persianweblog persianblog
من و روزبه و مانی

بازی دل خوشی ها

در وبلاگ که از دل خوشی  هایم هست برای با ایرانیان بودن، حالا نوبت  بازی دل خوشی ها شده. علی حیدری نازنین که خواندن پست ها و کامنت هایش از دل خوشی هایم در این وبلاگ است توپ را شوت کرده به من.

بازی می کنم.

-    مامان از این نون گردها بخریم؟

-    نه. لواش می خریم.

-    از این درازا که روش پیاز داره بخریم؟

-    نه بابا. اینا چیه دیگه. ما لواش می خوریم.

-    پس از اونا بخریم که شکل دونات هست یه چیزای سفید روشه.

-    نه. معلوم نیست اونا چی ان. فقط لواش.

-    من لواش نمی خوام. یه چیز دیگه می خوام. مامان..مامان.. از اینا. مامان...

-    باشه ولی باید همه اش رو بخوری ها.

-    اگه نخورم دعوا می کنی؟

-    نه. ولی اگر نخوری دیگه نباید هر چیز عجیب غریبی که می بینی بگی می خوام.

- خب مامان. من می خوام چیزای new رو try  کنم ببینیم چه جورین. اگه این خوب نباشه از اینا دیگه نمی خوام. ولی چیزای new   دیگه رو که نمی شه دیگه try   نکنیم. هان؟

 

دلم خوشه به اینکه بچه ام در جامعه ای باز تربیت می شه. جایی که توش  کنجکاوی، ریسک پذیری، تنوع، و تفاوت  تشویق می شه، نه ممنوع.

--------

 

باد زیر لبه کلاهم تلنگر می زنه. لبه را باز پاببن می کشم. بند پشت کلاه را دور موهایم می پیچم و محکم گره می زنم. باد لبه کلاه را می پرانه بالا. لبه را می گیرم و کلاه رو بر می دارم. دم اسبی موها از لای حلقهء بند می لغزه بیرون پخش می شه پشت شانه هایم. انگشت های باد نرم فرو می روند لای موهایم. پوست سرم خنک می شه. چند حلقه مو جلوی چشم هایم تاب می خورند. گیرشان می اندازم پشت گوش هایم. سرِ  آنجا ماندن ندارند. به ابرهای بر فراز ردیف سرو ها و ساختمان های آجری  دانشگاه  نگاه می کنم. یک قطره باران میافته روی چشمم.  قدم تند می کنم. باد محکم فوت می کنه. لبهء چاک دامنم تا می خوره کنار. پای جلویی تا بالای زانو از درز چاک سورمه ای  بیرون میافته. دستم را می گذارم روی لبهء یاغی چاک و برش می گردانم روی زانو. قدم بعد. لبهء چاک از طرف دیگر بر می گرده.  ساق و زانوی پای چپ نمایان می شه. لبه چاک دامن را رها می کنم. محکم قدم بر می دارم. سفیدی ستون پا ها یکی یکی پردهء سورمه ای رو پس می زنند. چپ. راست. چپ. راست. شانه هایم را عقب می دهم. سینه ام را صاف می کنم. سرم را بلند می کنم و تکان می دهم.  موهایم پیروزمندانه  پشت سرم  در اهتزاز موج می خورند.

 

دلم خوشه به تجربه های دیر هنگام رهایی...

 

------------

 

از میان صدای خرخر و سوت های کشدار رادیو صدای فق فق اش به گوشم می خوره. پشت سرش می ایستم. مرد مشهدی می خواسته دنیا را طاهر کنه. سرش را می گذاره روی مشت های چفت شده اش روی میز کنار رادیوی سیاه معلولمان. باند چپش را کنده بودیم. فقط خرخر می کرد. دستم را گذاشتم روی شانه اش. گفت:

-          این زن ها بی پناه ترین مردم اند.

 صدای "بی پناه" اش لرزید.

 

دلم خوش خوش خوشه که تمام زندگی ام را با کسی سهیم ام که اشکش را برای مظلویت پوینده و زن واماندهء وادادهء مشهدی عادلانه تقسیم میکند.

 

-------------------

 

بستهء سوغاتی های ایران را باز می کنم. مانی از میان رومیزی ترمه و جلیقه زری دوزی و سی دی جاده  کندلوس، موتور قرمز اسیاب بازی اش را می قاپد. چند روز پیش بود که کنار دروازه مجتمع منتظر سرویس مدرسه  بود.  روی چمن قاصدکی پیدا کرد. جست زد گرفتش. بردش نزدیک لب ها.  پچ پچ پچ. فوت.

 

دلم خوشه به اینکه مامان جون ِ بچه ام پیام قاصدک هایش را می شنود.

 

-----------------

 

سوال امتحانی طرح می کنم. یک نقشهء خالی از اسم. یک لیست از نام  کشور ها و آب ها و کوه های خاور میانه.

 اول لیست می نویسم:

Persian Gulf

یک بار که برای نوشتن نام خلیج فارس  در جنوب  ایران نمره ای بگیرند با برای ننوشتنش نمره ای از دست بدهند یادشان می ماند که  نام خلیج فارس خلیج فارس است نه چیز دیگر.

 

دلم خوش است که هوییتی دارم و صدایی. گرچه ناسیانولیست نیستم.

 

----------------

 

دل خوشی هایم بیشتر هستند. مثل همین کتاب ها  ودرس و مشق های منتظر که به خاطر همان ها باید دیگر بروم. 

 

 

توپ را شوت می کنم به : صفورا. بهنام. شادی. وفا. زاغچه.  

   

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٦/٢٧ - پروانه