بخش از کتاب را کسی پاکنویس می کرد. من هم تکه هایی از اینجا و آنجای کتاب.داستان برایم تکه پاره و به هم ریخته شد. به همان اکتفا کردم.
چهارم. دل ددلدادگی. دو بار نیمه کاره رهایش کردم. بار اول از بس که از زیر آوار ماندن مانی (2 ماهه) هراس داشتم و از بس که مندنی پور لامصب خوب در نگارش از سیل (هشتمین روز زمین) و زلزله دل و جگر آدم را بالا میاورد ترکش کرم. بار دوم به خاطر فشار پایان نامه نویسی و دفاع در ثانیه های آخر وقت اضافی. بعد شاید چون جایی کتاب را کنار گذاشتم که قسمت کشدارش بود دیگر باز برش نداشتم.
ولی کاش همین الان دستم به کتاب هایمان می رسید. هوسش را کردم.
و پنجم. همین برف . که در پست بایین اسمش را آوردم. نوشته اورهان پاموک. ترکیه. برنده جایزه نوبل. نمی دانم به فارسی ترجمه شده یا نه. من ترجمه انگلیسی اش را می خواندم. داستان شاعر و روزنامه نگار ترکی ست که بعد از تجربه تبعید به وطن برگشته و ظاهرا برای تهیه خبر ار انتخابات و در واقع برای سر در آوردن از چگونگی حکایت خودکش های پی در پی دختران مسلمان به شهر تاریخی کارز سفر می کند و اجبارا سه روز  در آنجا در برف  می ماند و چه ها که نمی شود دقیقه به دقیقه این سه روز. کپسولی از انعکاس تمام اختلافات مذهبی- سیاسی تاریخ ترکیه در قالب داستان با قلمی جذاب و نگاهی دقیق. این که پس چرا تمامش نکردم را هنوز خودم نمی دانم. شاید مربوط باشد به اوضاع و احوال هنوز نه چندان جا افتاده زندگانی جدید ما در ما های اول هجرت.
   
 ششم ندارد بازی. ولی لیست من طولانی تر از این حرف هاست.حتی هری پاتر.
دعوت می کنم:
حیاو. شادی بیضایی. ارغوان. صفورا. و منیرو روانی پور.
داوطلب هم می پذیریم.
---------------
-         از وفا هم ممنون که مجدد دعوتم کرد. در ترانه ها با ایشان هم بازی می شوم.
-         اینگونه نباشد که ما بازیگوشی کنیم شما در آمارگیری پست قبلی ما شرکت نکنید. این پست اگر مستحب باشد آن پست واجب است.  
 
پی نوشت. بدین وسیله شرمندگی خود را بابت غفلت از التفات جناب
علی حیدری بزرگوار به بنده اعلام می دارم. (ارجاع به کامنت ایشان)

آقا اصلا یکی طلب شما. یک پست. در همین راستا. مخلصیم.  

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٢/٦ - پروانه