persianweblog persianblog
من و روزبه و مانی

می خوارگی

 

 (بخش خودمونی اضافه شد.)

-----------------------------------------------------------------------------------

ندا  دادن:

 آی شما که نزدیک Trader Joe's میباشید چه نشسته اید که شراب آنجا معرکه هست.

گفتیم بابا ممنوعه هست.

شنیدیم: هاهاها! ( از همون هاهاهاهای ابلیسی)

 ما هم که عین آدم و حوا، ساده، ندید بدید، مقادیری هم عقده ای. اغفال شدیم.

 اینبار که با کاروانمون وارد Trader Joe's شدیم بعد از چپاول غذاهای نمونه قدم به سرزمین اسرار ُمیز اشربه نهادیم. شکل و شمایلشون جذبمون میکرد. ولی خوب که به نزدیکیشون کشیده میشدیم قیمتشون با شتاب دفعمون میکرد. یه شراب هم بود به نام شیراز. کلی از اینکه تو یکی از با کلاس ترین فروشگاههای اینجا نام شیراز هست باد کردیم. ولی نخریدیمش. دنبال یه اسم خفن اروپای بودیم. البته آخرش از خیر شکل و اسم گذشتیم و طبق معمول ارزونه رو برداشتيم و نشوندیمش بر صدر بقیه اجناس تو چرخ دستیمون و با هزار امید و آرزو برگشتیم خونه.

فردای اون روز روزبه در CESL آزمون تعيين سطح داشت. ,واسه همين برای منصرف کردنش از خوردن مشروب در اون شب آنقدر براش داستان های عبرت انگیز دلهره آور از سرنوشت کسانی که به دلیل خوردن آت آشغال به امتحان گند زدند تعریف کردم تا دل پیچه گرفت. ولی آنچه که روزبه رو  از فکر میخوارگی در اون شب بیرون کرد ترس از خرابکاری  ناشی از دلهره یا دل پیچه نبود. بلکه مواجه شدن با یک صحنه میخکوب کننده بعد از باز کردن پلوم  بطری شراب و  یک واقعیت بی مزه بود. به محز پرده برداری از سر بطری روزبه متوجه حضور سمج و لجج ( بر وزن لزج از ریشه ء لجج به معنای بسیار لج کننده) یک چوب پنبه ء دراااز در لوله بطری شد. و واقعیت بی مزه اینکه ما تو خونمون هیچ گونه در باز کن به درد بخور و حتی به درد نخوری نداشتیم. چند روز گذشت و هیچ در باز کنی به فریبندگی بطری های دلربای شراب میوه ممنوعه نبود تا بتونه از جیب چسبناک ما دلار استخراج کنه. روزبه غروب به غروب بطری رو برمیداشت، نگاهی نومیدانه به چوب پنبه مزاحم میکرد، آهی میکشید و دوباره میگذاشت سر جاش تو کابینت آشپزخونه. یک غروب روزبه وسطهای آه کشیدن به این نتیجه رسید که تاریخ ثابت کرده ما در بطری باز کن بخر نیستیم. تو ايران هم نداشتيم. با چاقو و گوشت کوب اوموراتمون رو ميگذرونديم. آهش را فرو خورد و با عزم جزم (از چونه جلو اومدهاش معلوم بود) بطری رو محکم تو مشتش گرفت و زد بیرون!

صدای کوبش اومد. روزبه بود که به در خونهء بغلی میکوبید. خانم همسایه،جنت، با حوله ای که مثل عمامه به سرش بسته بود در رو باز کرد و لبخند و گفت:

Hello

روزبه:

   Hello. em... excuse me you have open dorr wine? this

خانم جنت همينطور مبهوت به روزبه نگاه میکرد. روزبه بطری رو آورد بالا و جلو چشم جنت به احتزاز در آورد و  قبل از اینکه  این خیال خام به ذهن جنت خطور کنه  که داره به شراب نوشی دعوت میشه انگشت تهدید و  اشاره روزبه چوب پنبه رو نشان داد. جنت:

Oh, I see. well, I am sorry I don't have any right now. But why don't you ask Ann for one? ha

 

 و به آپارتمان روبرویی اشاره کرد.

ولی روزبه از خانم خونهء‌روبرویی خجالت میکشید ( همه با هم  لت لت لت میکشید) . خوب، روزبه پا پس کشید و به سراط مستقیم هدایت شد و برگشت بطری رو گذاشت رو میز و نشست بقیه آهش رو بکشه که باز صدای کوبش آمد. اینبار در خونهء خودمون بود. شیطان رجیم ( بیشتر شبیه فرشته مهربون بود) در قالب Ann, خانم همسایه روبرویی پشت در ظاهر شد:

Hi. Did you need this?   

و دینگ یک در بازکن سحر آمیز جلوی چشای مذوق ( = ذوق زده شده) روزبه ظاهر شد. روزبه درباز کن رو تو هوا قاپید. بعد از اینکه گفت   thank you و قبل از اینکه بپرسه: Now, how? فرشته  رجیم ناپدید شد. هنگام ناپدید شدن یه صدایی هم داد که خوب یادم نیست بنگ بود یا دنگ بود یا ...قلوپ یا شالاپ...نه نه..شاتالاپ...  نه بابا این هم که خیلی ضایع هست. از همون صداها که فرشته ها موقع ناپدید شدن میدن دیگه. چی بود؟

روزبه پرسید حالا باید چیکارش کنیم؟ بطری را گذاشت روی میز آشپزخونه  و نوک تیز میلهء مارپیچی را تو شکم چوب پنبهء فرو کرد. حالا فشار نده کی فشار بده. من هم وارد ماجرا شدم. میله رو پیچاندم و روزبه خوشنود به نفوذ میله نگاه کرد. ولی نمیدونستیم تا کجا باید پیش بریم. ترسیدیم نکنه زیادی داریم قضیه رو میپیچونیم. نکنه دل و جیگر یارو بریزه تو شرابه!  روزبه انگشتاشو انداخت زیر دو لبهء بالای میله و به طرف بالا کشید. اتفاقی نیافتاد. بیشتر ..بیششششتر.. محککککمتر. بلوپ! چوب پنبه در اومد؟ نخیر.سرش کنده شد! ای وای . چیکار کنیم؟ دوباره پیچوندیم پایین و پایینتر. اینبار با احتیاط لبه رو گرفت و بالا کشید. نشد. محکمتر. نشد. محککککم تر. نخیر. نشد. بطری رو گذاشتش زیر بغلش و و با بازوش سفت چسبیدش و با دست دیگه در باز کن رو محکم کشید. هیچی. باز بطری رو گذاشت رو کابینت و به من امر کرد محکم نگهش دارم. دو دستمو سفت قلاب کردم دور بطری.روزبه شروع کرد به کشیدن. تمام صورتش سرخ شده بود. حالا بنده تو این حاگیر واگیر خندم گرفته.  دستام شل شد و هر هر هر...

 

مانی که پیرهنش رو در آورده بود و داشت با شورت تو خونه میپلکید و دنبال سرگرمی می گشت  حضور یه چیز هیجان اور رو تو خونه بو کشید و پرید وسط همینجوری بیخودی شروع کرد به خنده. ولی هیچ جیز نمی تونست در اون لحظه خطیر ( راستی یاد آقلی خطیر و خانم محمدی و مازیار و آنا هم به خیرا) از جدیت در بیاره. هی در زیر فشاری که بهش وارد می شد  به من تذکر میداد که محکم نگهش داااااار و میکشید. میترسیدم یهو بترکه! مانی هم  پایه. سرخوش از هرهرکرکر من میپرید بالا پایین و آواز میخوند. روزبه بطری را گذاشت کف آشپز خونه و با پاهاش نگهش داشت و  من هم  زانو زدم و  دو دستی بطری رو چسبیدم و چشمام رو بستم ( که از قیافه روزبه نه خندم بگیره و نه احتمالا بترسم) . شمرديم: يک، دو،سه، حالا! من بگیر اون بکش ،من بگیر اون بکش . در همین کشاکش یهو  روزبه شوت شد عقب و شاتالاپ پهن شد رو زمین!   آقا  بیخود منتظر صدای انفجار و فوران کف نباشید. ما پی به گند کشیده شدن آشپز خونه رو با اشتیاق به تنمون مالیده بودیم. جریان این بود که لبه های درباز کن شکسته بود و مونده بود تو دست کبود روزبه و میله تو چوب پنبه گیر کرده بود. من در رفتم تو حال و ولو شدم رو زمین ، از خنده روده بر شر شر اشکم میریخت پایین. مانی دیگه  از حرکات ناموجه مامان و باباش رم کرد. همینجوری نیمه عریان یورتمه زد رو ایوون بیرون در خونه شروع کرد به پایکوبی و دست افشانی و یه چیزایی میخوند. اگر فقط یه پر رو سرش بود میشد یه بچه سرخپوست که برای باز شدن در بطری شراب باباش داره رقص آتش  بجا میاره!

از اونطرف روزبه تو آشپزخونه خون جلو چشاش رو گرفته بود و به هر چی گیرش میومد از قبیل چاقو نوک تیز و چنگال و سیخ کباب ( پس چی که اینجا هم سیخ کباب هست) متوصل میشد و میافتاد به جون چوب پنبه بدگیر و مقادیری به خواهر و مادر ایشان ابراز ارادت میکرد.

تو همین حیث و بیث خانم جنت با عمامه اش از در خونه ش  اومد بیرون و با یک صحنهء جنایی مواجه شد: یه بچهء قاط زدهء لخت، زنی که وسط حال دراز به دراز افتاده و اشک صورتش رو پوشونده و مردی سیخ به دست و برافروخته! احتمالا تمام تصاویر خشن و تروریستی مرد ایرانی پخش شده در رسانه های آمریکایی  جلو چشاش زنده شد و و داد زد:

Hey! What is wrong? Are you Ok?

من به تته پته افتادم. خودمو جمع و جور کردم و گفتم:

Oh, yes. I am fine. I just...just.. we زشدcan't open the wine bottle!

ناباورانه گفت:

Just that? you could not get the oppener? Oh, Ok, Let's see.... 

وقتی دید که جوب پنبه زخم و زیلی شده و بقایای درباز کن شکسته توش گیر کرده پرید جرج ،شوهرش، رو صدا زد و با هر مصیبتی بود میله رو از چوب پنبه بیرون آوردیم. ولی مقدار زیادی خاک چوب پنبه ریخته شد تو شراب. بعد همگی شروع کردیم به چاره اندیشی و هی به روزبه پیشنهاد میدادیم و روزبه هم که دیگه برای حفظ آبرو  بچه مثبت شده بود توصیه ها رو با لبخند زورکی  اجرا میکرد. يک بار هم خواست تلاش کنه ضرب المثل همسايه ها ياری کنيد ....  رو براشون به انگليسی بگه که وسطاش گير کرد و ولش کرد.  جنت و جورج هم برای هر تلاش میخی و سیخی روزبه اول تشویقش میکردند و تا روزبه دستش از بطری کنده میشد اول هورااا میکشیدند و بعد میگفتند :

No?

روزبه برای اختمام قائله دیگه بی خیالشدنش رو اعلام کرد. حالا جنت گیر داد . جنت از اون فرشته های مهربون نبود که دینگ  یه درباز کن كاهر کنن و دنگ غیب شن. بیشتر تو مایه های سگ قهرمان بود که تا کار رو به سرانجام نرسونه ول نمی کنه. گفت:

Hey we need another oppener! ya

و پرید بیرون سراغ همسایه ها! از این در به اون در ، از این طبقه به اون طبقه. انواع در بازکن ها رو میاورد و هی امتحان میکردند و میدیدیند تو چوب پنبهء زخم و زیلی  چفت نمیشه و کار رو برای درباز کن همسایهء بعدی سخت تر میکنه. ما هم حالا هی به جنت میگیم آقا بی خیال. اون میپرید بیرون و میرفت سراغ همسایه های دورتر . تا اینکه یک بار که رفت دیگه ازش خبری نشد جورج هم رفته بود.دیگه فکر کردیم که طرف یا فرار کرده یا خودشو کشته یا تو خونش قایم شده. من رفتم سراغ جمع و جور کردن میخ و سیخ ها و روزبه هم قهر با بطری دمغ وارفته بود رو مبل. که یکدفه سگ قهرمان همراه یک آقای ناخنگیر به دست که غلط نکنم شعبده باز بود پرید تو! آقای شعبده باز از توی ناخن گیر پر دنگ و فنگ جادویش یکی از همون میله ها در آورد و پیچوند تو چوب پنبه و ...لاپ ... کشیدش بیرون.  چشمای ما چند دقیقه به بطری سرگشاده میخکوب شد و بعد پریدیم هوا و هورااا براش کف زدیم. آقای شعبده باز خونسرد سری جنبوند و رفت. جنت هم خوشحال از کار خیرش رفت. روزبه بدون نیت پاک بهم گفت تعارفشون کن بمونن ، نکردم. آخه اینجا تعارف بدجور اومد داره. تازه نمیشه جلو چشم خانم آمریکایی که شراب پر از خاک چوب پنبه رو از تو جوراب صاف کنی بگی Here you are, cheer که !

--------

بخش خودمونی:

-از حمايت کليه خان داداشا، فک و فاميل، و رفقای باغيرت (در مورد هووی ذليل مرده) تشکر ميکنم. ميدونستم ميتونم روتون حساب کنم. بهشون رحم کنيد. نکشيد شوووون.

- ای زنان جهان بابا با هم متحد شويد.

- جوک های شهاب و بال بال زدن مسعود رو ديديد؟

-پژمان  از برو بچ باغدار خودمونه ديگه. وبلاگاش همين بغل لينک شده.

- بهنام داره میپره ها. اگر طلبی ازش داريد ميتونيد تو وب لاگش گيرش بندازيد. همين بغله. خودشو زده به گربه سگی.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٩/٢٢ - پروانه