﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>من و روزبه و مانی</title>
    <description>roozvaneh's description</description>
    <link>http://roozvaneh.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>پروانه </managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 14 Mar 2011 19:22:39 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>از طرف دانشجویان فارسی دانشگاه آریزونا به شاگردهای مدرسه کالو</title>
      <description>&lt;p&gt;پارسال به بهانه پروژه درسی مدرسه کالو، کوچک ترین مدرسه دنیا، را به شاگردهای کلاس فارسی ام در دانشگاه آریزونا&amp;nbsp; معرفی کردم و به آنها پیشنهاد کردم که اگر دوست دارند با شاگردان این مدرسه نامه نگاری کنند. اغلب شاگرد ها استقبال کردند. نامه نوشتند و عکس گرفتند و بعضی هدیه های کوچکی برای ابراز علاقه تهیه کردند. برای این که مزه اش بیشتر باشد و بچه ها این ارتباط را بیشتر لمس کنند تصمیم گرفتیم از خیر آسانی و سرعت دنیای اینترنتی بگذریم و همه اینها را پست کنیم به مدرسه کالو: "برسد به دست بچه های مدرسه کالو". معلم با صفای مدرسه&amp;nbsp; کالو هم همت کرد و این ارتباط را دو طرفه کرد. شاگردانم به ترم دوم زبان فارسی رفته بودند که پاسخ نامه هایشان را دریافت کردند. چقدر برای نقاشی های بچه ها ذوق زده شدند. همه به کری حسودی می کردند که نقاشی خصوصی دریافت کرده! رسما نامه های بچه های کالو مطلب درسی چند جلسه از کلاس فارسی ما را تشکیل داد. پر بار از نکات فرهنگی-زبانی مثل تفاوت "قربان تو" و "قربان شما" وقتی که دو طرف گفتگو هم سن نباشند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوست و همکار خوبم آقای شعرانی، معلم مدرسه کالو، مطلبی در مورد نامه نگاری های کالویی اش نوشته که شامل نامه های شاگردهای من و ایشان با یکدیگر است.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ا&lt;a href="http://www.dayyertashbad.blogfa.com/post-233.aspx"&gt;ینجا&lt;/a&gt; بخوانید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;http://www.dayyertashbad.blogfa.com/post-233.aspx&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر به نمایشگاه عکس نوروزی مدرسه کالو می روید از طرف من و کری و الکس و جان و ثنا و هاتف و سم و بقیه ما&amp;nbsp; بچه های گل کالو را ببوسید.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozvaneh.persianblog.ir/post/139</link>
      <author>پروانه </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=10456&amp;postID=6474168</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10456.post-6474168</guid>
      <pubDate>Mon, 14 Mar 2011 19:22:39 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سهیلا و فرهاد : داستانی به قلم شاگرد آمریکایی-ایرانی</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;این داستان را یکی از شاگردان کلاس فارسی من نوشته. دختری نوزده ساله که اصالت ایرانی دارد ولی در امریکا بزرگ شده.&amp;nbsp; این داستان بخشی از کار کلاسی اش هست. باید بگویم که اغلب بچه های ایرانی الاصل که اینجا بزرگ می شوند یا اصلا فارسی حرف نمی زنند یا فقط دایره محدودی ازاین زبان را می دانند که در اصطلاح آموزش زبانی به آن فارسی آشپزخانه ای می گویند. معمولا خواندن و نوشتن را اصلا یاد نمی گیرند تا اینکه وارد دانشگاه بشوند و (اگر بخواهند) چند واحد درس فارسی بگیرند. این شاگرد بین شاگردهای خیلی خوب کلاس مبتدی محسوب می شود. در خانواده با او کار شده است و حتی در کودکی مدتی کلاس فارسی رفته. خودش معتقد است که چیز زیادی از کلاس یادش نمانده جز اینکه معلمش "mean" بوده. بماند که برای بچه هایی که به رفتارهای معلم های امریکایی عادت دارند برخوردهای معلم های سنتی ایرانی تند و غریب به نظر می رسد. با این وجود همین تجربه ها این دختر را از ابتدای ورودش به دوره های زبان آموزی در دانشگاه بین بهترین فارسی آموزان قرار می دهد. اما هنوز مشخصات زبانی خاص این گروه بچه ها را که به آنها "heritage Persian students " می گویند در متن داستانش می توان یافت. &amp;nbsp; داستان:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="margin: 0px; font: 16px Arial;" dir="rtl"&gt;یک مرد بود از  تهران آمد آمریکا. اسم&amp;nbsp;او&amp;nbsp;فرهاد بود. فرهاد یک مرد خیلی مهربون بود. وختی  بیست سالش بود فرهاد آمد&amp;nbsp;آمریکا. فرهاد دمبل یک زن خوشگل بود. یک روز،  فرهاد با یک خانوم حرف زاد تو&amp;nbsp;خیابان. این خانوم اسمش سهیلا بود. سهیلا  خیلی خانوم خوشگل&amp;nbsp;بود. سهیلا از اصفهان آمد&amp;nbsp;آمریکا والی&amp;nbsp;فکره فرهاد نمی  کرد. فرهاد سهیلا را خیلی دوست دشت. سهیلا والی با یک مرد دیگه ازدهواج  می&amp;nbsp;کرد. اسمه او&amp;nbsp;مهران بود. فرهاد مدونهست اگر هیچی نکنه، سهیلا به  مرد&amp;nbsp;اشتباه ازدهواج میکرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="margin: 0px; font: 16px Arial; min-height: 18px;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="margin: 0px; font: 16px Arial;" dir="rtl"&gt;یک روز، فرهاد رفت  خونه مهران و دید&amp;nbsp;که او با یک خانوم دیگه دشت لاس میزند. فرهاد سوال کرد  از&amp;nbsp;مهران که این دختر کی است؟ مهران گفت به فرهاد که این خانوم زنش است و  دوتا&amp;nbsp;دختر داره در ایران. مهران گفت به فرهاد که نگه اینا به سهیلا. وختی  رفت خونه، فرهاد زنگ زد&amp;nbsp;به سهیلا و گفت بش چی شد در خانه مهران. وختی&amp;nbsp;گوش  کرد، سهیلا خیلی نراهت شد. سهیلا تصمیم کرد که همه مردا&amp;nbsp;دروغگو هستند.  فرهاد گفت به سهیلا که هر مرد بد نیست، ولی سهیلا گریه کرد برای یک&amp;nbsp;هفته.  بد از یک هفته، برآنکه فرهاد همش زنگ  میزد&amp;nbsp;به سهیلا، آنها رفتن ونیس بیچ باهم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="margin: 0px; font: 16px Arial;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="margin: 0px; font: 16px Arial;" dir="rtl"&gt;سهیلا هنوز سگ مهران  دشت و&amp;nbsp;آورده در بیچ. فرهاد و سهیلا رفتن کافه&amp;nbsp;برای یک&amp;nbsp;قهوه. مهران آمد و  وختی سهیلا مهران را دید به&amp;nbsp;حمام تو&amp;nbsp;رستوران فرار کرد. فرهاد دمبالش رفت و  سوال کرد از سهیلا چیکار&amp;nbsp;مخد بکند. فرهاد گفت به سهیلا که مهران را میزند  اگر سهیلا مگفت میتوند. سهیلا&amp;nbsp;خندید و&amp;nbsp;متوجه که&amp;nbsp;فرهاد مرد خیلی خوشدیپ و  شیرین بود. سهیلا یک بوس داد به فرهاد و&amp;nbsp;تصمیم کرد که فرهاد مس مهران نبود.  مهران دید که سهیلا و فرهاد بوس کردن و بسیار&amp;nbsp;دیوانه شد و به&amp;nbsp;فرهاد فوش  کرد و سگش گرفت.  فرهاد و سهیلا ازدهواج کردن بد از فقط چهار ماه.&amp;nbsp;آنها زندگی خوش داشتن.&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://roozvaneh.persianblog.ir/post/138</link>
      <author>پروانه </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=10456&amp;postID=5759791</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10456.post-5759791</guid>
      <pubDate>Mon, 01 Nov 2010 16:38:15 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تی شرت خیس</title>
      <description>&lt;p&gt;تمرین تمام می شود. صورت مانی از حرارت سرخ شده. کمک مربی به سمت محل آب بازی اشاره می کند و با هیجان می گوید: هی بچه ها،&amp;zwnj; کی می خواد بره زیر آب خنک بشه؟ مانی با عجله&amp;nbsp;پاهایش را از&amp;nbsp;کفش های فوتبال و جوراب بلند&amp;nbsp;و ساق بند مزاحم خلاص می کند و دست من را می کشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پشتم را به سمت سطلی که بالای سرمان دارد کم کم پر می شود تا یکدفعه یله شود روی سرمان می کنم تا آب جلوی تی شرتم را خیس نکند.&amp;nbsp;موهایم با فشار آب روی صورتم&amp;nbsp;پخش می شود. پشت تی شرت به بدنم می چسبد.&amp;nbsp;جیغ می زنم.&amp;nbsp;مانی&amp;nbsp;جست و خیز می کند. می دوم&amp;nbsp;پشت نرده&amp;nbsp;ها و برایش دست&amp;nbsp;تکان می دهم. جایش را آنجا&amp;nbsp;که آب&amp;nbsp;سطل باید باز دمر شود&amp;nbsp;تنظیم می&amp;nbsp;کند و&amp;nbsp;بلند می شمارد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مادری مشغول پوشاندن لباس دخترش است. دختر&amp;nbsp;صندل هایش را&amp;nbsp;در کنار&amp;nbsp;پای من می&amp;nbsp;جوید.&amp;nbsp;کمکش می کنم.&amp;nbsp;مادر به دختر گوشزد می کند&amp;nbsp;که تشکر کند. دختر می گوید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- مرسی. من&amp;nbsp;یک عالمه آب بازی&amp;nbsp;کردم. اون&amp;nbsp;تونل آب رو دوست دارم. توش&amp;nbsp;خوابیدم!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;بهش آفرین می گویم و این&amp;nbsp;که من هم آب بازی را&amp;nbsp;دوست دارم. مادر&amp;nbsp;حالا مشغول&amp;nbsp;پوشاندن لباس&amp;nbsp;پسرش است. جا را برایشان باز می کنم و به سراغ خانواده های هم تیمی های مانی می روم که زیر سایه درختی مشغول گپ زدن هستند. کمک مربی و همسرش&amp;nbsp;از&amp;nbsp;روی&amp;nbsp;فواره های آب&amp;nbsp;مثل آتش چهارشنبه سوری&amp;nbsp;جست می زنند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حوله مانی روی شانه اش است. پا برهنه&amp;nbsp;به سمت&amp;nbsp;ماشین می رود.&amp;nbsp;کیفم را بر می دارم و راه می افتم.&amp;nbsp; بین راه دستی&amp;nbsp;روی شانه ام می نشیند و&amp;nbsp;صدایی می&amp;nbsp;گوید ببخشید.&amp;nbsp;بر می گردم.&amp;nbsp;مادر دختری که تونل آب را دوست دارد. با عجله می گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- اومدم که فقط بگم&amp;nbsp;تی شرتت را دوست دارم. و به&amp;nbsp;تصویر روی تی شرتم اشاره می کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;- اوه! آهان. مرسی. می شناسیدش؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- بله. بله در اخبار دیدم. با شوهرم حرفش را زدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لبخند می زنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چشمانش به جستجوی بچه هایش می گردد. با عجله دور می شود. تکرار می کند:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- دوستش دارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به دور شدنش نگاه می کنم. دخترش دست تکان می دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گلویم فشرده می شود. بطری آب را روی صورتم خالی می کنم.&amp;nbsp;چهره خیس ندا به سوی&amp;nbsp;مادر و دختر لبخند می زند. &amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozvaneh.persianblog.ir/post/137</link>
      <author>پروانه </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=10456&amp;postID=5438813</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10456.post-5438813</guid>
      <pubDate>Fri, 13 Aug 2010 19:17:03 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عروسک های شیدا</title>
      <description>&lt;p&gt;چند سال پیش، شیدای نازنین ما ،دختر دردانهء بابک و افسانه،&amp;nbsp; در اثر یک نارسایی نهفته قلبی بر کف حیاط مدرسه اش برای همیشه خوابید. بمیرم، چشمشان خشک شد به راه برگشت دخترکشان از مدرسه، بابک و افسانه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کی می داند که چه ها گذشت و همچنان می گذرد در دل شکسته شان؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://usera.ImageCave.com/maniyar/sheyda and friends.jpg" alt="" width="455" height="341" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما نیروی عشق چه می کند وقتی که با شعور و انسانیت همراه باشد. کوتاه می گویم. افسانه و بابک با شیدا در کانادا زندگی می کردند. شیدا را با خون دل به خاک سرزمین شکوفایی نوگل شان می سپارند و بعد از مدتی تامل درباره آینده به ایران برمی کردند. در کانادا و ایران شجاعانه وقتی که دلشان مملو از نفرت از مرگ بود، عشق به زندگی را برای عزاداران شیدا به یادگار می گذارند. نهال های همیشه سبز شیدا در حیاط مدرسه شیدا و جاهای دیگر با دستان شان کاشته می شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به ایران بر می گردند به قصد اجرای طرح های خیریه برای کودکان، به یاد و عشق شیدا. یکی از کارهایی که می کنند این است که افسانه بانی حرکتی شده است به نام "عروسک های شیدا". عروسک های کوچک می بافد، به ملاقات کودکان بیمار می رود و به آنها عروسک ها را هدیه می کند. ابتدا در تهران و بعد در بعضی از شهرستان های دیگر همراهانی پیدا می کند که مشغول بافتن عروسک برای کودکان بیمار می شوند. عروسک های دست باف و صمیمی که به کودک محبت می دهد و به مادر و پدر تسلی.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این ها را گفتم به دو منظور. اول ستایش افسانه و بابک برای وسعت قلبشان و عمق عشق شان و اوج شعورشان. دوم دعوت از دوستان برای پیوستن به حرکت عروسک های شیدا و همچنین پخش این خبر. در هر جا که برایتان میسر است، وبلاگ، فیس بوک، محل زندگی و کار...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;معتقدم جامعه با این حرکت ها رشد می کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;متن زیر نوشتهء مادر شیدا است برای معرفی&amp;nbsp; عروسک های شیدا:&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoHeader" style="margin-bottom: 6pt; text-align: justify; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;"&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoHeader" style="margin-bottom: 6pt; text-align: justify; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%; font-family: &amp;quot;B Koodak&amp;quot;;" lang="FA"&gt;عروسکهای شیدا &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoHeader" style="margin-bottom: 6pt; text-align: justify; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%; font-family: &amp;quot;B Koodak&amp;quot;;" lang="FA"&gt;ما عروسکهای شیدا هستیم که دستهای شما را نیاز داریم تا دستهای ما را بگیرند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoHeader" style="margin-bottom: 6pt; text-align: justify; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%; font-family: &amp;quot;B Koodak&amp;quot;;" lang="FA"&gt;عروسکهای شیدا هدایایی هستند از طرف انسانهایی که قلبهایشان برای کودکان می تپد و کیست که از خنده کودکی به وجد نیاید و از گریه او محزون نشود. شما هم می توانید در شادمانی کودکان بستری در بیمارستانها ما را همراه باشید، با دستان خود که می توانند ما را در بافتن این عروسکها یاری دهند. شاید که با یاری شما عزیزان عروسکهای شیدا همانند زنجیره ا ی دست در دست در بیمارستانها بچرخند و کودکان بیشتری را خوشحال و خندان کنند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoHeader" style="margin-bottom: 6pt; text-align: justify; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%; font-family: &amp;quot;B Koodak&amp;quot;;" lang="FA"&gt;با امید به اینکه، کودکان بیمار، لحظه ای درد خود را فراموش کنند، اگر مایلید که شما هم با بافتن یک عروسک، کودکی را خوشحال کنید، لطفا با ایمیل &lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;"&gt;&lt;a href="mailto:arousak.sheyda@gmail.com"&gt;arousak.sheyda@gmail.com&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%; font-family: &amp;quot;B Koodak&amp;quot;;"&gt; &lt;span lang="FA"&gt;تماس حاصل فرمایید یا با شماره تلفن 02144447219 تماس بگیرید."&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoHeader" style="margin-bottom: 6pt; text-align: justify; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; line-height: 150%; font-family: &amp;quot;B Koodak&amp;quot;;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;نمونه ء کارها:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://usera.ImageCave.com/maniyar/aroosak sheyda.jpg" alt="" width="537" height="482" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دست مهربان تان را می بوسم بافندگان ذوق زندگی در دل نیازمندان به آن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozvaneh.persianblog.ir/post/136</link>
      <author>پروانه </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=10456&amp;postID=5395506</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10456.post-5395506</guid>
      <pubDate>Tue, 03 Aug 2010 16:17:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پیام های توالتی</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;انگار در همه جای دنیا بر اهمیت موقعیت سوق ال "جیشی" توالت عمومی در جلب توجه و تامل انسان ،این جانور شدیدا سخن گویِ سخن شنو، واقف هستند که از آن به عنوان رسانه ای موثر برای ارسال پیام هایی از نوع درگوشی ولی بحرانی استفاده می کنند. حال این که در هر جامعه ای چه نوع پیامی و با چه فرم و لحنی در این فضا الویتِ حضور پیدا می کند خود موضوعی است قابل تحقیق ولی نه تفحص!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;روی برچسب هایی که بر در بعضی از توالت های (زنانه) دانشگاه آریزونا خورده است نوشته شده: "آیا از بارداری خود ناراحت هستی؟ پناهی نداری؟ به ما زنگ بزن. ما کمکت می کنیم. شماره تلفن..."&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;قصد دارم زنگی به ایشان بزنم.&amp;nbsp; بگویم که من باردار نیستم. بی پناه هم نیستم. ولی ممنون!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozvaneh.persianblog.ir/post/135</link>
      <author>پروانه </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=10456&amp;postID=5353303</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10456.post-5353303</guid>
      <pubDate>Sat, 24 Jul 2010 18:06:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بادام تلخ</title>
      <description>&lt;p&gt;پارسال اواسط همین ماه محترمی که ما یه جورایی بهش عادت داریم یکی از اقوام دور از ایران بهم زنگ زد. من خوشحال که بابا این فامیل های ما هم بعضی هاشون مرام دارند ها من قدرشون رو نمی دونم. کلی تحویل گرفتم سلام و احوال پرسی و اینا که خانم یهو گفت فلانی غرض از مزاحمت می خواستم ببینم تو یه خاطره از روز معلم ننوشتی بفرستی برای من؟ من که هنوز در عالم شرمندگی بابت قدرناشناسی مرام نهفته اقوام بودم گردن کج کردم که نمیدونم، اصلا خاطرات معلمی ما چه قابلی داره. گفت من وبلاگ تو رو می خونم از قلمت خوشم میاد. گفتم وای اصلا تف کن من توش شنا کنم ولی نه همچین خاطره ای ندارم. گفت می تونی یکی جور کنی؟ جور کنم؟ نویسنده ای شدم واسه خودم ها. سفارش می گیرم! مزهء شکلاتی که یک روز معلم دو شاگرد دوقلوی خردسالم بهم داده بودند و خواسته بودند جلوی چشمهای براق خودشون بخورمش تا شاهد لذتم باشند اومد زیر زبونم. گفتم باشه حتما یه وقتی که مناسبتش پیش بیاد باید این کار رو بکنم. گفت آخه من عجله دارم، تو که دستت روونه یکی- دو روزه یه چیزی سر هم کن دیگه. من دیگه در حال تجدید نظر ارزش مرام فامیل گفتم حالا چرا اینقدر عجله؟ فرمودند آخه من در مسابقه مقاله نویسی آموزش و پرورش مقام آوردم حالا می خوام توی مسابقه خاطره نویسی اش هم شرکت کنم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیابید حال ما را!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم راستی از مملکت چه خبر؟ شنیدم یه شب در میون میرید تو خیابون با هم مناظ ر ا ت رنگی می کنید. حالا چه رنگیش هستی تو؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نیش خند زد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- ما تک رنگ نیستیم. سه رنگیم. پرچم مال ماست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;- ملتفتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ته زبانم تلخ شد. شاید یکی از بادام های شکلات تلخ بوده.&amp;nbsp; گوشی را که قطع کردم دلخور گفتم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- تقلب می کنه!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozvaneh.persianblog.ir/post/129</link>
      <author>پروانه </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=10456&amp;postID=5187359</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10456.post-5187359</guid>
      <pubDate>Tue, 15 Jun 2010 16:39:59 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>صد سال به از این سال ها</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نمی دانم چقدر از آن در خاطرش بود و چقدرش زاییده ی تخیلش که حتما صحنه ای یا حرفی تاثیرگذار عمری برمی انگیختش. پدرم بارها از قحطی سالی از سال های کودکی تعریف می کرد. که کلون در چوبی خانه ی پدربزرگ در یزد به التماس افتاده بوده. چرخ آسیاب در نهر حیاط خاموش و بی عار. پدربزرگ قسم و آیه که نه، نه نان خشک دارم و نه آردی. نه، نه حتی کف دستی برای مشام کودکی در حال احتضار که بلکه عطرش شوق خشکیده ی حیات را در جانش بیانگیزاند. ندارم. &amp;nbsp; کودک بی نا در بازوان مادر بی نوا جان می بازد. همسایه ها به نفرین بر سینه می کوبند که حکمن بچه های آسیابان قوتی دارند که از شاخه های درخت آویزانند. برادر کوچک صباح ناغافل از شاخه ی درخت چنارسقوط می کند...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مادرم تاریخ را یکی دو دهه ای جلو می کشید. مادر بزرگ دلش نمی امده گاو زبان بسته را بی آذوفه به امان خدا رها کند. گوشه ای از طویله را از کاه و یونجه می انباند و گوشه ای را از سطل های آب چاه. بقچه های نان و کره و کشمش و گردو را زیر بغل بزرگ و کوچک می تپاند و راهی تاکستان های اطراف می شوند. بمب افکن ها که به فاصله ی چند وجبی غرش کنان از بالای سرشان رد می شدند بچه ها از ترس به زیر تاکها می چپیدند&amp;nbsp; بزرگ ها دست ها بر سر کف خاک دراز می شدند. دعا. از جای جای قزوین دود و غبار به آسمان بر می خاست. نفرین. چندین و چند روز آزگار همین. شهر در تصرف روس ها. امان. بازگشت به سر خانه و زندگی. مادر بزرگ بر سر می کوبد. جسد گاو بی نوا با شکمی ورم کرده از فرط پرخوری روزهای اول و گرسنگی روزهای بعد. روس ها در شهر پرسه می زنند. گستاخ و بی پروا به هر خانه ای سرک می کشند.&amp;nbsp; اهل خانه دور کرسی جمع اند. سرباز روس نیشش را باز می کند و رو به مادر بزرگ می گوید "خانم". مادر بزرگ لب می گزد. خان عمو جان&amp;nbsp; هنوز دلباخته ی زن روسش که رهایش کرده &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;روسی می  داند&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;. در گوش سرباز پچ پچی می کند. قهقه ای ایرانی و روس شبیه هم. شرابی از سرداب و&amp;nbsp; به وعده ای " خانم" دار همراهش می شود به گوشه ی دیگری از شهر، دور از ناموس. .. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;من برای بچه ام حتما از روزهای انقلاب و جنگ باید بگویم. از تانک های شاه در همین میدان مظاهری کرج. تیر هوایی گاردهای شاهنشاهی درست پشت سر اتومبیل فیات مان در میدان ٢۴ اسفند تهران. سیل جمعیت از زن و مرد، با حجاب و بی حجاب در تظاهرات تاسوعا به دعوت طالقانی. مادر هی نهیب مان می زد که به بازیگوشی عقب نمانیم. گم می شویم. ٢٢ بهمن. جسد&amp;nbsp; لّخت آویخته ی مردی جلوی نرده های شهرداری. مصادره امول طاغوت. شور وحدت. میز های گرد. بحث. دعوا. قهر. اعدام. جنگ.خاموشی. آژیر قرمز. زیررمین سیاه. شهید. کمیته. شلاق. گزینش....&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پسرم برای فرزندانش چه گفتنی هایی خواهد داشت؟ گفت مامان، به مامان جون بگیم زود از ایران بیاد بیرون. می پرسم چرا؟ نگران هشدار داد آخه ایران آتیش گرفته! خودم عکسش رو دیدم. تازه آدم ها همه اش از سرشون خون میاد می میرن! می گم مامان هر وقت تو کامپیوتر یا تلویزیون ایران رو نشون میده اصلا نگاه نکن! یادت هم باشه که ایرانی ها چقدر شجاعند. نه از آتیش می ترسند نه از خون. ما به آنها افتخار می کنیم. به مادر زنگ می زنیم. مانی حالش را می پرسد. مادر خاطرش را جمع می کند که حالش خوب است. حال همه ی ایرانی ها خوب است. حال آنهایی که از سرشان خون آمده بود هم خوب است. ایران در آتش نیست. سبز و خرم است. و آه می کشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;-------&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آرزو می کنم که در سال جدید و سال های آینده بچه هایمان خاطرات شیرینی از کشورشان داشته باشند برای نقل به فرزندانشان.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سال نو مبارک!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozvaneh.persianblog.ir/post/127</link>
      <author>پروانه </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=10456&amp;postID=4358804</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10456.post-4358804</guid>
      <pubDate>Sat, 20 Mar 2010 03:39:55 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مای فنتستیک نیبرز</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;شرمنده. روم سیاه. من فقط برای راهنمایی خواستن عرض می کنم خدمتتون و الا جسارت نمی کردم این چیزا رو به زبون بیارم. تازگی ها&amp;nbsp;یه همسایه ی جدید پیدا کردیم.&amp;nbsp;سلامت باشید. طبقه پایین مون. ما طبقه دوم هستیم، ایشون&amp;nbsp;طبقه اول. این که میگم ایشون آخه از قرار معلوم&amp;nbsp;فقط ایشون رسما مستاجر جدید این خونه هستند. بقیه کس و کاراشند. والله نمی دونم مجرده یا متاهله. آخه اینجا این چیزا&amp;nbsp;خیلی معلوم نمیکنه.&amp;nbsp;مثلا همین همسایه روبه رویی مون. ما مدتها به خیالمون که اینا معقول&amp;nbsp;یک زن و شوهر هستند و اون طفل معصوم هم&amp;nbsp;بچه شون. بعد یواش&amp;nbsp;یواش دیدیم&amp;nbsp;خانم هر وقت می خواد از شوهره، شوهره که چه عرض کنم&amp;nbsp;همین مرد خونه، حرف&amp;nbsp;بزنه هی میگه مای فرند مای&amp;nbsp;فرند.&amp;nbsp;یه بارم دعواشون شد مرده یه مشت بلا نصبت فاک&amp;nbsp;فاک کرد و&amp;nbsp;یه مشت&amp;nbsp;آت آشغال هم از رو ایون&amp;nbsp;پرت کرد بیرون و رفت. موند این خانم&amp;nbsp;ِ&amp;nbsp;فاک و بچه. گفتیم&amp;nbsp;خوب&amp;nbsp;زن حسابی بیکاری یه نره&amp;nbsp;خر میاری&amp;nbsp;بالا&amp;nbsp;سر بچه ی&amp;nbsp;دست گلت دلت خوشه مای&amp;nbsp;فرند داری. بشین&amp;nbsp;با بچه ات&amp;nbsp;زندگی ات رو بکن. که باز چند وقت گذشت دیدم نخیر خبری از&amp;nbsp;خانم نیست حالا،&amp;nbsp;و لی بچه هه هست و مرده&amp;nbsp;فرنده هم&amp;nbsp;پیداش شده با یه زن دیگه. هر&amp;nbsp;روز بچه رو می برن مدرسه و میارن و&amp;nbsp;مادره هم آب شده رفته زیر زمین. &amp;nbsp;تا این که&amp;nbsp;همین دو روز&amp;nbsp;پیش شوهرم رفته بود وال مارت نمی دونم چی بخره یا چی پس بده که مادره رو اونجا می بینه با یه مرد دیگه. هلو و هاو آر یو و اینا.&amp;nbsp;زنه خیلی راحت برمی گرده مرده رو معرفی کردن که مای فرند!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خلاصه. سرتونو درد نیارم. اونا به جهنم هر کی می خوان باشن. این بچه هم ایشاالله بزرگ شد خودش میره ننه باباشو پیدا می کنه. مگه هر روز تو تلویزیون نشون نمیده که یه&amp;nbsp;زنی میاد دادگاه با بچه اش&amp;nbsp; اون طرف هم ردیف یه مشت غول بیابونی&amp;nbsp;سفید و سیاه نشستن&amp;nbsp;که ببینه بابای بچه اش کدومه. یه مشت تو سر و کله هم میزنن و آخر&amp;nbsp;قاضی میگه&amp;nbsp;خوب همه شات آپ جواب آزمایش دی ان امه، بی ام وهه، چی چیه اونو می خونه. حالا یا معلوم میشه که یکیشون راست راستی بابای&amp;nbsp;بچه است&amp;nbsp;که خدا&amp;nbsp;نصیب نکنه بچه هه بتیم می موند بهترش بود&amp;nbsp;یا معلوم میشه&amp;nbsp;که&amp;nbsp;زرشک اینا هیچ کدوم باباهه نیستند و&amp;nbsp;باباهه هر کیه&amp;nbsp;بچه رو&amp;nbsp;پس انداخنه&amp;nbsp;و فلنگ رو بسته. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;باز از موضوع پرت شدم.&amp;nbsp;همسایه پایینی رو می گفتم .....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ادامه دارد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;-------&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;- دستتون درد نکنه. کتاب ها رسید! یو آر دِ بست!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;- برف و سمفونی ابری را در سفر به فیلادلفیا وقتی که&amp;nbsp;به&amp;nbsp;خاطر&amp;nbsp;طوفان برف پروازها کنسل شد و ما در هتل هیلتون گیر کردیم (!) کنار شومینه&amp;nbsp;ی&amp;nbsp;بار هتل&amp;nbsp;خواندم. اگر هنوز دلتون نسوخته از چشم انداز بناهای تاریخی سفید پوش پشت پنجره یا&amp;nbsp;مسافرین جام به دست درون بار&amp;nbsp;تعریف کنم؟&amp;nbsp;حالا نوبت پرسه زیر درختان تاغ هست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozvaneh.persianblog.ir/post/125</link>
      <author>پروانه </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=10456&amp;postID=4284720</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10456.post-4284720</guid>
      <pubDate>Mon, 01 Mar 2010 21:20:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>معرفی کتاب</title>
      <description>&lt;p&gt;دوستان داستانی، لطفا&amp;nbsp;سه-چهار-پنج-شش...&amp;nbsp;تا داستان توپ ایرانی نسبتا جدید به من معرفی کنید. زود تند سریع تا این مسافر راهی توسان در فرودگاه امام&amp;nbsp;سوار هواپیما نشده!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozvaneh.persianblog.ir/post/122</link>
      <author>پروانه </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=10456&amp;postID=4085324</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10456.post-4085324</guid>
      <pubDate>Sun, 17 Jan 2010 15:47:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>در معبر قتل عام...</title>
      <description>&lt;p&gt;شریک دل نگرانی های هم ایم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این هم دل نگرانی دوست خوبم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;a href="http://www.mohsenemadi.com/index.php?option=content&amp;amp;task=view&amp;amp;id=437&amp;amp;Itemid=29"&gt;محسن عمادی&lt;/a&gt;&amp;nbsp;.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozvaneh.persianblog.ir/post/121</link>
      <author>پروانه </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=10456&amp;postID=3979147</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10456.post-3979147</guid>
      <pubDate>Mon, 28 Dec 2009 01:30:25 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
